تبليغاتX
جوی بزم
يه روز صبح يه مريض به دكتر جراح مراجعه ميكنه و از كمر درد شديد شكايت ميكنه.
دكتره بعد از معاينه ازش ميپرسه «خب، بگو ببينم واسه چي كمر درد شدي؟»
مريض پاسخ ميده: «محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه كار ميكنم. امروز صبح زودتر به خونهم رفتم و وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم! وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم بوده!! در بالكن هم باز بود. من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم. وقتي پايين را نگاه كردم، يه مرد را ديدم كه ميدويد و در همان حال داشت لباس ميپوشيد. من يخچال را كه روي بالكن بود گرفتم و پرتاب كردم به طرف اون!! دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچاله.»

مريض بعدي، به نظر ميرسيد كه تصادف بدي با يك ماشين داشته.
دكتر بهش ميگه «مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟»
مريض پاسخ ميده: «بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود. ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم. من سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را ميپوشيدم، شما باور نميكنيد؛ ولي يهو يه يخچال از بالا افتاد روي سر من!»

وقتي مريض سوم مياد به نظر ميرسه كه حالش از دو مريض قبلي وخيمتره.
دكتره در حالي كه شوكه شده بوده دوباره ميپرسه «از كدوم جهنمي فرار كردي.....!!!!»
«خب، راستش من بالاي يه يخچال نشسته بودم كه يهو يه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پايين...» !!!!
+ داروغه نوزدهم بهمن 1387 |
در سال ۱۳۳۰ قمري، زماني كه عالم بزرگ شيعه، شهيد ثقةالاسلام ميرزا علي آقاي تبريزي توسط روسها در تبريز به دار آويخته شد، روز عاشورا بود. در همين هنگام، با فاصله اي نه چندان دور، دسته ها و گروههايي به قمه زني و عزاداري به سبك خود مشغول بودند. تعدادي از حاميان ثقةالاسلام به طلب ياري نزد عزاداران شتافتند و گفتند: شما بر مظلوميت امام اشك مي ريزيد و حتي از فرط ناراحتي، قمه مي زنيد و مي گوييد اي كاش در كربلا بوديم و از امام دفاع مي كرديم و در ركاب امام به شهادت مي رسيديم. حال موقعيتي پيش آمده، بياييد و نگذاريد گلويي ديگر را به ناحق خفه كنند. شما بيش از دو سه هزار نفر هستيد، در حالي كه تعداد روسها از صد نفر تجاوز نمي كند، حتماْ بر آنها غلبه خواهيد كرد. اما سرگروه قمه زنان به درخواست حاميان ثقةالاسلام پاسخ منفي داد و گفت: ‌آنها تفنگ دارند و آدم را مي كشند!!
خواهم كه كناره زين غم آباد كنم
خود را بخرم ز نفس و آزاد كنم
در گوشه اي از بهر خدا بنشينم
در ماتم دين، نوحه و فرياد كنم
(قمه زني سنت يا بدعت- ص ۱۲۶)
+ داروغه سی ام دی 1386 |
در سال ۱۲۶۴ قمري، نخستين برنامه‌ي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبله‌كوبي مي‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نمي‌خواهند واكسن بزنند. به‌ويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مي‌شود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باخته‌اند، امير بي‌درنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله مي‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مي‌شدند يا از شهر بيرون مي‌رفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همه‌ي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سي‌صد و سي نفر آبله كوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچه‌هايتان آبله‌كوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده مي‌شود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست داده‌اي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمي‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور مي‌كردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هاي‌هاي مي‌گريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچه‌ي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشك‌هايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيده‌اند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مي‌كنند. تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين مي‌گريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند.
منبع حكيمي، محمود. داستان‌هايي از زندگي اميركبير. دفتر نشر فرهنگ
+ داروغه دوم مهر 1386 |
«مالكوم ايكس» با نام واقعى «Malcolm Little» در ۱۹ ماه مه ۱۹۲۵ در اوماها از ايالت نبراسكا به دنيا آمد. مادرش لوئيز نورتون لتيل زنى خانه دار و مشغول نگهدارى هشت فرزندش بود و پدرش ارل لتيل، كشيشى جسور و بى پروا و حامى «ماركوس گاروى» رهبر ملى گراى سياهان به شمار مى آمد. او به واسطه  فعاليت هاى گسترده اش در كسب حقوق پايمال شده سياهان بارها از سوى سازمان هاى سياسى وابسته به سفيدپوستان به مرگ تهديد شد و به همين دليل تا قبل از فرا رسيدن چهارمين سالروز تولد «مالكوم» خانواده دو بار مجبور به تغيير محل سكونت گرديد و اين تهديدها تا بدانجا پيش رفت كه در سال ۱۹۲۹ خانه آنها در ميشيگان سوزانده و به تلى از خاكستر بدل شد و عاقبت دو سال بعد جسد بى جان «ارل لتيل» در كنار جاده اى در حومه شهر پيدا شد. به رغم اظهارات پليس  مبنى بر وقوع مرگ بر اثر تصادف، خانواده آنها مطمئن بودند كه مرگ «ارل» اصلاً تصادفى نيست.
با مرگ «ارل»، «لوئيز» چندين سال را در افسردگى شديد به سر برد و سرانجام به موسسه روان درمانى منتقل شد و فرزندان خانواده نيز هر كدام به پرورشگاه و يتيم خانه اى رفتند. «مالكوم» از همان دوران كودكى باهوش و با پشتكار بود و در سال اول دبيرستان با معدل ممتاز فارغ التحصيل شد. با اين حال وقتى به معلمش گفت كه آرزوى وكالت را در سر مى پروراند در جواب شنيد كه: «وكالت براى تو آرزوى دست يافتنى نيست، كاكاسياه.» او علاقه خود به تحصيل را از دست داد و از مدرسه اخراج شد. مدتى را در «بوستون» گذراند و به مشاغلى موقتى مشغول شد و سپس به نيويورك نقل مكان كرد و در محله هارلم چندين بار مرتكب اعمال خلاف شد. او در سال ۱۹۴۲ مسئول هماهنگى چندين باند خلافكار شده بود. او در سال ۱۹۴۵ به «بوستون» بازگشت و يك سال بعد به دست نيروهاى پليس دستگير و پس از محاكمه به ۱۰ سال زندان محكوم شد. در دوران زندان به ياد دوران دبيرستان مجدداً به تحصيل روى آورد و «مالكوم» اين نقطه عطف را حاصل گفت وگويش با برادرش «رجينالد» كه عضو سازمان اسلامى بود مى داند. او با آشنايى بيشتر با تعاليم رهبر سازمان ملت اسلامى به نام «اليا محمد» بيش از پيش به اين سازمان علاقه مند شد و به همين دليل پسوند نام خانوادگى خود را از «لتيل» كه نشان بردگى بود به «ايكس» به نشانه نام قبيله فراموش شده اش تغيير داد. ديرى نپاييد كه «مالكوم» به واسطه هوش و سخنورى سرشارش به عنوان سخنگوى سازمان ملت اسلامى منصوب شد و به دستور رياست سازمان مامور ساخت مساجد متعددى در ايالت هاى ديترويت، ميشيگان و هارلم نيويورك شد. او در راه نشر پيام هاى سازمان ملت اسلامى از روزنامه، راديو و تلويزيون حداكثر بهره را مى برد و به واسطه كاريزماى شخصى و شور و هيجانش موفق شد شمار اعضاى سازمان را از ۵۰۰ نفر در سال ۱۹۵۲ به ۳۰ هزار نفر در سال ۱۹۶۳ افزايش داد.
«مالكوم» خيلى زود به سوژه جذاب خبرى روز آمريكا بدل شد و در سال ۱۹۵۹ در كنار «مايك دالاس» برنامه اى تلويزيونى با نام «تنفرى كه از نفرت متولد شد» به راه انداخت كه از موفقيت  بالايى برخوردار شد و به رغم ميل باطنى اش موجب افزايش محبوبيتش از رياست سازمان شد. او كه براى «اليا محمد» احترامى خاص قائل بود به تدريج فهميد كه او با تعدادى از زنان عضو سازمان رابطه داشته كه بعضاً منجر به تولد كودكى نيز شده است.
«مالكوم» كه به شدت دچار سرخوردگى و آزردگى خاطر شده بود روابط نامشروع او را برملا كرد.
به فاصله كمى پس از اين كشف غم انگيز او تصميم به ترك سازمان گرفت و خود تصميم به تاسيس سازمانى به نام «مسجد مسلمان» گرفت. او در همان سال به «مكه» سفر كرد. با بازگشت به آمريكا و رنگ و بوى متفاوت سخنرانى هايش ماموران اف بى آى او را در ليست ترور خود قرار دادند و به رغم سوءقصدهاى متعدد به جان او، «مالكوم» در سفرهايش و سخنرانى هاى خود هيچ گاه محافظ به همراه نداشت. در ۱۴ فوريه ۱۹۶۵ خانه او، در نيويورك بمب  گذارى شد اما خوشبختانه اعضاى خانواده به موقع مطلع شده و از محل گريختند و تنها جراحت هاى سطحى از اين انفجار متوجه آنها شد. يك هفته بعد اما دشمنان «مالكوم» در حمله بى رحمانه شان موفق بودند و در ۲۱ فوريه سه مرد مسلح «مالكوم» را ۱۵ بار از فاصله نزديك مورد اصابت گلوله قرار دادند و اين رهبر فرهيخته ۳۹ ساله را به كام مرگ فرستادند. در مراسم خاكسپارى او بيش از ۱۵۰۰ نفر شركت كردند و پيكر او در قبرستان «فرن كليف» در نيويورك به خاك سپرده شد.
یکی از کسانی که با مالکوم دوست بوده است در باره او می گوید: «...مالکوم کسی بود که می توان گفت بدترین بدها بود و به بهترین خوب ها تبدیل شد...» از کسانی که با او دوست بوده اند و با هم رابطه داشته اند می توان به مارتین لوتر کینگ (رهبر سیاه پوست های آمریکا برنده جایزه نوبل و ترور شده توسط کو کلاکس کلن ها)، محمد علی کلی (قهرمان مسلمان بوکس جهان)، فیدل کاسترو (رهبر کوبا)، نلسون ماندلا (رهبر سیاه پوستان آفریقای جنوبی)، پادشاه عربستان و افراد بسیار دیگری اشاره کرد.
همسر مالکوم خانم بتی شباز، پرستار بود که عضو مسلمانان آمریکا شد و سپس با مالکوم ازدواج کرد. امروزه او به نام خانم دکتر بتی شباز خوانده می شود که هنوز هم یکی از مبارزهای بزرگ و رهبران مسلمانان (البته نه رهبر اصلی) آمریکاست.
منابع: روزنامه شرق و ویکی پدیا
+ داروغه سیزدهم اسفند 1385 |
«دوست داشته باش حتی دشمنت را، تنها از این راه رستگار خواهی شد. كسانی را كه بر تو حسد می ورزند، كسانی را كه با تو كینه می ورزند، كسانی را كه به تو دشنام می دهند، كسانی را كه به تو خیانت می كنند، دوست داشته باش تا یك مسیحی حقیقی باشی.» با این واپسین كلمات واعظ پیر به زحمت از منبر فرود آمد، مومنان كم تر او را به این حال دیده بودند، اما با پیری چه می توان كرد. واعظ خیلی پیر شده بود، با این همه امشب وضع و حال دیگری داشت. او كه از سنین جوانی بیماران دم مرگ را تیمار كرده بود، با جذامیان خوابیده بود، هم نفس متعفن ترین بوی دهان ها شده بود، و بارها در شب های یخبندان پوستین خود را تن پوش بینوایان كرده بود، او كه سال ها با زنی كه به بدقوارگی، زشتی، ترشرویی و تكبر شهره بود زیسته بود، اینك خود بوی مرگ می داد.دیر و كلیسا به راستی پناهگاهش بود. خانه او دوزخی بود پیش هنگام كه گویی خداوند برای آزمون ایمان او طرحش را ریخته بود. هر بار كه رو به خانه می رفت تشویش گلویش را می فشرد. پس از سال ها زندگی با آن زن هنوز نمی دانست كه او كی هوس جنجال و ناسزا و تحقیر به سرش می زند. دماسنج زنك پیش بینی ناپذیر بود. از همه بدتر تهمت ها و افتراهایی بود كه بخیلان برایش می دوختند. آخر او كشیش شهر شروران بود. زور تنها قانون آن شهر بود. با این همه گویی شروران همواره دوست دارند كه نامشان را به نیكی برند. كشیش نام نیك را از همه آنها ربوده بود.شروران دوست نداشتند كه فرزندانشان شرور از كار درآیند. كشیش را به رخ آنها می كشیدند تا از او درس وقار، آرامش و انسانیت بگیرند. این بود كه كشیش میخ چشم بچه ها شده بود. گویی همه با هم بنا به قراردادی نانوشته متحد شده بودند تا این مرد را به خشم آورند، تا وادارش كنند كه بی چاك و دهن فریاد بزند، یا دزدی كند، یا به كسی حمله كند. اما چون تیغشان نمی برید، به تهمت و بهتان روی می آوردند. راستی چرا با چنین نیك مردی چنان رفتار بدی داشتند بعضی می گفتند او ریاكاری بیش نیست كه هر چه می كند برای خودنمایی و محبوبیت است. اما چه كسی می توانست كشیش را به اعتراف وادارد. برعكس این او بود كه همه زشت ترین كارها و نیت های خود را برای او روی دایره ریخته بودند. این بود كه وجودش بر همه سنگینی می كرد. وصله ناجور و مزاحمی بود كه نمی گذاشت این مردم زندگی خود را بكنند.واعظ سكندری خوران چندگامی برداشت و بعد نقش زمین شد. همه دورش حلقه زدند. از آن میان جوانی پیش رفت و در كنار كشیش چمباتمه زد. كشیش به زحمت گفت: «از جان من چه می خواهی» جوان گفت: «آیا بالاخره یاد گرفتی كه همه را دوست داشته باشی» برای نخستین بار چهره كشیش مثل كسی كه گندترین بوی جهان به مشامش زده باشد درهم رفت. پیش از آنكه بمیرد گفت: «از همه شما متنفرم من یاد نگرفتم كه حتی گل ها را دوست داشته باشم. فقط یاد گرفتم كه چطور با كسانی كه از آنها نفرت دارم زندگی كنم.»
نویسنده: سیاوش جمادی
+ داروغه بیست و هفتم بهمن 1385 |
حکايت کرده‌اند که سنايی در جوانی و البته در اوج شهرتش به شاعری، عاشق دختر يکی از بزرگان و اشراف غزنين شد، و به خواستگاری او رفت. پدر دختر، می‌دانست شاعر تهيدست است و هرچه صله از بزرگان گرفته خرج الواتی‌ها و دوست و رفيق کرده است. ولی می‌خواست محترمانه شاعر را رد کند. پس زرنگی کرد و به‌ جای ايرادگيری مرسوم که: «پول و پله نداری و شاعری هم شد شغل؟» به سنايی گفت: «بسيار سرافراز است که او خواهان دخترش شده و چه کسی محترم‌تر از شاعر مشهور درباری، اما می‌ترسم از پس کابين دختر من برنيايی.»
شاعر گفت: «حالا بفرمائيد ببينم، مسلماً هرکس طاووس خواهد جور هندوستان کشد! من که طالبم بايد از بسياری و سختی کابين نترسم.»
پدر دختر گفت: «مهريه‌ی دختر من هزار گوسفند است که...»
شاعر گفت: «اين که چيزی نيست، کمی به من فرصت دهيد حاضر می‌کنم.» (لابد باخود فکر کرد: چند قصيده‌ی مديحه که بگويد بهای خريد گوسفندان به راحتی ميسر می‌شود.) پدر دختر گفت: «بله، اما گوسفندها بايد نصف تنشان، يعنی سر و گردن و دوپای جلو، سياه باشد و دوپای عقب آن‌ها قهوه‌ای، درضمن همه‌ی هزار گوسفند بايد بره و نرينه باشند.»
شاعر متوجه شد سنگ بزرگ را پدر دختر جلوی پای او می‌اندازد تا منصرفش کند. اما از تک و تا نيفتاد و گفت چقدر وقت خواهم داشت؟ پدر دختر گفت: «از حالا درست يک سال، بعد از يک سال اگر نيامدی يعنی منصرف شده‌ای و نبايد گله‌ای از ما داشته باشی که دختر را به ديگری شوهر داده‌ايم.»
سنايی گفت: «قبول، اما اجازه می‌دهی با حضور خود شما، يک نظر دختر را ببينم؟»
پدر رضايت داد. دختر چون به مجلس آمد، سنايی با اشتياق لحظه‌ای به معشوق نگريست و گفت: «ارزشش را دارد.» وقت رفتن گيوه‌ی کهنه‌ای به پا داشت، آن‌ها را درآورد و داد به دختر، که «تا برگشتن من با کابين عجيب و دشوار، اين امانت را برای من نگه دار.» و گيوه‌ها را داد و رفت در پی نخود سياه. دختر با تعجب به گيوه‌های شندره نگاه کرد و به خود گفت: «اين آشغال‌ها به چه درد می‌خورند؟ من اين گيوه‌های نکبتی را می‌اندازم توی سطل آشغال، اگر طرف برگشت ـ که غير ممکن است ـ برای او يک جفت گيوه نو می‌خرم و جای اين گيوه‌ها بهش می‌دهم، اگر برنگشت که قضيه خود به خود حل است.» و گيوه‌ها را پرت کرد دور.
شاعر، دوستان را به ياری گرفت، سالی قصيده ساخت و صله گرفت و پول را فراهم نمود، پول که باشد مسائل آسان می‌شوند، دوستان فراوان گرمابه و گلستان شاعر هم زندگی خود را رها کردند و از اينجا و آنجا گوسفندها را خريدند. سر سال شاعر برگشت که «با مهريه‌ی عجيب آمده‌ام، اينک الوعده وفا.»
پدر دختر و خود دختر ديدند چاره‌ای جز پذيرش داماد برايشان نمانده. گفتند: باشد، تسليم، فرصتی بده تا وسايل عروسی را آماده کنيم.
شاعر رو به دخترکرد و گفت: اول از همه، آن امانتی مرا برگردان تا به کارهای ديگر برسيم.
دختر کاملاً گيوه‌ها را فراموش کرده بود. گفت کدام امانتی؟
سنايی گفت: «ای بابا همان امانتی که وقت رفتن گفتم تا برگشتن من نگه‌شان دار!»
دختر گفت: «آهان! آن گيوه‌های پاره پوره را؟ دورشان انداختم، حالا درعوض دوجفت گيوه برايت می‌خريم.»
نوشته‌اند، سنايی گفت: «نه، نشد. دختری که يک جفت گيوه‌ی کهنه را يک سال نتوانسته به امانت نگه‌دارد، چگونه می‌خواهد، دل شاعر را، که عرش الهی است، آن هم برای تمام عمر، به امانت نزد خود حفظ کند؟» بعد آهی کشيد و به تلخی گفت: «اشتباه کرده بودم، حالا جلوی ضرر را از هرجا بگيری منفعت است. من از ازدواج منصرف شدم» و بيرون رفت.
+ داروغه هشتم دی 1385 |
Women:
A wife was not at home for a whole night. So, the very next morning, She tells her husband that she stayed at her girlfriend's apartment over night. The husband calls 10 of her best girlfriends, and none of them confirms that.
 
Men:
A husband was not at home for a whole night. So he tells his wife the very next morning, that he stayed at his friend's apartment over night. So the wife calls 10 of his best friends: 5 of them confirm that he stayed at their apartments that night, and the other 5 are claiming that he still is there with them!
 
Conclusion: Men are better friends !!!!
+ داروغه چهارم آذر 1385 |
- از عارفی بزرگوار پرسیدند : آدم و ابلیس هر دو در بهشت گناه کردند... چه شد که آدم بخشوده و ابلیس ملعون شد؟ گفت: گناه آدم از شهوت بود و گناه ابلیس از عُجب و تکبر بود... و عُجب و تکبر در نزد خداوند بخشش پذیر نبود.

- موفقیت مثل توپ فوتبال برای آدمهاست، می دویم تا به آن برسیم و وقتی رسیدیم آن را شوت می کنیم.

- در شرایط دشوار زندگی مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران.
 
- يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغه پرسيد: منم می توونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می توونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريدو خرگوشو گرفت و خورد!
نتيجه اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!!!
+ داروغه چهارم آذر 1385 |
There was a rich merchant who had 4 wives.
 
He loved the 4th wife the most and adorned her with rich robes and treated her to delicacies. He took great care of her and gave her nothing but the best.

He also loved the 3rd wife very much. He's very proud of her and always wanted to show off her to his friends. However, the merchant is always in great fear that she might run away with some other men.

He too, loved his 2nd wife. She is a very considerate person, always patient and in fact is the merchant's confidante. Whenever the merchant faced some problems, he always turned to his 2nd wife and she would always help him out and tide him through difficult times.

Now, the merchant's 1st wife is a very loyal partner and has made great contributions in maintaining his wealth and business as well as taking care of the household. However, the merchant did not love the first wife and although she loved him deeply, he hardly took notice of her.

One day, the merchant fell ill. Before long, he knew that he was going to die soon. He thought of his luxurious life and told himself, "Now I have 4 wives with me. But when I die, I'll be alone. How lonely I'll be!"

Thus, he asked the 4th wife, "I loved you most, endowed you with the finest clothing and showered great care over you. Now that I'm dying, will you follow me and keep me company?" "No way!" replied the 4th wife and she walked away without another word.

The answer cut like a sharp knife right into the merchant's heart. The sad merchant then asked the 3rd wife, "I have loved you so much for all my life. Now that I'm dying, will you follow me and keep me company?" "No!" replied the 3rd wife. "Life is so good over here! I'm going to remarry when you die!" The merchant's heart sank and turned cold.

He then asked the 2nd wife, "I always turned to you for help and you've always helped me out. Now I need your help again. When I die, will you follow me and keep me company?" "I'm sorry, I can't help you out this time!" replied the 2nd wife. "At the very most, I can only send you to your grave." The answer came like a bolt of thunder and the merchant was devastated.

Then a voice called out : "I'll leave with you. I'll follow you no matter where you go." The merchant looked up and there was his first wife. She was so skinny, almost like she suffered from malnutrition. Greatly grieved, the merchant said, "I should have taken much better care of you while I could have !"

Actually, we all have 4 wives in our lives

a. The 4th wife is our body. No matter how much time and effort we lavish in making it look good, it'll leave us when we die.

b. Our 3rd wife ? Our possessions, status and wealth. When we die, they all go to others.

c. The 2nd wife is our family and friends. No matter how close they had been there for us when we're alive, the furthest they can stay by us is up to the grave.

d. The 1st wife is in fact our soul, often neglected in our pursuit of material, wealth and sensual pleasure.

Guess what? It is actually the only thing that follows us wherever we go. Perhaps it's a good idea to cultivate and strengthen it now rather than to wait until we're on our deathbed to lament
+ داروغه یکم آذر 1385 |
کارآموزی، پس از یک مراسم طولانی و خسته کننده دعای صبحگاهی در صومعه پیدرا، از پدر روحانی پرسید: "آیا همه این نیایش ها که به ما یاد می دهید، خدا را به ما نزدیک می کند؟"

پدر گفت: "با سوال دیگری، جواب سوالت را می دهم. آیا همه این نیایش ها که انجام می دهی باعث می شود که خورشید فردا طلوع کند؟"

"البته که نه! خورشید طبق یک قانون کیهان طلوع می کند"

"جوابت را گرفتی! خدا به ما نزدیک است. چه دعا بخوانیم و چه نخوانیم."

شاگرد عصبانی شد: "یعنی می گویید تمام این دعاها بی فایده است؟"

"نه. اگر صبح زود از خواب بیدار نشوی، طلوع خورشید را نمی بینی. اگر دعا نکنی، با این که خدا همواره نزدیک است، اما هرگز متوجه حضورش نمی شوی."

پائولو کوئلیو
«ادعونی استجب لکم» (مومن-۶۰)
+ داروغه بیست و هشتم آبان 1385 |
..... و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود و عده اي را بدبخت، جمعي غرق در ثروت و جمعي ديگر در فقر و تنگ دستي، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ...و هزاران گروه كه هر يك را حالي بود. خدا گفت: به چه مي نگري؟ گنجشك گفت به احوال آفريده هايت. خدا گفت چه مي بيني ؟ گنجشك گفت: در عجبم، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي....خدا گفت: آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي؟ گنجشك گفت: تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد. خدا گفت: تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا به سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را آفريدم تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند تا سلامت نصيبشان گردانم. توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه ي توانگريشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ...و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگدستيشان بخوانند . و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بد حالي، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان. هر كه را به واسطه ي آنچه مي كند سوال خواهم كرد.
+ داروغه بیست و هفتم آبان 1385 |
زنی که به تازگی در یک مهمانی با همسر «برنارد شاو» آشنا شده بود، چند روز بعد به دیدن او رفت. وقتی وارد ویلا شد پیرمردی را با ریشی پر پشت و لباسی ناجور دید که سر گرم جارو کردن باغ بود، جلو رفت و پرسید:
- شما خیلی وقت است که پیش خانم «شاو» کار می کنید؟
- بله...حدود ۲۵ سال، خانم
- حقوق خوبی می گیرید؟
- نه خانم، حقوقی در کار نیست، فقط خوراک و لباس.
- عجب... این که خیلی بی انصافی است، بیایید پیش من غیر از خوراک و پوشاک ماهیانه ۵۰ پوند هم به شما میدهم.
- این امکان ندارد خانم، من تعهد سپرده ام تا آخر عمر نزد خانم «شاو» کار کنم!
- یعنی چه آقا ... مگر نمیدانید دوران بردگی سپری شده ...
- چرا می دانم، ولی من برده نیستم ...
- پس شما کی هستید؟
- شوهر خانم شاو!
+ داروغه بیستم آبان 1385 |
پسر كوچولو از باباش مي پرسه:
- پدر موضوع انشاء من در مورد حكومت و سياسته، ممكنه برام كمي از سياست و حكومت بگي؟
باباش پس از تفكري كوتاه ميگه:
- خب، ببين، فكر مي‌كنم بهترين راه براي توضيح حكومت و سياست اينه كه با مثالي در مورد خانواده خودمون مسئله را حاليت كنم. من سرمايه دارم چون نون بيار خانواده‌ام، مامانت دولته چون همه چيز زير نظر اونه، كلفت ما طبقه ي كارگره چون براي ما كار مي‌كنه، خود تو همون خلق يا مردمي و برادر كوچیكتم نسل آينده ست. اميدوارم اين مثال در فهم سياست و حكومت به تو كمك كنه، فكرات را بكن، فردا نظرتو بهم بگو.
پسرك با انديشه حكومت و سياست به خواب ميره اما نصف شب از صداي گريه ي برادرش از خواب ميپره. وقتي ميره سراغش مي‌بينيه كه جاش رو حسابي كثيف كرده. ميره به اتاق خواب بابا و مامانش بهشون خبر بده، ميبينه كه جاي باباش خاليه، مامانشو صدا ميزنه مامانش بيدار نمي‌شه ميره طرف اتاق خواب كلفتشون، اونجا ميبينه كه باباش مشغول به كار با كلفت ست!!
نااميد برمي‌گرده توي جاش و ميخوابه فردا صبح سر صبحانه باباش ازش مي‌پرسه:
- خب راجع به سياست و حكومت فكر كردي؟ حالا مي‌دوني اينا چي هستن؟
- آره ديشب نصفه شب خوب فهميدم سياست و حكومت چيند.
- آفرين پسرم، بگو ببينم چي فهميدي؟
پسرك ميگه:
- فهميدم در حالي كه سرمايه‌دار داره ترتيب طبقه‌ي كارگر را مي‌ده، دولت در خواب خوشه و محلي به مردم نمي‌ذاره، در حالي كه نسل آينده داره در كثافت دست و پا ميزنه!!!
 
------------------------
- داستان ارسالی به دفتر جوق بزم از طرف نسرین خانوم، ممنونم.
- یه داستانم سحر جونم توی نظرات پست "یه معادله ساده!" گذاشته طالباش بخونن.
+ داروغه بیستم آبان 1385 |
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.  لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.
از آن نترس که زندگی ات تمام شود ٬ از آن بترس که زندگی ات را هرگز شروع نکرده باشی
---------------------------------
ای کاش یه روز زندگی کنم!

+ داروغه پانزدهم آبان 1385 |
این داستان طنز نشان از کمال هوشمندی و ابتکار و خلاقیت و نبوغ هموطنان ایرانی بخصوص در مورد استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی دارد،  
سه نفر ژاپنی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه ژاپنی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از ژاپنی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. ژاپنی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. ژاپنی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس ژاپنی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر ژاپنی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از ژاپنی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه ژاپنی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه ژاپنی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی ژاپنی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت ژاپنی ها و گفت: بلیط، لطفا !!
+ داروغه هفتم آبان 1385 |
هر لقمه لذتی که از گلو فرو میرود، آه رنجی بر می آید، هرگز لذتی از لذت نمی روید که بذر لذت، رنج را ثمر می دهد!!!!
چنین است که وقتی زنی گریان و داغدیده به بودای بزرگ می گوید: فرزندیم بود که مرد، اکنون تحمل مرگ او برایم دشوار است، آرامشیم بخش. بودا جواب می دهد که: خدا را شکر بگو و شاد باش که تمام مردمان "بنارس" فرزندان تو نبودند و تو جز لذت داشتن یک فرزند را نچشیده ای و گرنه باید رنج مرگ اینهمه را تحمل می کردی.
یک سخن بودایی مآبانه : " ... هر که مال ندارد، آبرو ندارد. هر که فرزند ندارد، نور چشم ندارد و هر که هیچکدام اینها را ندارد، غم ندارد."
+ داروغه بیست و پنجم مهر 1385 |
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست.من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را بتو خواهم داد. مرد قبول كرد. در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد . باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد.گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت می كرد. جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد. سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد... اما.........گاو دم نداشت!!!!
زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود.براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را دريابي.
این دو خط که سیاه شدن نتیجه گیری داستانه چون دفعه پیش دوستان شاکی شدن که چرا خودم نتیجه رو نوشتم ایندفعه این کارو نکردم.
+ داروغه بیست و دوم شهریور 1385 |
مي‌دانم كه بايد بياموزد. همه انسانها، با انصاف و درستكار نيستند، اما اين را هم به او بياموز كه به ازاي هر انسان رذلي، قهرماني هست و در مقابل هر سياستمدار خودخواهي، رهبري ازخود گذشته و فداكار. به او بگو به ازاي هر خصمي، دوستي هست.
مي‌دانم كه بايد مدتي وقت صرف كرد، اما اگر مي‌تواني به‌ او بياموز كه زحمت كسب يك دلار، ارزشي بسيار بيش از شادي پيدا كردن پنج دلار دارد. شكست را به او بياموز و همچنين لذت پيروزي را . او را از حسادت برحذر دار و اگر مي‌تواني، راز خنده خاموش را به او بياموز و از شگفتي هاي كتابها برايش بگو. زماني هم به او بده تا به راز پرواز پرندگان در آسمـان، زنبـورها در نور خورشيد و گلها در دامنه هاي سرسبز بينديشد.
به او بياموز مردود شدن بسيار شرافتمندانه‌تر از تقلب كردن است. به او بياموز به نظرات خودش، ايمان داشته باشد، حتي اگر همه بگويند اشتباه فكر مي‌كند.
بياموز كه با مردم مهربان و متواضع، به مهرباني و تواضع رفتار كند و با مردم متكبر و خشن، به تكبر و خشونت. بياموز به آدمهاي عيب جو و منفي‌باف اعتنا نكند. بياموز كه قدرت بازو و مغزش را به بالاترين مزايده‌ها بفروشد،امـا هرگز اجازه ندهد برچسب قيمتـي بر قلب و روحش آويخته شود. بياموز گوشهايش را بر عربده‌هاي اراذل و زورگويان ببندد، بايستد و مبارزه كند.
با او به ملايمت و مهرباني رفتار كن، اما او را در آغوش نگير چون تنها، آزمون آتش است كه استيل گرانبهايي را مي‌آفريند. به بودن و زندگي كردن، تشويقش كن و بگذار صبر را تجربه كند تا شجاع و بي‌باك شود، به او بياموز هميشه عميق ترين ايمان را به خود داشته باشد، چرا كه دراين صورت هميشه عميق‌ترين ايمان را به نوع بشر خواهد داشت.
خواهش بزرگي است، مي‌دانم. اما ببين چه كار مي‌تواني برايش بكني. آخر، او پسرك خوبي است.
+ داروغه چهاردهم شهریور 1385 |
چند سال پیش گروهی از فروشندگان در شیکاگو برای شرکت در یک سخنرانی عازم سفر می شوند و همگی به همسران خود وعده می دهند که روز جمعه حتماً برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود.
در سخنرانی، بحث طولانی می شود، طوری که حرکت هواپیما نزدیک می شود که این مسئله باعث می شود تمام فروشندگانی که به همسران خود وعده داده بودند، به یکباره به سمت فرودگاه هجوم بیاورند. در زمانی که همه آنها می کوشیدند تا راه را برای خود باز کنند و از ترمینال فرودگاه رد شوند، پای یکی از آنان از روی بی دقتی به پايه ميز دکه ای اصابت کرد و سيب های روی آن، زمين می ريزد . مسافران همه بی تفاوت از اين مسئله خود را به هواپيما می رسانند و در جای خود می نشينند و نفس راحتی می کشند که می توانند به خانواده خود برسند.
اما يک نفر از آنان می ايستد و نظاره گر صحنه می شود. او با بالا بردن دست خود از دوستان خداحافظی می کند و به دخترک سيب فروش کمک می کند که سيبها را جمع کند ، آخر آن دخترک کور بود و اين کار برايش سخت.
آن مرد در حين جمع آوری سيبها متوجه می شود بعضی از سيبها له شدند و بعضی ها کثيف پس 10 دلار به دخترک می دهد و می گويد اين هم خسارت سيب هائی که من و دوستانم آنها را خراب کرديم و اميدوارم ناراحتتان نکرده باشيم
مرد ايستاد و با گامهای بلند شروع به دور شدن از دکه آن دخترک کرد در اين هنگام دخترک ده ساله با صدای بلند و در میان جمعیت رو به او کرد و گفت: ببينم، نکند شما حضرت عيسی هستيد؟
مرد مات و متحير در جای خود ميخکوب ماند.
با تشکر از سحرخانم
+ داروغه پنجم شهریور 1385 |
Father: I want you to marry a girl of my choice
Son: "I will choose my own bride!"
Father: "But the girl is Bill Gates's daughter."
Son: "Well, in that case...ok"
 
Next, Father approaches Bill Gates.
Father: "I have a husband for your daughter."
Bill Gates: "But my daughter is too young to marry!"
Father: "But this young man is a vice-president of
the World Bank."
Bill Gates: "Ah, in that case...ok"

Finally Father goes to see the president of the World Bank.
Father: "I have a young man to be recommended as
a vice-president."
President: "But I already have more vice- presidents
than I need!"
Father: "But this young man is Bill Gates's son-in-law."
President: "Ah, in that case...ok"
This is how business is done!!
 
Moral:   Even If you have nothing, You can get
Anything. But your attitude should be positive
----------------------------------------------------------------------------------
 
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
 
پدر به نزد بیل گیتس می رود.
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل  بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
 
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
 
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
به همه چیز برسید. اما باید روش مثبتی برگزینید.
+ داروغه بیست و هفتم مرداد 1385 |
اگر می شد جمعیت کره زمین را به جمعیت یک دهکده ۱۰۰ نفره تقلیل داد، با یکسان نگاه داشتن همه نسبتها و درصدها، حاصل، چیزی شبیه زیر می شد.
۵۷ آسیایی، ۲۱ اروپایی، ۱۴ آمریکایی (شمالی و جنوبی) و ۸ آفریقایی در این دهکده زندگی می کردند. از این عده ۵۲ تن زن و ۴۸ نفر مرد بودند. ۷۰ نفر از آنها غیر سفید پوست و ۳۰ نفر سفید پوست، ۷۰ تن غیر مسیحی و ۳۰ تن مسیحی بودند.
۶ نفر از این عده، ۵۹ درصد از کل ثروت جهان را در اختیار داشتند و هر ۶ نفر آمریکایی بودند. ۲۰ تن نیز ۸۰ درصد منابع انرژی موجود را مصرف می کردند و ۸۰ نفر هم پایین تر از سطح کنونی استاندارد مسکن زندگی می کردند. ۷۰ نفر قدرت خواندن نداشتند و ۵۰ نفر از سوءتغذیه رنج می بردند. یک نفر (آری، یک نفر) تحصیلات دانشگاهی داشت و یک نفر هم مالک یک دستگاه کامپیوتر بود. وقتی جهان را از یک چنین چشم انداز فشرده ای مورد توجه قرار دهیم، نیاز به دانستن و آموزش و تلاش برای تغییر اوضاع و برقراری عدالت پررنگ تر می شود.

مطلب زیر نیز جای تأمل دارد:

- اگر امروز با احساس تندرستی بیشتری از خواب بیدار شوید.... از میلیون ها نفری که تا پایان هفته نیز دوام نخواهند آورد سعادتمندترید.

- اگر هرگز، تنهایی زندان، زجر شکنجه، یا گرسنگی را تجربه نکرده اید از ۵۰۰ میلیون نفر در این دنیا پیش ترید.

- اگر بتوانید بدون ترس از ارعاب، دستگیری، شکنجه یا مرگ مراسم مذهبی خود را انجام دهید، از ۳ میلیارد نفر مردم این جهان خوشبخت ترید.

- اگر غذایی در یخچال، پوشاکی بر تن، سقفی بالای سر و جایی برای خوابیدن دارید... از ۷۵ درصد مردم جهان ثروتمندترید.

- اگر پدر و مادرتان هنوز در قید حیات هستند و با یکدیگر زندگی می کنند شما از نوادر روزگار می شوید.

- اگر می توانید این مطلب را بخوانید،  شما بیش از ۴ میلیارد نفری که در دنیا بی سواد هستند، خوشبخت هستید.

حالتون خوب شد؟حالا هی ناشکری کنید
+ داروغه بیست و سوم مرداد 1385 |
یکی بود، یکی نبود.
یک مرد بود، که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود. زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود. مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
 
خدا غم آنها را می دید و غمگین بود.
 
خدا گفت : شما را دوست دارم. پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
 
مرد سرش را پایین آورد، مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید.
زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید.
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید.
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود. زن خندید.
 
خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید.
مرد زیر باران خیس شده بود. زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت و مرد خندید.
خدا به زن گفت : به دستهای تو زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او می سازد، زیبا کنی.
 
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد. آنها خوشحال بودند.
خدا خوشحال بود.
 
یک روز، زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند. اما پرنده نیامد.
پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید. کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد.
 
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود. فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند.
 
خدا خندید و زمین سبز شد.
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.
 
فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند. مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت. خاک خوش بو  شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد. زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود. فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند.
 
مرد زن را دید که می خندد. کودکش را دید که شیر می نوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت. خدا شوق مرد را دید و خندید. وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست.
 
خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید، تا مهربانی را بیاموزد. راست بگویید، تا راستگو باشد. گل و آسمان و رود را به او نشان دهید، تا همیشه به یاد من باشد.
 
روزهای آفتابی و بارانی گذشت. زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند.
 
خدا هم چیز و همه جا را می دید.
خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است، که خیش نشود. زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی را می کارد.
خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاههایی که در آب رودخانه به دنبال
مهربانی می گردند و پرنده هایی که ..........
 
خدا خوشحال بود
چون دیگر،
 
 ----------------------------------------------------
غیر از او هیچ کس تنها نبود.
--------------------------------------------
با تشکر از سحر خانم
+ داروغه دوازدهم مرداد 1385 |