تبليغاتX
جوی بزم
الا به ذکر الله تطمئن القلوب
خورشید امید ما شده رنگ غروب
---------------------------------------------
آزادی هر بار شاهد هجوم مردمی است که برای دفاع از آرمانهایشان این میدان را میعادگاه خود انتخاب می‌کنند و برازنده است این نام را.
آزادی آغوش باز کرده بود تا با تمام وسعت خود جریان سیل‌آسای خس و خاشاکی(!) که به سمت آن می‌خروشید در برگیرد. و آنها آمدند تا بار ديگر از قداست و شرافت آزادي دفاع كنند.
 
آزادی ما آمدیم تا بار دیگر فریاد بزنیم با تمام وجود از آرمانهایی که خون، عمر و جوانی پدران و مادرانمان برای تجلي و تداوم آن پرپر شد، حراست می‌کنیم.
آزادی تو شاهد باش که ما آمديم تا هم چون سی‌سال پیش از تو بگوییم و اینبار صدای پدران و مادرانمان از حنجره ما پرواز می‌کند و تو را می‌طلبد.
آزادی ما آمدیم تا دست نااهلان را از مملکت مقدسمان کوتاه کنیم.
آزادی ما آمدیم تا بار ديگر با تو ميثاق ببنديم كه تا در اين خاك حقي نا حق مي‌شود از پاي نشينيم.
آزادی ما از همان تیر و طایفه‌ای هستیم که شهيد بزرگوار و بهشت مكانمان گفت: آنها به کمال نترسیدن از مرگ رسیده‌اند! آيا ما را فراموش كرده‌اي؟!
دست خائنان از تو  کوتاه باد!
و زبان دروغگویان خاموش باد!

+ داروغه بیست و ششم خرداد 1388 |
فکر کن آدم یه جایی کار کنه که هر روز توی طبقاتش جابجایی باشه و هر روز همکارا رو از این اتاق به اون اتاق بکشونند و اگر یه روز که چه عرض کنم، دو ساعت توی اداره نباشی، بیای ببینی یا خودت رو جابجا کردند یا یکسری از همکاراتو این ور اون ور پخش کردند. و این کار مدام تکرار بشه و از اول سال تو ۵ بار جات توی یه ساختمون ۹ طبقه عوض بشه و هنوز هم به وسط سال نرسیده باشی! هر روز تلفن همکارا عوض بشه و هر روز برق بره! نمی دونم کی از شر مدیرهای نادون راحت مي‌شیم!؟ توي این اداره یا تعطیلیم یا جابجا می‌شیم و دور خودمون می‌چرخیم و یا برق نیست!
اکثر کارمندا انگیزه‌ای برای مایه گذاشتن در اینجا ندارن و تنها به خاطر چندرغاز حقوق و یا وقت گذرونی و یا از روی عادت هر روز می‌یان و می‌رن! اینجا نمونه‌ای از یک سازمان دولتی در این مملکته! که روزهای خیلی بدی را می‌گذرانه.
نیروهای قدیمی که تخصص ویژه‌ای ندارن همه رسمین و توپ هم تکونشون نمی‌ده و حقوقشون دو برابر نیروهای جوان متخصصه که هر روز تهدید می‌شن و ازشون بیگاری می‌کشن و تازه هیچ تضمینی برای آینده شغلیشون وجود نداره. و این هم نمونه‌ای از کار و زندگی نسل جوان این مملکته!
تا دیروز گُر و گُر هر آدم بی‌سواد چپر چلاقی رو هم استخدام رسمی می کردن! امّا به ما که رسید آسمان تپید! فکر کن یه کارشناس نصف یه خدماتی حقوق بگیره! یعنی ارزش کار روتین یدی دو برابر کار فکری و خلاقیت است!
از همه بدتر که کمتر اعتراضی با بدترین واکنش از سوی مدیران همراهه! هیچ کارمندی حق نداره به گندکاری مدیران اعتراض کنه و از اونا سوال کنه! و خدا نکنه این اتفاق بیفته!!! تا مدیر مذکور انتقامش رو نگیره و کارمند ساده‌ای که سالها عمرش را در این اداره کوفتی گذرونده و با وجود تخصص و تجربه و سابقه هنوز رسمی نشده که پاش محکم باشه رو از کار بیکار نکنه مرضش نمی‌خوابه!!
+ داروغه دوازدهم شهریور 1387 |
دو ساله شد، دو سال از شروع کار وبلاگ جوق بزم گذشت.

+ داروغه سی ام تیر 1387 |
اومدم جوق بزم رو دیدم که حسابی دیگه داره می میره، چقدر مسئولش تنبل شده! اِنقدَر هم چیز برای گفتن داره اما وقت نداره! معلومه که دیگه حجم کاراي اينجا چقدر زیاد شده که وقت وبلاگ چرخي رو مختل کرده! یه زمانی توی ماه ۱۰ تا هم بیشتر پست داشت اما حالا دیگه ۱۰ ماهی یه پست داره! ای روزگار! امان امان ... اتفاقاً امسال جاهای بی‌نظیری سیاحت شد که باید سر وقت نوشته شه.
دیگه داره وبلاگا دو ساله می شن چقدر زود! عمره که مثه برق و باد می‌گذره! یکی از بچه‌ها می‌گفت: "فلانی یعنی می خوای ۳۰ سال اینجا کار کنی!؟" نمی‌دونم! شاید ناامیدکننده‌ترین تصویر قیافه پرسابقه‌ترین آدم اینجاست! اصلاً کلاً اینجا همه شاکی، همه ناراضی هستند! چشمها را کی باید شست؟ و نان کی گران شد؟ پارسال که نفهمیدیم حقوقمان چقدر بود امسال هم به درک! حیف عمری که در این برج هدر می گردد!
+ داروغه بیست و پنجم فروردین 1387 |
عید بر همه دوستان مبارک
امیدوارم سال پر خیر و برکتی در پیش داشته باشید.
+ داروغه یکم فروردین 1387 |
همه جا پر شده از بوی امید است به مرگ
فرصت از دست برفت
قدمی مانده به آغاز وصال
مرگ هم قسمتی از تقدیر است
کاش قدری به تفکر بسپاریم 
دل و روح لطیف
کاش قدری قدمی در گذر یار زنیم
کاش حتی گاهی
از گوشه چشم
نیم نگاهی بکنیم
قبرها می خوانند
این گذرگاه که ماندیم در آن آبادست
مقصد از دور چه پیدا، پیداست
و هراس و همه غمهای من از تأخیر است
قصدم زیبا، سفرم راحت، موعدش نامعلوم
منتظر باید بود
شاید این بار بیاید وقتش
در شب پائیزی
همه جا پر شده از ....
 
نمی دونم اگه زمان دقیقه مردن رو می دونستیم چطوری زندگی می کردیم! معمای زمان مرگ هر آدمي شايد هولناكترين و شايد هم شيرين ترين و مفيدترين معماي خلقت هر انسان باشه. فكر كنيد اگر بهمون مي گفتند تا ۵ ساعت ديگه زمین می ترکه و همه مي ميريم، اين آخر عمري رو چطوري مي گذرونيد؟
تعداد زیادی از مردم انگلیس در پاسخ این سوال گفته بودند، سعي مي كنيم آخر عمر شادي رو داشته باشيم و به خوشگذرونی بپردازیم. امّا فکر کنم ما ایرانیها یا به طور کلی آدمای موحّد معتقد که تفکر معاد و زندگی ماورایی در ذهنشون نهادینه شده و با وجود این سر دوست و دشمن کلاه گذاشتیم، تهمت زدیم و حق مردم رو بالا کشیدیم، یه دفعه یاد خدا و پیغمبر بیفتیم!! الهی توبه! الهی منو ببخش پیلیز! ...
احتمالاً قبل از انفجار زمین، سیستمای مخابراتی می ترکه چون همه یاد دوست و رفیق و فک و فامیل و عذرخواهی و حلالیت گرفتن و ...
شایدم انقدر ملت وحشتزده شن که قبل از انفجار خودشون منفجر شن!
من خودم دلم مي خواد حداقل اون آخر عمري جواب يه سري معماها و سوالات بدون جواب تو زندگي خودم رو پيدا كنم. شايد هم يك سري حرفاي آخر عمري بزنم!
 
::::: حاشيه دفتر :::::
* فعلاً آنتن افتاده تو قبرستون! شاید وقتی مرگ آدمایی که توقع مردنشون رو نداریم اتفاق می افته، اونم با یه سکته ناقابله بدون برنامه ریزی! جا داره که یه خورده بهش فکر کنیم!
+ داروغه یکم آبان 1386 |
بی بی خانوم نماز صبحش خونده بود و تو رختخوابش نشسته بود و ذكر مي گفت، دیگه سالها بود قدش خمیده بود، موهای خوشگل سفیدش که از زیر چارقدش پیدا بود به چهره پرچین و چوروک مهربونش یه جلوه خاصی داده بود، اما هنوز گرد پیری زمین گیرش نکرده بود و تند و چالاک، شاد و سرحال. تازه به دندون مصنوعیشان عادت کرده بود و دیگه ته دیگ رو نجویده قورت نمی داد. از مال دنیا دلبسته لباس تنش هم نبود و کلی دختر و پسر و عروس و داماد و نوه و نتیجه و .. داشت، سالها بود که مهمون خونه بچه ها بود، یادم نمی یاد از کسی گله و شکایت کنه. اون روز صبح یه نگاهی به عروسش کرد و گفت: قربون دستت مادر یه استکان چایی به دست من بده. اما انگار وقت دیگه خیلی تنگ شده بود حتي به اندازه سركشيدن يه استكان چايي. آروم تو رختخوابش که همیشه رو به قبله بود، دراز کشید و ملافه سفید رو روی صورتش کشید. عروس خانوم با استكان چايي برگشت، امّا ديگه كسي چايي نمي خواست.

بابا می خواست بره شیراز، یه هفته بود برنامه هاش رو جفت و جور می کرد، دیگه حسابی دلتنگ بی بی خانوم شده بود، اون روز ديگه رفته بود تا بلیط بگیره که توی همون آژانس بهش خبر دادند. انگار قسمت بود همه كاراش رو مرتب كنه و بدون دغدغه براي مراسم بي بي راهي بشه.

الان ديگه سالها مي گذره، هنوزم وقتي به سمت شيراز مي ريم آرزوي ديدار بي بي خانوم رو دارم، اي كاش فقط يكباره ديگه بغلم مي كردم و صورت پر چين و چوروكش رو به صورتم مي چسبوند و پيشونيم رو مي بوسيد و آروم تو گوشم مي گفت: خوش اومديد مادر! خوش اومدید!
امّا افسوس كه اين چرخ گردون بي مرام حتي فرصت ديدار آخر رو هم از من گرفت!

مرگ هر عزيزي آدم را بي واسطه با مرگ روبرو مي كنه! مرگ، تجربه ايست كه همه بايد خودشون امتحان كنند. فكر كردن بهش آزاردهنده است! شايد بيشتر از اينكه از مردن بترسم از رفتن زير اون همه خاك مي ترسم. جالب اينجاست كه اكثر مواقع خيلي راحت باهاش كنار مي يايم انگار اصلاً چيزي به اسم مرگ وجود نداره، فكر مي كنم اگر واقعاً به مرگ باور داشتيم به اين راحتي و بي خيالي نمي تونستيم زندگي كنيم. در واقع اكثر آدما مرگ رو باور ندارند، حتي تا لحظه مردن و شايد هم بعد مردن! ييهو مي بينن مردن!
+ داروغه بیست و دوم مهر 1386 |
از اول شروع امسال هر ماه يه بساطي داريم!

۱- امروز طرح مبارزه با بي حجابي و زينت كلان شهرهاي ايران زمين با صداي جيغ و داد دختران و پريشان كردن موهاي زيبارويان و شكستن سر و هوچي بازي زنان و كولي بازي مادران حال و آينده. مسلماً آنها مجرمان جاني هستند كه كمترين جرم آنها زن بودنشان در اين خراب شده است.
۲- امروز بنزين سهميه بندي مي شود، ما كه مسئول خوشگذراني شما نيستيم. تا قبل از اين از شمال تا جنوب مملكت را با ۶۰۰ ليتر بنزين و قيمت ۴۸۰۰۰ تومان گز می کردی و خيلي هم حالش را مي بردي،‌ حالا جانت بالا بيايد، با بدبختي و گيس و گيس كشي و دم اين آشنا و آن آشنا بليط قطار بگير، كلي پياده شو، راست برو مشهد و برگرد. اگر هم پول نداري كه چه غلطا كه هوس ولگردي و ايران گردي كني، همين تهران وامانده بمان و از هواي تميزي كه توليدي خودمان است، لذت ببر. اصلا مرخصي بگير برو دو شب دركه چادر بزن و حال و هول كن. اگر هم سهميه مجلس نشينان دو برابر شد، به تو چه دخلي دارد! اصلاً كوره هاي مهروزي، اصول گرايي و عدالت پروري نيازشان بيش از اين حرفهاست بچه!
۳- انرژي هسته اي حق مسلم ماست؟ از همين جا اعلام مي كنيم اجنبيان هيچ غلطي نمي توانند بكنند، ما اگر شده كل مملكت را بدهيم روي هوا، توي اين كل كل عمراًناش كم بياوريم، همين الان شاهد متحول شدن و نادم شدن عناصر فکل کرواتی و مهرپرور و پريدن تو جناح خودمان هستيم، احتمالاً فلفور يه هاله نوراني دوره فيس ممد البرره اي رويت مي شود!
۴- شب تو مي خوابي و صبح او بيدار مي شود و يك سازمان دود مي شود! تصميم گيريها با كارشناسي هاي چند ساعته؟(چقد ديگه بايد منتظر جوابيه يه نامه باشم! تو اون ساختمون وامونده هيچ كس پاسخ گو نيست؟ سگ صاحبشو نمي شناسه!)
۵- قيمتهاي سرسام آور مسكن واقعاً حيرت انگيز، بحث انگيز، تهوع انگيز، شورانگيز، مهرانگيز و در نهايت بسيار مقوله پيچيده اي است! همه صدقه سر دولت مهرپرور صله رحمي بجا آوردن و پدرانشان را كه اين اواخر به دليل تورم مشكلات به چشم نمي آومدند،‌ ديدند. واقعآ من يك سوالي از محضر انورتان دارم: "محله رئیس جمهور کجاست!"
۶- گراني! به سوي آينده بدون فقير. از آنجا كه جز همان معدود قشر خاص و از ما بهتران همه به سلامتي زير خط فقر ولو شدیم و یکمان گره نهمان است، لذا ديگر به طور كلهم (به قول ژنرال كلُ يوم) فقر ريشه كن شده است. آخه ديگ به ديگ ميگه سه پايه؟
۷- برو كارت بنزين قاچاقي بخر! ۶۰۰ ليتر، ۶۵۰۰۰ تومان!
۸- اعلان هزينه هاي فوق برنامه مدارس دولتي كه كاملاً رايگان ثبت نام مي كنند و واقعا و للهِ والدين خودشان از ته ته دلشان راضي هستند به مدارس كمك كنند ولي خدمتان عارضيم كه اگر از ته ته دلتان راضي نبوديد كه ۲۰۰، ۳۰۰ تومان خودتان را بتكانيد، لاجرم روي ثبت نام فرزندتان حساب نكنيد!
۹- و شاهكار نهايي راه انداختن تنبل خانه در ادارات دولتي به مناسبت ماه مبارک!
۱۰- عيد شما مبارك
در پايان از زحمات مجلس خدمت گذار در تصويب قانون جلو و عقب كردن ساعات پس از سالها آزمون و خطا و در راستاي دهن كجي به دولت مهرپرور تشكر مي كنم.
بقيه اش رو خودتون فكر كنيد!
+ داروغه بیست و هفتم شهریور 1386 |
طی چند مطلب اخیر که با پرسش ساده ایران کریا شروع شد - سوالی که اکثریت به عنوان یکی از انتخابهای زندگی به آن فکر کرده بودیم، گروهی مهاجرت کرده بودند، گروهی مترصد فرصت بودند و گروهی بی طاقت از دوری خانواده و دوستان، امیدوار به بهبود اوضاع و در نهایت همگی درگیر محبت بی اختیار، ناگسستنی و انکارناپذیر به واژه ای به نام وطن- سعی شد برخلاف اکثر مواقع که به موضوع مشکلات و ناعدالتی های اجتماعی از بالای هرم به سمت پایین نگاه می کنیم، اینبار با کمی تأمل، به این موضوع از پایین هرم به سمت بالا نگاهی کنیم، به نقش خود به عنوان نسل جوانی که در حال حاضر در رده های پایین هرم ساختار مدیریتی اجتماع خود قرار داریم و با گذشت زمان لاجرم به بدنه آن تزریق می شویم. با کمی فکر و نگاهی به دور و بر، مسئله بی عدالتی و تضییع حق را در کوچک ترین و سطحی ترین مسائل روزمره اجتماعی (شاید خانواده در سطحی پایین تر که البته مورد بحث ما نیست) خود می بینیم، زرنگ بازی در صف اتوبوس و مترو، تأخیر کار ارباب رجوع بدون علتی جز سهل انگاری و تنبلی، آلوده کردن محیط زیست، صحبت کردن بلند با تلفن همراه در تاکسی، پخش موزیکهای آزاردهنده با صدای بلند توسط راننده مسافرکش، استعمال دخانيت در فضاهاي عمومي، دروغ گويي، تهمت،  تخريب شخصيت اطرافيان به نفع خود، پارتی بازی به نفع خود و دوستان و ... انواع ناهنجاریهای زندگی اجتماعی ما هستند که به راحتی هر روز برای آزار یکدیگر و ارضاء حس خودخواهي خود از آن بهره می گیریم. سالهاست که انواع الگوهای توسعه در کشور ما اجرا می شود و البته نمی شود تأثیرات آن را در زندگی نسلهای ایرانی از هفتاد سال گذشته نادیده گرفت، از تأسیس دانشگاه تهران و راه آهن سراسری شمال به جنوب رضا شاهی تا جاده، آب لوله کشی، برق، تلفن، گاز و واکسیناسیون در اکثر نقاط کشور و امروز مترو، تفکیک زباله در مبدأ، انواع کارتهای اعتباری، اینترنت و تلفن همراه و شاید فردا منوریل، شهر الكترونيكي و .... و همه اینها مظاهر حرکت به سوی جلوی یک کشور در حال توسعه به سمت زندگی راحتتر است اما در کنار آن هر روز شاهد افزایش نابرابریهای اجتماعی هستیم!
آنچه به نظر من حائز اهمیت آمد توجه به رشد و توسعه فرهنگی همگام با رشد اقتصاد و تحول مظاهر زندگی شهری است. حقیقتاً تا هنگامی که افکار و فرهنگ تک تک ما عدالتخواه، مجری عدالت، منظم، فعال و انتقاد پذیر نباشد، انتظار داشتن اجتماعی عدل پرور و نظامي قانونمند آرزویی دست نیافتنی است.
+ داروغه شانزدهم شهریور 1386 |
ارائه تعریف جامع و کامل از اخلاق برای من کار ساده ای نیست، من فقط می دونم یه چیزهایی هست که دیگه شورش در اومده، اینکه ما ایرانیها کلاً آدمای بی نظمی هستیم، برای وقت، آسایش و حق دیگران ارزش قائل نیستیم. کافیه یه نگاه به دور و برمون کنیم.
 
- ساعت ۱۱ شب، ایستگاه مترو، تازه از فستیوال برگشتیم، قبلش هم سر کار بودم و الان حسابی خسته هستیم.
مترو نزدیک میشه، امیدواریم یه صندلی خالی واسه نشستن پیدا کنیم تا چند دقیقه ای رو استراحت کنیم.
همه به آرومی به سمت واگن ها نزدیک می شوند و مترو هم کم کم متوقف میشه. داخل واگن رو نگاه می کنم دو تا صندلی دو نفره خالی وجود داره، پس جا واسه نشستن هست. در همین حین یه خانم مسنی میاد و با سرعت جلوی ما مي ايسته که تا در مترو باز شد، بپره و سریع تر واسه خودش جا بگیره. زیاد اهمیتی نمی دیم چون ۴-۵ تا جای خالی وجود داره. درهای واگن ها باز میشن و ما هم به سمت یکی از صندلی های خالی دو نفره می ریم، خانم مسن هم با سرعت به سمت دیگری می ره. توی آخرین لحظه ای که می خواستیم بشینیم حس کردم یه چیزی از سمت خانم مسن صندلی بغلی روی صندلی ما پرت شد. مونده بودیم که یعنی چی؟ دیدیم که خانم مسن یه کیف روی صندلی خودش گذاشته و یکی هم روی صندلی که ما می خواستیم بشینیم پرت کرده و بعدش هم رو کرد به سمت یه عده دیگه ای که در حال وارد شدن به مترو بودن و با زبان شیرین فارسی گفت: علی آقا بدو بیا جا گرفتم!
ما تا انتهای مسیر رو ترجیح دادیم که ساکت باشیم یا به زبون دیگری به جز فارسی با هم حرف بزنیم.(خاطرات يك ايراني در كانادا)
 
- راست راست توي چشمم نگاه كرد و دروغ گفت، باورم نشد،‌ چقدر ساده و خوش باور بودم، به قول خودش فكر و رفتارم هنوز دانشگاهيه و اسپورت(!)، اما تجربه به راحتي به دست نمي آد،‌ دو روز ديگر من هم براي خودم گرگي مي شوم!
 
- جانم، فدات شم، بفرماييد منزل، قربونتون بشم، چاكرم، نوكرتم، تاج سري، جون بخواه، تمنا مي كنم، خواهش مي كنم، استدعا مي كنم، مخلصم، .....
 
- يادم مي آد، روزي گريه مي كردم كه من مدرسه نمي رم چون ناظم روز گذشته اعلام كرده بود كسي حق نداره حتي جوراب سفيد بپوشه و من جوراب مشكي و سرمه اي نداشتم.
حالا كه روپوشهاي صورتي و ياسي دختركان دبستاني رو مي بينم (گويا تحولي رخ داده! ديگه رنگاي طیف روشن حرام نيست؟)، ياد روزهاي دور كه جشني بود و من روپوش بنقش خوش رنگ گلدوزي شده اي كه تازه برام دوخته بودن رو با تمام ذوق بچگيم پوشيده بودم و اومده بودم مدرسه، مبصر كلاس (نه ناظم مدرسه یه مبصر کلاس پنجمی!) پرخاش كرد كه مگر مهموني اومدي؟ حالا هم بعد ۱۷، ۱۸ سال هنوز هم براي بچه هاي دهه ما اوضاع بر همين رواله!
 
- يه سري به كوستانهاي اطراف بزنيم تا از طبيعت لذت ببريم! (براي دبدن تصاوير)
 
- یه خورده نگاه به فرمون تو دستمون و ماشین زیر پامون و تابلوهای روبرومون و اتوبان یادگار امام و چمران و .. و در کل به رانندگیهای (؟) ....
 
- وای به اون زمانی که یکی گذرش به یکی از این سازمانا و ادارات پر ارباب و رجوع بیفته! شاید باید برای هر کارمندی یک ناظر یا دوربین و ... گذاشت!
 
- دزدی و کلاه برداری هم که دیگه شکر خدا جزء شغلای اصلی مردم دلاور این مرز و بومه! بغل هر قانونی یه راه زیر آبی فل فور پیدا می شه! شاید به خاطر ضریب هوشی بالاست و لاجرم کنترلش از دستمون خارجه!
 
- مسیر ۲ تا ۳ دقیقه ای که دربست، اونم نه توی تهران، در طول سه روز، یه روز ۴۰۰ تومن، یه روز ۵۰۰ تومن و یه روز ۱۵۰۰ تومن، کرایه می دیم. آدم هم که نمی تونه با همه دعوا راه بندازه و بگه آخه چه جوری از گلوتون پایین می ره؟ یه جوری داستان برخورد رضا شاه پهلوی با نونوای کم فروش به ذهن خطور می کنه!
 
و مطمئنم هممون از این نمونه ها زیاد تو آستین داریم که خودمون عامل (تضییع حق، سلب آسایش و ...)بودیم یا مفعول! واقعاً به کجا داریم می ریم؟ پس کو نشانی از اون همه ت‍أکید به سه اصل پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک تمدن کهن آبا و اجدادیمان؟
 
::::: حاشيه دفتر :::::
* اگه مي خواستم عنوان "كار ايران با خداست!" رو همينطور ادامه بدم، بايد اسم وبلاگمو کلاً عوض مي كردم! 
* یاسمین خانوم شما هنوز از محیط دانشگاه در نیومدی، مخت داغه فکر می کنی می تونی ایران که سهله، کل دنیا رو عوض کنی، اما تنها کاری که می شه کرد و اساسی هم هست، یک اصلاح فرهنگیه اونم نهایتاً هر کسی بتونه خودش تغییر بده!
+ داروغه بیست و دوم مرداد 1386 |
راستي يادتون مي ياد قرار بود بزرگ بشيم، درس بخوونيم و مهندس بشيم تا خدمت كنيم و آدم مفيدي براي جامعه خودمون باشيم؟ مطمئنم توي انشاء هاي هممون اين كلمات بود، "خدمت"، "آدم مفيد"، "مردم"، "كشورم" و ...

اما حالا با كلي من موافقم چون دلم نمي خواد ديگه با اين شرايط توی اين مملكت زندگي كنم، با سرموليچ و ليلي هم موافقم چون شايد اگر فرصتي پيش بياد عطاي اين مملكت رو به لقاش ببخشم، اما از طرفي من هم مثل آريا طاقت دوري از خانواده و تحمل غربت رو ندارم.
سرموليچ گفت: "ببخشید کشورهای خارجی چی ایران نمیشه؟ "من مي گم: "كشورهاي خارجي اگر بهشت هم باشن براي ما وطن نمي شن، حتي اگر آذر بگه: "انسان امروز انسان جهان وطن است"، اين فقط يك نظريه قشنگه، حتي اگر در كشور جديد امتياز شهروندي هم بگيري باز هم به عنوان يك هموطن پذيرفته نمي شي. اگه روزي بياد كه ما احساس تعلق به سرزمين جديدي كنيم، حتماً اونروز براي يك افغاني آواره در ايران هم حق زندگي قائل می شيم!"
محمد گفت، اگر خواستي بري يا پول ببر يا مغز.
محمود گفت، چاره اي جز خوردن اين آش نيست!
نينا، سحر و ماركو هم گفتند، كجا بهتر از اينجا!
ولي امین الدین گفت، با فرار چيزي در اين مملكت تغيير نمي كنه و خداييش راست هم گفت.
رسول هم همچنان اميدوار به بهبود اوضاع است. فرزان هم بر ماندن و تلاش تاكيد داشت و ياسمين هم گفت، چرا غر مي زنيد؟ و من مي گم: "امروز روي مود غر زدن هستم."
رز هم آرزوي رفتن داشته، ولي نمي دونم هنوز هم داره يا نه؟ با غربت چه مي كنه؟ شايد هم مي مونه و تحمل مي كنه و فقط آرزوي رفتن داره.
به مصطفي هم مي گم:‌ "هنوز هم اگر پاي دفاع از تماميت ارضي اين مملكت به ميون بياد خيلي ها مرد ميدون هستن، اما اونچيزي كه امروز همه رو از ميدون فراري داده، دشمن خارجي نيست، بلكه تك تك ما هستيم كه تبر خودخواهي به دست گرفتيم و تيش به ريشه همديگه مي زنيم."

آريا گفت: "نسل ما شد نسل سوخته"، من هم مي خواستم همين را بگويم اما انگار نسل قبل هم چندان نسوخته تر از ما نيستند،‌ جواني با ترس، عدم وجود امنيت، خفقان حاكم،‌ انقلاب سياسي، انقلاب فرهنگي، بسته شدن دانشگاهها و جنگ و تمام جواني حرام شد و از بين رفت. چه نوعروساني كه به حجله نرفته لباس عزا به تن كردند، چه بچه هايي كه هرگز پدر نديدند و بزرگ شدند و چه جواناني كه هنوز در ميدان زندگي ندويده بودند كه پاهايشان قلم شد! پس شايد چندين نسل بايد بسوزد تا اتفاقي بيفتد و جرقه تحولي زده شود. نسل قبل هم قامتش از ضربه تبر هم نسلهاي خودش شكست و فرجام آن شد زندگي امروز نسل امروز و كلي من گفت، به آينده آيندگان هم اميدي نيست. يعني ما هيچ كاري براي نسل آينده نخواهيم كرد؟ پس ما هم امروز يكي، يكي تيشه بر مي داريم تا ....

حرفهاي بابك به نكات مهمي در زندگي ما ايرانيها اشاره داشت(نظرش رو تو پست قبلي بخوونيد). واقعاً هيچ وقت به نقش خود در غيرقابل تحمل كردن زندگي براي ديگران فكر كرده ايد؟ اگر چیزی به نظرتون می رسه بنویسید و صداقت داشته باشید!
 
و حرفهاي من هنوز تموم نشده است.
 
::::: حاشیه دفتر :::::
* نکته علمی: وبلاگهای بلاگفا دچار اختلال مغزی شدن، ممکنه با این آدرس blogfa.com از کار بیفتن، به هر صورت آدرسهای جدید به صورت blogfa.ir می باشد.
* نکته ارتباطی: آی دی بنده عوض شده، دوستان به آدرس قبلی برای من نامه نفرستن، آی دی جدیدم هم اونجا، همونجا دیگه، اون بالا تو لینک پست الکترونیک، بی زحمت به آدرس جدید بفرستن.
* سوال فوق كنكوري: كسي قالب وبلاگ جوق بزم رو در هم بر هم مي بينه؟
+ داروغه هفتم مرداد 1386 |
دوست ما ایران کریا كه ساكن كره جنوبي است، پرسیده بود: "دوست داري در ايران مثل الان زندگي كني يا بري يك كشور خارجي؟"
شاید این سوال، سوال تازه ای نباشه، اونم توی جامعه جوان و سردرگم ایرانی که به ندرت آدمی پیدا می شه که بدونه دقیقاً چی می خواد.
این یک هفته به "ایران مثل الان" فکر کردم، مملکتی که برای تک تک بناهای تاریخی و طبیعت بکرش می توونم صفحه صفحه قلم فرسايي كنم، امّا حقيقتاً جامعه و زندگی شهروندی آن هر روز سنگین تر و سخت تر از دیروز می شود.
متن را نوشتم، طولاني شد، گفتم قسمت قسمت بذارم،‌ پس شما هم به سوال فكر كنيد و نظرات و ارزيابي هاي خودتون رو در اين رابطه بنويسيد.

::::: حاشيه دفتر :::::
* اين وبلاگ گل آقاي ماركوپولواينا چيزه جالبيه‌! بخونيد و يه خورده تشويقش كنيد، استعداداش پرورش پيدا كنه!
* اين وبلاگ گروهي ايران شناسي ميعادگاه رو هم سر بزنيد،‌ بنده هم توش مطلب مي ذارم، اما خب اكثر جاهايي كه معرفي كردم،‌ خودم هنوز نديدم!
* نك ماه رجب آمد تا ماه عجب بيند   وز سوختگان ره گرمي و طلب بيند
+ داروغه سی و یکم تیر 1386 |
چهارتا عکس از رئیس جمهور مهرپرور ما تو یکی از سایتهای خبری ترکیه کلی بازدیدکننده (۹۰۰۰۰ تا!) و کلی نظر منفی و مثبت داشته (۲۵۰ تا نظر زیر یه خبر تصویری!)، حالا فکر می کنید کدوم عکساست؟ همون که مثل بچه ها آروم رو زمین خوابیده و پاهاش از زیر پتو بیرونه + همون که سر سفر خالی نون و پنیر نشسته + همون که کنار جاده رو موکت سبزه خونه الهام اینا نماز می خونه + همونی که به خانوم خارجیه مثه بعضیها (!) دست نمی ده.
من لینک صفحه رو می ذارم، برید خودتون اینجا رو نیگا کنید. 
اما از همه جالب تر نظرات و برداشتهای ترکیه ایها از این عکساست! اگه به زبان ترکی مجهز هستید که خودتون بخونید، اگه هم که نه من خودم فایل ترجمه یکسری از این نظرا رو می ذارم. (ترجمه رو بردار!)
خلاصه ...
- کاش رهبران کشور ما هم چنین بودند.
- خوش به حال کسانی که در ایران زندگی می کنند. همان طور که رسول الله فرموده: بر شما همان طور حکومت می شود که خود خواسته اید. مردم ایران لایق اویند. به نظر من او رهبر همه مسلمانان است. 
- اگر نخست وزیر ما این کار را می کرد، به جرم ارتجاع اعدام می شد!!
- برادرم احمد! خدا یارت!
- در جواب انتقادات نوشته: دوست من! اگر رهبر تو نمی تواند چنین رفتاری داشته باشد، لازم نیست حسادت کنی! اگر می گویی تظاهر است، به من بگو که چرا رهبر تو نمی تواند چنین تظاهری بکند؟
- اینکه برای رئیس جمهور ایران این قدر پیام نوشته شود، برایم قابل درک نیست. فکر نمی کردم کسی که زن ها را شکنجه می کند، این همه طرفدار داشته باشد!
- در حالی که ما دنبال آزادی بیشتر هستیم، انگار در کشور، کسانی هستند که دوست دارند مانند ایران، انقلاب اسلامی رخ دهد. مرزها باز است. این دوستان بفرمایند بروند ایران!
 
ما خودمون هم احتمالا نظرات مختلف داریم،  یه عده می گن مردم فریبیه، یه عده می گن باعث افتخار ایرانه، یه عده می گن بابا این خودش از اول واقعا اینجوری ساده زیست بوده ولی تو انتخابات و بعدش خیلی ازش استفاده ابزاری تبلیغاتی کردن و شورش در اومد، یه عده هم می گن بابا حالا هرکی ساده زیسته که کار رئیس جمهوری بلد نیست وگرنه!
 
::::: حاشیه دفتر :::::
* جوق بزم داروغه اینا یه ساله شد!
سال پیش همین تیر ماه گرم و سوزان بود، تخته شدن وبلاگ طنز سازمان، بر و بچ رو که همه به نوعی به مرض وبلاگ بازی و کامنت گذاری دچار شده بودن، همچین بگی نگی تو خماری برد، اما از آنجا که عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد، یواش یواش وبلاگ سازمان فارغ شد و سر و کله وبلاگهای شخصی پیدا شد، هر چند خودش طفلکی سر زا رفت ....
اما حالا بعد یه سال جوی بزم سببی شد که با پیغامهای نظرگونه دوستان برای هر مطلب، هم قدیمیا رو هر هفته یاد کنم و بدونم هنوز زنده اند، هم با جدیدیای توی تهرون، تبریز، کرمان، دزفول، اهواز، شیراز، جهرم، کره، آذربایجان و ... آشنا بشم. خلاصه وبلاگم چیزه خوبیه ها! 
+ داروغه بیستم تیر 1386 |
سلام علیکم، سال نو مبارک با یه ماه تأخیر، این ماه عجب ماهی بود، دو هفته عیش و خوشی، دو هفته عیش کشی و ضد حال. حسابی خماری از سرم پرید. جاتون خالی شب عید کامپیوترم بی هوش شد و دیگه هوش نیومد، حسابی خورد تو برجکم. زنگ زدم به یکی از رفقا، گفت نترس مادربردت نیم سوز شده میاری تعمیرش می کنیم و یه خورده دلداریم داد و منم که دیگه دو هفته خونه نبودم مردن کامپیوتره از سرم پرید. اما از اونجایی که هر رفتی یه برگشتی داره خب برگشتم، کامپیوتر داغون سرجاش بود. روز چهاردهم اونو فرستادم تعمیرگاه که موبایل عزیزمو یه موجود خبیث، سیاه طینت و پلید کش رفت و داغ ۶۰۰ عکس مسافرت و سیزده بدر و موبایل نومو رو دلم گذاشت و خلاصه ۲ روز اسیر شکایت بودم. هرچی هم بهم می گفتن فایده نداره ولی من حداقل دلم می خواست شکایت بکنم. رفتم دادسرا، کلانتری و مخابرات. سیم کارتم تازه سوزوندم. همه اینا هم که هزینه داره. از اون طرف مادربردم جواب نداد و سیستمم کامل عوض شد، حتی مودم بیچارم پکیده بود. دیگه دوست و دشمن کمک کردن تا دوباره سیستمم راه افتاد، البته کلی پیاده شدم. دیگه اینکه سیستم قبلیم ویروسی شده بود خودش به اینترنت وصل می شد و هر غلطی دلش می خواست می کرد و جاتون باز خالی، قبض تلفن مودم که اومد یه عالمه تماس خارجی برام افتاده بود. تازه دندون دردم امونم بریده بود کلی اسیر دندون پزشکی بودم. خلاصه این دو هفته حسابی اعصاب ترکوندم.
 
::::: حاشیه دفتر :::::
* نسرین خانوم می بینی که هنوز اردیبهشت نشده بنده آپیدم! 
* برای هر ایرانی که به دنبال اطلاعات گوشی همراه می گردد! http://www.gsm.ir (قسمت مشاوره قیمت برید جالب و کامله، مقایسه گوشی هم می کنه)
+ داروغه سی ام فروردین 1386 |
                       رسيد موسم نوروز و يمن مقدم او     به سوي هر دلي از خرمي نشان آورد 

لیستی از ابیات دعاگونه دیوان شعرای شکرشکن پارسی حسن ختام پستای سال ۸۵ جوق بزمه، ایشاءالله سر سفره هفت سین که نشستید و داشتید با تمام وجود دعای تحویل سال زمزمه می کردید، یا محول الحول و الاحوال .... یاد رفقا هم باشید.

----- حافظ:
آن سفركرده كه صد قافله دل همره اوست 
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش 

در ميخانه ببستند خدايا مپسند 
كه در خانه تزوير و ريا بگشايند 

بر دلم گرد ستم‌هاست خدايا مپسند 
كه مكدر شود آيينه مهرآيينم 

----- سعدی:
يارب به نسل طاهر اولاد فاطمه 
يارب به خون پاك شهيدان كربلا 
يارب به صدق سينهء پيران راستگوي 
يارب به آب ديده مردان آشنا 
دلهاي خسته را به كرم مرهمي فرست 
اي نام اعظمت در گنجينهء شفا 

خدايا به حق بني فاطمه 
كه بر قول ايمان كنم خاتمه 

خلاص بخش خدايا همه اسيران را 
مگر كسي كه اسير كمند زيباييست 

خدايا فضل كن گنج قناعت 
چو بخشيدي و دادي ملك ايمان

به نيكمردان يارب كه دست فعل بدان 
ببند بر همه عالم خصوص بر شيراز 

خدايا بر آن تربت نامدار 
به فضلت كه باران رحمت ببار 

ختام عمر خدايا به فضل و رحمت خويش 
به خير كن كه همينست غاية‌الآمال 

----- نظامی:
خدايا توئي بنده را دستگير 
بود بنده را از خدا ناگزير
 
خدايا ره به پيروزيم گردان 
چنين پيروزيي روزيم گردان 

خدايا حرف گيران در كمينند 
حصاري ده كه حرفم را نه بينند 

خدايا هر چه رفت از سهوكاري 
بيامرز از كرم كامرزگاري 

----- انوری:
زان دوست كه غمگينم، غم خوار كنش، يارب 
دشمن كه نمي‌خواهد، هم‌خوار كنش، يارب 

----- وحشی بافقی:
خدايا پرده‌اي بر عيب من كش 
 زبان حرف گيران در دهن كش
 
----- اوحدی مراغه ای:
يارب، امسال بدان ركن و مقامم برسان 
كام من ديدن كعبه است و به كامم برسان 
 
و مقدم شکوهمند بهار را پاس می داریم.
+ داروغه بیست و نهم اسفند 1385 |
دیگه تموم شد، زمستون امسال هم دیگه نفسای آخرشو می زنه! تعطیلات آخ جون تعطیلات و خواب. دیگه بار و بندیلو بستیم تا تهرون تحویل مهمونای نوروزی بدیم و خودمون فرار کنیم، کلی با دردسر مرخصی تا آخر تعطیلات گرفتم بابا مگه رضایت می دن، عجب مصیبتی شده از ده نفر باید کسب تکلیف کرد!!!!! نمی گن مگه ما بیکاریم قبل از سیزده بیایم سازمان؟!! از همین الان به بعد از تعطیلات که فکر می کنم، وای خیلی حال بهم زنه!
 
+ داروغه بیست و هشتم اسفند 1385 |
از دور که تشت قرمزو جلوی مغازه ی حسن آقا می بینم، می فهمم که ماهیای عید رسیدن. تشت پر از ماهیای کوچیک قرمز رنگه که فقط درجا می زنن! یعنی جا ندارن که جم بخورن.
پسر کوچولو خودشو به سرعت کنار تشت می رسونه و وقتی حسن آقا حواسش نیست، با هیجان خاصی ماهیایی رو که نمی توونن از زیر دستش فرار کنن، نوازش می کنه. اونم چه نوازشی!
مادرش کمی اون طرفتر برای خانم همسایه از شیرین کاریای قندعسلش می گه: "ما هیچ وقت سر سفره ماهی نداریم. چون نمی ذاره ماهیا بمونن. همین دیروز دو سه تا ماهی براش خریدم، برده خونه همشونو با دستمال کاغذی گرفته خشک کرده که سرما نخورن!" بعد همین جور که می خنده، وارد مغازه می شه و می گه: "حسن آقا یه ماهی به این بچه ی من بده." حسن آقا بی درنگ دستشو تو آب می کنه و از میون خیل ماهیای اسیر یکیو می گیره و تو کیسه پلاستیکی کم آبی می ندازه. پسر بچه با خوشحالی کیسه را می گیره و به شدت تکون می ده. بعد کیسه ی ماهی را در هوا میچرخونه و به دنبال مادر چشم می گردونه: "مامان، ببین ماهی سوار چرخ فلک شده!" چند لحظه ای نمی گذره: "مامان، ماهی رو تکون بدم، حالش بد نمی شه؟!" . . . " مامان، ماهی چرا پفکا رو نمی خوره؟!" . . . "مامان، کیسه ماهی از دستم افتاد" . . . "مامان، ماهیه چه قد نرمه!" . . .
وقتی مادر کارش تموم می شه و از مغازه بیرون می آد، دوباره صدای پسرش را می شنوه که این بار گریه می کنه: "مامان، این ماهیه که دیگه راه نمی ره! یکی دیگه برام بخر." مادر دوباره برمی گرده: "حسن آقا یه ماهی دیگه به این بچه بده."
و ماهیا به خودشون می لرزن . . .
+ داروغه بیست و هفتم اسفند 1385 |
این یک شب نمیدونم چه خاصیتی داره که انگار آدم دچار جنون میشه. جنونی که هی از درون فریاد میکشه:
بلندتر   بلندتر   بلندتر
این سیگارتهای لاجون که صداش حسن مهین خانم اینا رو هم نمی ترسونه، دیگه راست کار ما نیست. فواره و کپسولی و هفت ترقه و . . . هم این بچه سوسولا رو چند دقیقه سرگرم می کنه، وگرنه برای ما تکراری شده. دلم می خواد چیزی باشه که صداش تا همیشه تن مردم را بلرزونه. مثل صدای نارنجکهای دست ساز رسول. مثل گلوله توپ منفجر می شند و همه از ترس ترکشاش پشت درختا پناه می گیرن. حتی مهدی کله خر هم که خیلی ادعایش می شه، می ره قایم می شه. چنان صدای انفجاری که همه شیشه های مغازه اکبر آقا بریزه و پدربزرگ معصومه سکته کنه! نه! اصلا دلم می خواد چنان آتش بزرگی به پا کنم که هیچکس جرات نکنه از روش بپره. که هر چی هر چی اسپری و پیف پاف توش بریزی، معلوم نشه و بعد که یکدفعه می ترکند، همه را از ترس زهره ترک کنند! آنقدر آتشش بزرگ باشه که کپسول گاز حسین اینا که چند بار خواسته بترکونش و ترسیده، تویش گم بشه و یکدفعه بمب! و همه ساختمانهای بلند یهویی بریزند پایین و خراب شند. بعد آتش من همه شهر را بسوزونه و تبدیل به ویرانه کنه. آن وقت شاید این جنون لعنتی دست از سر من برداره!
 
::::: حاشیه دفتر :::::
* یه مقاله ای تو روزنامه اعتماد خوندم، آرایش طیفای مختلف اصلاح طلبان توش به طور کامل تشریح شده، چون طولانی بود فایلش رو اینجا گذاشتم.
* بعد از فیلم مزرعه پدری رسول خان ملاقلی پور مرحوم گفت دیگه فیلم نمی سازم اما بعدش میم مثل مادر ساخت، فکر کنم بهش گفتن چرا زیر حرفت زدی؟ اونم مرد. به یاد فیلم افق ملاقلی پور (شب حمله اش رو خودم خیلی دوست دارم، از این همه فیلمای جنگی این تیکه فیلم افق تو ذهنم مونده)
* «حيثيت و منزلت، حق مسلم ماست»، «معلم به پاخيز، براي رفع تبعيض»، «نظام هماهنگ اجرا بايد گردد»، «مشکل ما حل نشه، مدرسه تعطيل مي شه» (اینا شعارای معلما دم خونه ملته! البته اونطور که شنیده شده کلی از روساشون در چند شب اخیر توسط اطلاعاتی ها کله پا شدن! خدا عالمه! شاعر می گه: چو کردی با کلوخ انداز پیکار   سر خود را به دست خود شکستی!)
* لايحه مديريت خدمات کشوري مي توانست تا حدودي عدالت را در حقوق کارکنان دولت جاري کند در حالي که با اجرا نشدن آن، حقوق کارمندان دولت در سال آينده غيرمتناسب با تورم و حداکثر حدود ۸ درصد اضافه خواهد شد. (اینم انگیزه برای شروع انرژیک سال جدید کاری!)
* نومحافظه كاران آمريكايي (دار و دسته بوش اینا) اعلام كرده اند كه قصد دارند تفسير جديدي از قرآن ارائه دهند كه با سكولاريزم و جدايي دين از سياست همخواني داشته باشد. (و باز شاعر می گه: دریای فراوان نشود تیره به سنگ!)
+ داروغه بیستم اسفند 1385 |
- امشب این سریال اعصاب پیاده کنه رو نشون می داد، بابا همین سریال لبه تیغ هنرمند که هر هفته رو اعصاب ملت با پای لخت راه می ره دیگه، مخصوصا اون صحنش که کله جعغر آقا مثه هندونه ترکید، وای خیلی بد بود. اما اینا رو گفتم که چی؟ هیچی، امشب سر سریال، ما و بر و بچ هی برای بی کس و کاری آدمای خونواده محمود آقا دلسوزی می کردیم، مامان خانوم می گفت: "آدمای بدبخت توی این فیلما خوبه هیچ کس و کاری هم ندارن". بابای ما هم یک دفعه نبوغ به خرج داد و از اونجا که هر ماه یه پاش گیر بیمه ست و احتمالا دچار جوزدگی شده بود، گفت: "پس این بیمه کجاست؟ چرا به داده اینا نمی رسه؟" ما هم در مرز تحیر و شیطنت گفتیم: "مگه آدما ماشینن، بزنن به هم بیمه خسارت بده و متهمو نجات بده؟". و در چنین شبی ما به یکی از کمبودهای بیمه پی بردیم که هر آدمی خودشو باید بیمه شخص ثالث کنه که در صورت تصادف با یکی دیگه، بیمه خسارت پرداخت کنه (این یک تبلیغ نبید، آگهی بید! بیمه ما مبتکر در ارائه طرحهای نوین در حمایت از قاتلین تصادفی). البته شاید بگین بیمه شخص ثانی کفایت می کنه اما این طور نیست چون اگه یه نفر یکیو کول کرده باشه یا اینکه بچه بغلش باشه و در این حین تصادف محمود به جعفر پیش بیاد، بیمه شخص ثانی جواب نمی ده؟
- امشب اخبار می گفت دولت خدمت گذار(!) می خواد خوار و بار به کارمندا بده تا ۳۱ هزار تومن (اووووووو‌اَاَاَاَاَاَاَاَاَ)، امسال که دیگه مرض مرغی نیومده، پس چی می دن؟ بابا پولشو بدن، خوار و بار به چه درد می خوره؟ ضرب المثله رو که فلان کس نونش آجر شدو که همه شنیدن. آجر شدن نون کنايه از قطع درآمد و ضرر و زيان ناگهانيه. اين ضرب المثل خيلي قديمي نيست و عمري ۶۰-۵۰ ساله داره و در باب کشف آن این طور می گن که در زمان جنگ جهاني دوم که خزانه دولت ايران به گل نشسته بوده و تهشم جارو زده بودن و دولت، حتي نمي توانست حقوق کارمندان خود شو بده، يکي از نخست وزيران تصميم می گیره حقوق کارمندان دولت را به صورت غيرنقدي پرداخت کنه. ماه اول به جاي پول به کارمندای دولت، آجر می دن و نون کارمندای دولت آجر می شه. همان زمان اين ضرب المثل به صورت لطيفه بر سر زبان ها می افته و در فرهنگ ايراني ماندگار می مونه. هر چند اصلا معلوم نیست ما کارمند هستیم؟ نیستیم؟ بستگی به مصالح سازمان داره، البته توو ظاهرش که از مصالح خوبی استفاده شده، بیرونش ملت کشته، توش خودمونو.
- این سایت موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران با وجود اینکه ساختار درست و درمونی نداره ولی اگه تووش خوب بگردین و علاقه هم داشته باشین، اطلاعات سند هایی با موضوعات تحریم تنباكو، بست نشینی در مشروطه، مشروطیت و انجمن های ایالتی و ولایتی، ستارخان و باقرخان و مشروطیه رو می تونید توش پیدا کنین.
 
::::: حاشیه دفتر :::::
* درخواست پنج باره دولت طي ده ماه گذشته براي برداشت از صندوق ذخيره ارزي آن هم براي مصارف جاري بهت و تعجب نمايندگان را در پي داشته است. (انشاءالله در پایان همین سال همراه با خانه تکانیهای ملت همیشه در صحنه، دولت خدمتگذار کف صندوق را جارو می زنه و تر و تمیز تحویل ملت می ده تا خیال همه راحت شه که دیگه یه قرون هم نداریم، جشن هسته ای هم نمی تونیم بگیریم)
* نمایندگان مجلس با اکراه و اجبار به اصلاحيه بودجه ۸۵  (کاهش اعتبارات عمرانی و اختصاص آن به امور جاری دولت به دلیل بی نظمی مالی دولت) رای مثبت دادند تا کارمندان بی حقوق و پاداش نمانند. (در اینجا جا داره از نمایندگان همیشه در سنگر تشکر کنیم که در ناک اوت کردن اقتصاد مملکت نهایت همکاری را با دولت خدمت رسان به عمل می آورن)
* گفتني است براساس قانون دولت موظف است حداکثر تا پايان آذرماه هر سال گزارش خود را در زمينه ميزان پيشرفت برنامه توسعه کشور ارائه دهد اما اکنون دو ماه از مهلت مقرر گذشته و از ارائه اين گزارش خبري در دست نيست. (از یابنده تقاضا می شود با ارائه گزارش مژدگانی خود را دریافت کند، البته شاید با پست عادی فرستادن، بلای استقلال سرش اومده)
* حتي آن دسته از نمايندگاني که اساساً ادعايي در حوزه علم اقتصاد ندارند، عميقاً معتقدند دولت شناخت چنداني از مسائل اقتصادي ندارد.
+ داروغه یکم اسفند 1385 |
این سالای اخیر هی چنتا پیرزن همسایه ما می شن! آقا هر جا می ریم خلاصه یه دونه از این طفلکی ها همسایمون هست. یه وقت فکر نکنید برای ما دردسری دارندا، نه! فقط بار درد دلشون آدمو از این زمونه بی مروت ناامید می کنه! ای بابا، چه بچه هایی پیدا می شن!!!! آدم باورش نمی شه! فکر کن یه نفر جوونیش تلف چه موجوداتی بکنه! وضحی خانوم الان که دیگه تو یه آپارتمان مستأجری همسایه ما شده، عمری ازش گذشته، البته فکر نکنید مال و املاک نداره، نه! اتفاقا خیلی هم مال داره! تا چند سال پیش که آقا معمار زنده بوده، یه خونه داشتن ۳۰۰ شایدم ۴۰۰ متری با کلی کبکبه! دبدبه! اما همین که جناب معمار سرشو میذاره زمین کفتارای میراث خور سر می رسن و کار به جایی می رسه که مادرشون از خونه بیرون می کنن!
یه وقتایی بغض که می کنه می گه: "من ناز پرورده بودم، دختر یکی یدونه بابام، حرفم خریدار داشت"
همین الانم از ارث پدریش -که املاک قابل توجهی هم هست- داره روزگار می گذرونه، مال و اموالشو یواش یواش داره منتقل می کنه به خیریه، می گه: "دلم نمی خواد هیچی برای میراث خورا بذارم"
یه دختر داره آدم باورش نمی شه چقدر عشق پول، ملک و زمینه! وضحی خانوم الان تو آپارتمان همین دخترش زندگی می کنه البته مثه یه مستأجر اجاره خونشو باید بده ها! همین طوری الکی الکی نیست! بقیه بچه هاش که دیگه هیچی سرشم نمی زنن، چون سر ارث و میراث اختلاف دارن.
ای بابا، این طفلکی دلش می خواد بچه هاش بهش برسن، براش مایه بذارن، عشق بترکونن!
من یه مادربزرگی داشتم خدا رحمتش کنه هزارتا! به بچه هاش می گفت: "تو باغ خودم همه جور میوه ای دارم اما میلم به میوه باغ تو می رود". مشکل کمبود پول نیست، نبود محبت و معرفته!
 
::::: حاشیه دفتر :::::
* تعبیر خبر خوش هسته ای:
سخنگوی وزارت خارجه: تعلیق در چارچوب مذاکرات قابل بررسی است! ايران همه موضوعات را در چارچوب مذاکره قابل طرح و بررسي مي داند حتي تعليق را. (بلاخره قدم به قدم)
علي لاريجاني روز گذشته از تعليق و تفاهم و حتي پذيرش غني سازي تا ميزان ۴ درصد سخن گفت. (داره یه چیزی اتفاق می افته)
+ داروغه بیست و پنجم بهمن 1385 |
چرا وقتی می گم انتخابات مجدد زود موضع می گیرن و از کوره در می رن، مگه من چی می گم، این حق منه!
شاید بعد از ۲۸ سال امروز ما مثل اونا فکر نکنیم، این جرمه؟
برای چی انقلاب کردن؟
نظام شاهنشاهی منسوخ است، اصلا چه معنی داره همه برای یکی!
کوتاهی دست اربابان قدرت خارجی از منابع کشور
زنده کردن اسلام؟
الان اسلام زنده شده است؟
نمی خوام یه طرفه برم به قاضی، حقیقت اینه که با تحول سال ۵۷ مردم بازگشتی دوباره به فرهنگ اسلامی داشتن، نشانه های ظاهری فساد برچیده شد، سعی شد ساختاری اسلامی برای حکومت پی ریزی شه و اسلام در تمام زندگی اجتماعی مردم نهادینه شه.
اما با گذشت ۲۸ سال برای نسل امروز اسلام، عنوان اسلام، حکومت علی وار و .... چرا طعم کهنگی، پارتی بازی، سرکوب عقاید مخالف، آدم های دور، صورتهای نقاب دار، فقر، بی کاری، احتکار، تورم، پشت در دانشگاه، افسار گسیختگی خانواده ها، مردان بی غیرت، زنان هرزه، تمسخر حجاب و..... می ده؟؟؟
امروز با این شرایط دیگر جایی برای پناه بردن وجود داره؟
انقلاب ایران مسیر غیرقابل اجتناب تاریخ ایران بود، نظام شاهنشاهی منسوخ است و امروز ما قدردان زنان و مردان از جان گذشته ای هستیم که در آن برهه تاریخی ندای آزادی خواهی سردادند و با نثار خون خود این بنیاد پوسیده را ریشه کن کردن، اما امروز ۲۸ سال گذشته است آنها آنچه درست بود بر اساس اعتقادات و عقایدشان انجام دادند. خوش به حال کسی که در پیچ تاریخ حق را دریابد.
پیش خودم فکر کردم اگر ۲۸ سال به عقب برمی گشتیم من جوان ۲۵ ساله سال ۵۷ بودم آیا عظمت رسالت قیام را درک می کردم و یا شجاعت حمایت از آن را داشتم؟ الهی دیده حق بین عطا کن!
و امروز ما وارثان بی معرفت دور خودمون می چرخیم نمی دونیم چی می خوایم تاریخی ناقص را هر سال مرور می کنیم، روزی دوستی گفت این انقلاب را خود آمریکاییها راه اونداختن!
اما امروز ای کاش حرمت اسلام همچنان باقی بماند!
ای کاش نقابهای دو رویی کنار رود!
ای کاش دیگه هیچ کس تو بازار ما زهد نفروشه!
ای کاش نداهای مخالف هم بگوش برسه!
ای کاش از تاریکی نمی ترسیدم!
آنگاه افتخار داشته باشیم بعد از ۲۸ سال همچنان آزادانه و با اکثریت آرا حکومتی دلخواه را به تصویب برسانیم.
چرا برای تمام خواسته هایمان باید خون بدیم، زندانی شیم، زجر بکشیم؟
آیا در طول تاریخ پرتنش ایران هیچ حکومتی نمی توونه بر اساس نظر ملت تغییر رویه بده، در ساختار خود اصلاحات انجام بده. امروز ما جز حکومت جمهوری مسلما دنبال حکومت دیگری نیستیم، اکثریت قائل به حرمت اسلام هستیم، اما نمی خوایم اسلام نقاب سود جویی بشه، نمی خوایم عنوان اسلام علیهش بکار بره. چرا از علی برای خودمون مایه می ذاریم؟ ما کجا و علی کجا؟
ای کاش حرف امام را گوش می کردید!
ای کاش در ساختار اجرایی کشور وارد نمی شدید!
ای کاش ارزشها حفظ می شد!
ای کاش مردم همچنان به شما اعتماد داشتند!
ای کاش در سختیها مردم بی پناه نبودند!
ای کاش بی کفایتی ما را به حساب اسلام نمی گذاشتن!
باز ۲۲ بهمن می آد، خیابانها از جمعیت پر می شه، چون ما همچنان ۲۲ بهمن ۵۷ را تایید می کنیم، ما همچنان حکومت کشور خود را تایید می کنیم هر چند قائل به اصلاحات هستیم. ما کشتی و کشتیبان را تایید می کنیم اما این کشتی بعد از ۲۸ سال باید تعمیر شود.
هر سال در ۲۲ بهمن کارنامه حکومت بعد از ۵۷ بررسی می شه اما آیا بعد از ۲۸ سال مقایسه این کارنامه با کارنامه سال ۵۷ صحیح است؟ آیا نیازی به این مقایسه وجود داره؟
+ داروغه بیست و یکم بهمن 1385 |
در سوگندنامه خبرگان آمده است :
«سوگند ياد مى كنم كه در وديعه اى كه ملت به ما سپرده به عنوان امينى عادل پاسدارى كنم و در ايفاى وظيفه سنگينى كه برعهده داريم يعنى تشخيص و معرفى بهترين فرد براى مقام والاى رهبرى امت و در حراست از اين منصب الهى و حفظ آن از هرگونه خطرى خود را در پيشگاه مقدس خداوند مسؤول بدانم.»
 
مجلس خبرگان رهبری بر اساس قانون اساسی وظیفه رسیدگی به امور و وظایفی را دارد که بر اساس اصل ۱۱۰ قانون اساسی بر عهده مقام رهبری نهاده شده است.
 انتخاب رهبر از سوي مردم، به وسيله  نمايندگان خبره آنان صورت مي‌پذيرد. به اين ترتيب كه خبرگان، منتخب مردم هستند و رهبر، منتخب خبرگان.
در صورتي كه رهبري از انجام وظايف قانوني خود كه در قانون اساسي مذكور است، ناتوان شود، از مقام خود بركنار خواهد شد كه تشخيص اين امر نيز برعهده خبرگان رهبري است.
 
مدت هر دوره مجلس خبرگان، هشت سال است.
اين مجلس سالى يك بار، به مدت دو روز اجلاسيه رسمى دارد. نشست ديگر نشست های فوق العاده است که در شرايط لازم و مقتضی برگزار می گردد.
 
شرایط خبرگان:
الف- اشتهار به ديانت و وثوق و شايستگی اخلاقی
ب- اجتهاد در حدی که قدرت استنباط بعضی مسائل فقهی را داشته باشد و بتواند ولی فقيه واجد شرايط رهبری، را تشخيص دهد.
ج- بينش سياسی و اجتماعی و آشنايي با مسائل روز
د- معتقد بودن به نظام جمهوری اسلامی ايران
ه- نداشتن سوابق سوء سياسی و اجتماعی
----------------------------------
مطالبی که جمع آوری کردم اطلاعات کلی مجلس خبرگان و افراد اونه. امسال چهارمین دوره انتخابات این مجلسه که حالا ما باید به افرادی که کاندیدا شدن و از فیلترینگ شورای نگهبان گذشتن رای بدیم اما یه نکته ای که بعد از رد صلاحیت چپیها به ذهنم رسید و توی بیانیه روحانیون هم بهش اشاره شده بود اینه که، مجلس خبرگان مسئول کنترل اعمال رهبری، نصب و عزل اونه، شش نفر فقیه شورای نگهبان به طور مستقیم توسط رهبری انتخاب می شن و شش نفر حقوقدان آن توسط رئیس قوه قضائیه (رئیس قوه قضائیه هم توسط رهبر انتخاب می شه)، بنابراین باز هم شش حقوقدان هم با نظر غیر مستقیم مقام رهبری انتخاب می شون. اونوقت کاندیداهای مجلس خبرگان توسط شورای نگهبان رد یا تایید صلاحیت می شن. همه اینا که گفتم یعنی یه دور مسخره. خبرگان رهبر انتخاب می کنن، رهبر شورای نگهبان انتخاب می کنه و شورای نگهبان کاندیداهای مجلس خبرگان تایید صلاحیت می کنه!! همه با نظر هم انتخاب می شن!!!! معلومه که وقتی دور کامل بشه دیگه هیچ حزب جدیدی نمی تونه واردش بشه. و از همه نمی دونم چی بگم شاید عجیبتر اینکه اعضای شورای نگهبان خودشون کاندیدای مجلس خبرگانن!!!!!!! اونوقت این یعنی چه؟؟
+ داروغه هجدهم آذر 1385 |
دیشب داشتم به تصاویری که از دوره دبستان تو ذهنم مونده فکر می کردم همیشه از دوران دبستانم متنفر بودم هیچ وقت دلم نمی خواد دوباره به اون دوران برگردم سال اول یادم نیست جز یه تصویری از روز اول مدرسه قبل از اینکه برم روبروی آینه نشسته بودمو خودمو نگاه می کردم و شکلک در می اوردم و سعی می کردم یه چهره ناراحت به خودم بگیرم مثل بچه های سال اولی. یادمه معلم سال اولم اسمش خانم عرب بود شکلش یادم نیست فکر کنم قدش بلند بود شاید اون موقعه اینطور به نظرم می اومد. یادمه نصف سال تعطیل بودیم و تو خونه با تلویزیون درس می خوندیم سالهای آخر جنگ بود مدارس به تعطیلی کشیده شده بود. یه روزی یادمه که یکی از محله های نزدیک خونمونو بمبارون کرده بودن همه هم محلی های ما بار و بندیل بستن و فرار کردن کوچه سوت و کور شده بود یادمه من نمی ترسیدم  فقط اضطراب چهره مامان خانوم اذیتم می کرد یادمه اصلا عاشق بمبارون بودم وقتی شبا آژیر قرمزو می زدن همه می ریختن تو راه پله و بعدش کوچه، بچه ها هم همدیگرو می دیدن و چی بهتر از بازیگوشی شبانه. وقتی موشکی می زدن ملت سرشون بالا می گرفتن و اون پرنده سرخُ تو آسمون با دست نشون می دادن با چشم ردشُ می گرفتن تا کجا می خوره زمین. همه فک و فامیل لشگرکشی کرده بودن مشهد ما هم رفته بودیم شیراز و از اونور رفتیم جوق بزم. هر چی بود اونجا از بمبارونای هوایی خبری نبود. یادمه بچه آرومی نبودم و این منو رنج می داد مدرسه با اون سیستم حال بهم زنش که هیشکی آدمو نمی فهمید من دلم نمی خواست صبح زود از خواب بیدار بشم این مشکلو حتی موقعی که مهدکودک می رفتم داشتم هنوزم دارم ارثیه کاریش نمی شه کرد هر روز صبح با ناراحتی و نق و نوق فجیع به اون زندان می رفتم از همون سال اول با مامان خانوم طی کرده بودم که من همین یه سال بیشتر درس نمی خوونم. متاسفانه کارنامه های سالای دبستانم گم و گور شده ولی فکر نمی کنم حتی سال اولم معدلم ۲۰ شده باشه سال دوم که یادمه معدلم ۱۸ شده بود الان که فکر می کنم می بینم عجب درس نخونی بودم بابا! یادمه یه روز صبح سر صف اصلا آروم و قرار نداشتم هر چی مبصره می خواست تو صف وایسونم من زیر بار نمی رفتم برای خودم از اول صف تا آخر صف رژه می رفتم پامو محکم می کوبیدم زمین که چشمتون روز بد نبینه یک دفعه ناظم مدرسه جلوم دراومد نه گذاشت و نه برداشت محکم گذاشت زیر گوش من. الان فقط عینک ناظمه یادمه اصلا شکلش تو ذهنم نیست حتی فامیلیشم یادم نیست. البته می دونستم کارش بی جواب نمی مونه فرداش مامان خانوم حسابشو گذاشت کف دستش. یه دفعه هم یادمه سال دوم دبستان بودم دوست صمیمیم دختر اون یکی ناظم مدرسه بود و به دلگرمی اون من هر کاری می خواست می کردم. یه دفعه جامدادی یکی از بچه ها رو برداشته بودم اون هر کاری می کرد نمی تونست ازم بگیره مبصر پنجمیمونم  نمی تونست آروممون کنه آخرش دستم گرفت که ببرم پیش ناظم این رفیق ما هم همراهم اومد که وساطتم زود بکنه و جریان خاتمه پیدا کنه اما بدشانسی قبل از اینکه به ناظم برسم معلممون سر راه دیدیم خلاصه بنده رو از کلاس اونداخت بیرون. دم کلاس وایساده بودم که معلم کلاس بغلی دیدم گفت بیا سر کلاس ما. من هم رفتم سرکلاسشون نشستم اصلا خیالم هم نبود تا اینکه خود معلممون یکی از بچه ها رو فرستاد دنبالم. به خاطر اصرارای من که هی می گفتم من نمی خوام برم مدرسه مامان خانوم یه دفعه اومد مدرسه که مثلا پرونده منو بگیره. مدیرمون اومد سرکلاس گفت برای چی نمی خوای بیای مدرسه دفتر دیکتتو ببینم و از این لوسبازیها. خب درس منم بد نبود دفترم پر ۲۰ بود همه بیستامو امضا کرد کلی تحویلم گرفت گفت حالایه مدت دیگه بیا مدرسه تا بعد ببینیم چی می شه. خلاصه منم بچه گولشو خوردم بازم رفتم مدرسه. تا سال سوم که بین سال ما از اون محله رفتیم، رفتم یه مدرسه جدید که البته باز هم به حال من فرقی نمی کرد چون مدرسه یه زندان بیشتر نبود و اکثر معلما زندانبان. فقط معلم سال سومم واقعا برام زحمت کشید واقعا فوق العاده بود هنوزم یه وقتایی یادش می کنیم سرکار خانوم تیزکار معلم نمونه مدرسه سوم شعبان تو منطقه آریاشهر، دلم می خواد یه بار ببینمش فکر کنم بشناسمش. امیدوارم هرجایی که هست سلامت باشه اون واقعا بچه ها رو دوست داشت واقعا زحمت می کشید. البته اون زمان سال سوم هم به من خیلی سخت گذشت چون از یه مدرسه به مدرسه جدیدی منتقل شده بودم اونم کلاس خانوم تیزکار که کلی بچه هاش از من جلوتر بودن. همون روز اول که رفت مدرسه جدید بچه ها امتحان ریاضی داشتن یه ورقه هم جلوی من گذاشتن من هم شدم ۵.۷۵. بچه ها یه دفتر ۲۰۰ برگ پر از تمرین ریاضی داشتن که البته مامان و بابا کل تمرینا رو برام تو دفترم نوشتن یادمه امتحان بعد شدم ۱۸.۷۵ خانوم تیرکار کل برگه امتحانیم برام آفرین و صد آفرین تشکر از خانواده نوشته بود. یادمه هر وقت می خواستم برم مدرسه کارامو نکرده بودم یکی برام ریاضی می نوشت یکی بهم دیکته می گفت حتی پسر خالم تازه زن گرفته بود طرف اومده بود خونه ما اون روز مجبور شد نقاشیهای منو اون بکشه. یه وقتایی یکی از همکارام از پسراش بخصوص پسرکوچیکش که کلاس سوم خیلی می ناله که بازیگوشه و درس نمی خونه و پدر منو در اورده، یاد کارای خودم می افتم.  
+ داروغه یازدهم آذر 1385 |
بازم سقوط، آدم تو تلویزیون که خبرو می شنوه انگار یه فیلم ترسناکه ولی وقتی عواقبش دور بر آدم دیده می شه اون وقت معلوم می شه اینا فیلم نیستا. دیشب خبردار شدم خلبان اون هواپیما که تازه سقوط کرده همسر یکی از دوستای مامان خانوم بوده منم می شناسمشون اعصابم خورد شد بیچاره سه تا بچه داره. خیلی ناراحت شدم.
+ داروغه هشتم آذر 1385 |
با سلام، می دونم تغییرات ناگهانی پیش اومد ولی به هر صورت ما به خونه جدید اومدیم. یا علی
--------------
تمام پستای آدرس قبلی به این آدرس منتقل شده. چون کامنتایی که شماها گذاشتید برام مهم بود همراه پستا همه کامنتا رو هم منتقل کردم و اگه می بینید حتی نظرات بی سر و ته و نامربوط رو هم حذف نکردم برای این بود که خودم خیلی به این کامنتا خندیده بودم و می دونستم حتی دوستانی که یواشکی می یان سر می زنند و رد پایی به جا نمی ذارن یا پیام دوستانه ای می دند هم از خنده منفجر شده ان.
چون تاریخ و ساعتی که من مجدد کامنتا رو می ذاشتم با ساعت و تاریخ واقعی که شما گذاشتید، فرق می کرد لاجرم تاربخها رو هم زیر کامنتا ثبت کردم. 
--------------
هر از گاهی به این پیوندهای روزانه ای که سمت راست صفحه است توجه کنید یه وقتایی چند تا لینک جالب بچه ها برام می فرستند من هم اون جا می ذارم، خنده دارن.
--------------
اسم وبلاگ جوی بزم است که عامیانه و محلی آن همان جوق بزمه. جوق بزم روستایی نزدیک آباده در استان فارسه که یه رودخونه کوچیک از دم خونه اهالی اون رد می شه. این اسم خاطرات فوق العاده ای از تعطیلات تابستان و بهار و شیطنتها و بازیگوشیهای بچگیم توی ذهنم زنده می کنه.
+ داروغه بیست و سوم آبان 1385 |
با وجود اینکه معتقدم پروردگار عالم، قادرِ تواناییست که اگر مشیّتش بر تحقق خواسته بندگان باشد آن را بدون عوض عطا می کند، اما یه چیزی تو ذهنم چند وقته رژه می ره و فکرمو مشغول کرده خفن! وقتی عزیزترین شخص آدم با مرگ دست و پنجه نرم می کنه و راه نجاتها همه بسته.
امید آدم از روی زمین قطع و چشم بر آسمان و اشک بر چشم که ای خدای عالم من چه کنم؟ جان منو بگیر و عزیرترین را زندگی دوباره ببخش. خدا می گه بنده من، راه نداره و طرف رفتنیه. آدم زار می زنه و التماس می کنه که ای مهربانترین عزیزترینم را بر من ببخش و جان منو بگیر. خدا می گه من جانت را نمی خواهم، آماده معامله باش، سه شرط می ذارم با قبول یکیش خواسته ات برآورم. آدم خوشحال می شه و امیدوار، بلاخره خدا می گه:
۱- توانایی راه رفتنتو بده، جان دوباره عزیزترین رو با فلج کامل خودت تا آخر عمر را در عوضش بگیر و او نباید هیچ وقت بفهمه.
۲- قدرت بیناییتو بده، جان دوباره عزیزترین رو با کوری کامل خودت تا آخر عمر را عوضش بگیر و او نباید هیچ وقت بفهمه.
۳- صورت متناسب و زیباتو بده، جان عزیزترین رو با صورت کریه، وحشتناک و فجیع بدون قابلیت ترمیم در عوض بگیر و او نباید هیچ وقت بفهمه.
محک عشق و علاقه نیست بلاخره هر کسی عزیزترینی داره (مادر، فرزند، همسر و ..) که برایش از جانش می گذره اما اینجا نمی خوان. وقتی جان بدی تمومه درد و رنجم تمومه آدم از ترس ادامه زندگی بدون عزیزش حاضره زنده نباشه حب ذات هم توی این ایثارش دخیله.
اما وقتی اجبار در زنده موندنه، اونم در زمانی که با نقص جدید ممکنه آدم برای عزیزترین هم قابل تحمل نباشه!!!
اما کدام شرط؟
+ داروغه سیزدهم آبان 1385 |
این رمضونم تمام شد. خداحافظ سفره سحر و افطاری!!!
خداییش اونقدر که آدم فک و فامیل رو تو این ماه می بینه تو کل بقیه سال نمی بینه. یه کاریکاتور دیدم توش مادربزرگه برای افطاری خونه اعضای فامیل وقت می داد!! خلاصه ملّت همینطور در حال جارو کردن ثوابن، دیشب یجا امشب اینجا فرداشب اونجا! اما دیگه نفسای آخر مهمانی بازیه و اون سفره های هزار رنگ افطاری دیگه جمع می شه. یک شب سر شام از اون بالا تا اون پایین رو نگاه می کردم از دیسای برنجهای زعفرانی، زرشکی و باغالی پلو و چه و چه تا خورشت فسنجون و مرغ و قورمه سبزی و ... ،  سالاد و انواع نوشابه و....... پیش خودم فکر کردم یعنی واقعا ما توی این ماه مزه گرسنگی رو چشیدیم یا فقط یه مدتی صبر کردیم تا توی یه سور و ساط اساسی همه چی رو جبران کنیم؟؟؟
یه زمانی دلم می خواست تمام امتحانات ترم و ثلث و .. همه تو ماه رمضون بیفته احساس می کردم خیلی قویتر می شوم، گرسنگی فکر آدمو باز می کنه و وقتی بار معنوی هم داشته باشه نور علی نوره یه اعتماد به نفس متعالی به آدم می ده. پیش خودم می گفتم خدا می گه این بچه که اینقدر روزه می گیره و بچه مثبته باید یه کمکی بهش کنم حسابی تحویلش بگیرم.
و شبای قدر که عصاره تمام تعاملات عابدانه انسان در این سه ماه است، همیشه با این فکر که توی این سه شب شاید ۵۰ درصد مردم این شهر یا این کشور بیدارن و با یه قدرت نامتناهی ارتباط برقرار می کنن و سعی می کنن سیمهای قطع شده رو دوباره برای یه شبم که شده وصل کنن یه حس عجیبی احساس می کنم. آدم حتی اگه تمام سال بی خیال این مسائل باشه ولی این ماه اثر و جاذبه خاص خودشو داره.
و در نهایت نماز عید فطر، عاشق ذکر قنوتشم. یادمه یه روز چشمم باز کردم دیدم لباس و کت و کلاه تنمه و کفشامم پامه کنارمم خواهر کوچیکم آماده و حاضر خوابیده، مامان خانوم و بابا هر کدوم یکیمون بغل کردن و راه افتادن. صبح زود بود و هنوز خورشید طلوع نکرده بود. یواش یواش که بیدار شدم فهمیدم چه خبره. تو مصلا بودیم وقتی از اون دور جایگاهو دیدم و آقای خامنه ای رو تشخیص دادم تو دنیای بچگی خودم کلی ذوق کردم که اینو من تو تلویزیون دیده بودم!!
چه کیفی داره زیر آسمان خدا، قاطی اون جمعیت کثیر وایسی، مثل صحرای محشر، دستات رو به آسمون ذکر قنوت نماز عیدُ زمزمه کنی اللّهم اهل الکبریاء و العظمه و اهل الجود و الجبروت و اهل العفو و رحمه و اهل تقوی و المغفره...
و این احساس که دست محبت الهی رو سر همه جمعیت کشیده می شه و یه نگاه مهربون همه آدما رو مثل همیشه نظاره می کنه ولی اینبار اون دست و نظر قابل لمس تره.
 
خلاصه که عید همگی مبارک
 
 **************************************************************
 
جانم به فـــــدای تـــو ، هلال مه شــوّال!
خلقی ز پی دیـــدن رویت شده "آنکال"(!)

یکهو نکند ترک کنی شیــــوه ی معهــــود
خارج شوی ازشرع نبی ـ روم به دیفال(!) ـ

این معده ی ما منتظرالخدمت فطــر است
پس آی سر وقت و نکن این همه اهمـال!

از روزه ی سی روزه شدم چون تو هلالی
تاخیر تـــــو کم مانده سجّلـــم کند ابطال!

هر کس نظــری می دهد از وقت طلوعت
دیریست که فکر همه را کرده ای اِشغـال!

در کوچه زنــــــــــان در پی تحلیل سماوی
"گلچهـــــــره" منجّم شده و " آسیه" رمّال!

امشب ز پی رویت تــــــــــو  رفت لب بـام
سُرخورد و بیفتاد و سقط گشت مش اِسمال!

کـــــــاری نکن ای مــاه! که آیم زپی  جنگ
با چشم مسلّح شــــــده، دوربین دیجیتال!

سجّــــــــاده رود توی کمــــد چون تو بیایی
ای بس برکاتی که تو را هست به دنبال!

قرآن را  چون ختــــــم نمودند به یک مـــــاه
بر مِصطبــه ی طاقچـــــــــه آرند به اِجلال!

موقوف شــــــود باتو حدوث همــــه طاعات!
متــروک شــــود با تو حدیث همــــه اعمال!

تا جمعــــــــــه اگــــــر لِفت دهی آمدنت را
یک روز ز تعطیلی مــــا کـم شـــود امسال!

واکن گــــــــــره از ابروی خیل شکمــــوها
ابرو بنمــــــا در فلــــک  ای نازکِ با حال!!...
 
شاعر: سعید سلیمان پور
+ داروغه یکم آبان 1385 |
می دونم قرار چیزه دیگه ای بود، می خواستم علمی و منطقی بنویسم و بگم چرا مُهر عشق علی را بر سینه ایرانیا زدند و چی شد که ذکر علی تنها ریسمان نجات مردم این مملکت شد. اما رسیدن ایام قدر و شبهای رحمتِ ذکر علی باعث شد قبل از یادآوری دلایل تاریخی، از ارادت خودم به آستانش دم بزنم و بگم مِهر علی چیزی نیست که نیاز باشه با علم و دلیل تو دلای ما اثبات بشه. از وقتی که بچه ۲ ساله بودیم با ذکر "یا علی" مامان خانوم راه افتادیم و الانم که ایام غرور جوانی رو سپری می کنیم هنوز وقتی که اوضاع برامون سخت می شه ناخودآگاه ذکر علی بر زبانمون جاری می شه.
سخنان شهید بزرگوار دکتر چمران به دلم نشست مطمئنم حرف دل همه اونایه که نام علی آرامش دهنده قلباشونه.

"انيس تنهايی من، غمخوار من هنگامی كه كوهی از غم مرا مي‏شمرد، تسلي‏بخش قلب مجروحم هنگامی كه در آتش درد مي‏سوزم، در طوفان‏های حوادث، در گرداب‏های خطر و نابودی، هنگامی كه كشتی شكسته‏ی وجودم بر تخته سنگ‏های كينه و نفرت برخورد مي‏كند، و باران تهمت و افترا بر من مي‏بارد، در تاريكی ظلمت، كه ديگر هيچ اميدی ندارم و همه‏ی راه‏ها كور شده است و دل به نيستی نهاده‏ام و فقط توكل علي‏الله قلبم را روشن كرده است، آن‏جا علی كشتيبان كشتی شكسته‏ی وجود من است. علی، علی، ‏علی، چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ چه‏طور نام تو را كه بر قلبم گره خورده است، بر زبان آورم؟ چگونه عشق ازلي‏ام را به تو كه در سراچه‏ی دلم نهان شده است و گوش نامحرم را جای پيغام ملكوتی او نيست، بازگو كنم؟ علی چه بگويم؟ كه مرا ممكن است به شرك متهم كنند؟
اگر پرستش جز ذات خدا مجاز بود، بدون شك تو را مي‏پرستيدم. تو تجلی خدايی، تو تجسم صفات خدا و معيارهای خدايی، تو خليفه‏الله علي‏الارضی، تو هدف انسانيتی، تو خدا نيستي؛ ولی وجود تو را جز خدا پر نكرده است. علی آرزوگاه راز و نيازهای شبانه‏ی من، آه‏های سوزان صبحگاهی من، ناله‏های دردآلود من زير شكنجه‏ی ظلم، فريادهای پر خروش قلب سوزانم در ظلمت‏كده‏ی جهان…

من در گذشته به قلب خود مغرور بودم، بزرگ‏ترين پناهگاه خود را در عالم قلبم مي‏دانستم، و فكر مي‏كردم كه اگر در مقابل خدا در صحرای محشر مورد عتاب قرار بگيرم، فقط قلب خود را عرضه مي‏كنم و زمين و آسمان و فرشتگان مرا سجده مي‏كنند؛ اما وای بر من، چه ورشكسته‏ام، چه ناچيز و ناتوانم، پركاهی در عالم وجود كه به قلب خود اين‏قدر بنازد؟! هيهات… هيهات… ای علی به تو پناه مي‏آورم، قلب خود را به تو مي‏دهم، تو مرا در مقابل خدای بزرگ شفاعت كن.

خدايا، در دنيای انسان‏ها، آدمی بزرگ‏تر و كامل‏تر و بهتر از علي(ع) نمي‏شناسم؛ ولی حتی او را در مبارزات حيات پيروزی نبخشيدی و حكومت عدل و دادش را زير تازيانه‏های ظلم و ستم و فساد معاويه خرد كردی، و اجازه ندادی كه نهال عدل و آزادی و انسانيت بشكفد و حكومت حق لااقل به دست علی، بر ظلمت و كفر و جهل و ظلم پيروز گردد… هيهات من چه مي‏گويم؟ چه انتظار بي‏جايی دارم؟ چه آرزوهای شگفت، چه ادعاهايی عجيب!
خدايا آرزو داشتم كه پرچم علی را بر فرق زمين بكوبم، پرده‏های چركين و سياه تهمت و حسد و حقد و دروغ و كينه و تزوير را كه ستمگران تاريخ بر روی علی كشيده‏اند، پاره كنم و وجود پاك و درخشانش را با افتخار و عشق به تشنگان حقيقت و عدالت بنمايانم و انسانيت را در راه كمال به دور شمع وجودش جمع كنم."

یا علی
التماس دعا
+ داروغه بیستم مهر 1385 |
بعضی از اندیشمندان، انديشه و فكرشون توی همه زمانها خريدار داره و حرفاشون هیچوقت کهنه نمی شه در عين حال طرد شده تمامیه دورانها هستن. پیشنهاد می کنم کتابای دکتر شریعتی را تا هنوز به طور کل نسلشون تحریف و نابود نشده پیدا کنید و بخونید. البته امروز تو دنیای ارتباطات دیگر نمی شه چهره حقایق موجود را به طور کل پنهان کرد. متنی که در ادامه تایپ کردم گزیده ای از کتاب "تاریخ و شناخت ادیان (۲)" شریعتیه (اگر کسی جلد اول این کتابو داره لطفا در اختیار من هم بذاره، که ان شاء الله خیر ببینه)، حقیقتا این کتاب می تونه سوالات زیادی در ذهن ایجاد کنه و البته پاسخگو ابهامات زیادی باشه. حرفای استاد زمانی از سوی پدر مورد توجه بوده و امروز همون کتابا که دیگه صفحاتشون به زردی می زنه برای من خوندنیه. تصمیم گرفتم هر قسمتش که تو ذهنم حک شد و قبولش کردم، اینجا بنویسم. از قسمتهای جالب کتاب برای خود من نحوه و چرایی گرایش ایرانیان به مذهب شیعه بود که به مرور دلم می خوام اینجا جمع بندی کنم و بنویسم.
نمی دونم چرا بعد از این همه سال هنوز نتوونستیم جایگزینی برای شریعتی پیدا کنیم که پاسخ گوی سوالات نسل امروز باشه، هنوز نتوونستیم به صداقت هیچ اندیشمند اسلام شناسی اعتماد کنیم، علاوه بر اون زبونشم بفهمیم و اینقدر پاپپن بیاد تا عامه مردم رو به فکر بندازه. هنوز هم بر دامن اندیشه شریعتی چنگ می زنیم تا راه حقیقت را باز کنه و تلنگری بزنه. این حرفهای من به این معنی نیست که مثلا شریعتی و افکارشو خیلی می شناسم و همه رو قبول دارمو چشم بسته شیفته عقاید و نظراتش شدم ، نه! فقط به صداقت حرفاش اعتماد دارم و می دانم حرمت علم و حقیقت رو نگه داشته.
"تأیید شدن معابد و موبدان بوسیله سلاطین ساسانی، حکومتی بوجود می آورد با بافت "مذهبی سیاسی" یعنی "ساسانی- موبدی"، حکومتی که مذهب زرتشت را به اوج قدرت و حاکمیت می رساند و در عین حال از درون و از معنی و حقیقت و روح و جهت اصلی، بسیار منحط و متحجرش می کند و این درست همان حالتی است که در زمان صفویه برای تشیع و شیعه پیش می آید.
چرا که صفویان، قدرت تشیع را - بعنوان تشیعی که آرزوی توده های مردم بود و تاریخش هزار سال مبارزه و جهاد و شهادت و آزادی بود - ابزار دست سیاست و توجیه قدرت خویش کردند. در ظاهر به روحانیت و مقدسات مذهب شیعه تکیه کردند و به تجلیل پرداختند، اما در حقیقت "زور" را جامه تقوی و تقدس شیعه پوشاندند، که به قول "رادها کریشنان" بزرگترین فاجعه وقتی است که زور جامه تقوی و تقدس می پوشد. که هر گاه "زور" در کنار "حقیقت" قرار گیرد، این زور است که مانند موریانه حقیقت را می خورد و از درون پوک می کند و آنوقت نه دیگر می توان شناختش و نه به مبارزه اش برخاست و نه حتی می توان حقیقت و دین را تشخیص داد.
این است که مذهب زرتشت چنان پوک و پوسیده می شود که نهضتهای تازه مانی و مزدک با چنان استقبال گرمی از جانب توده روبرو می شوند و در نهایت بنای پوسیده و خالی "ساسانی- موبدی" با اولین لگد اسلام فرو می ریزد که در اوج قدرت، پوسیده و خالی از اصالت است."
+ داروغه شانزدهم مهر 1385 |
               مهرگان جشن فریدون ملک فرخ باد                  بر تو ای همچو فریدون ملک فرخ فال
شانزدهمین روز هر ماه مهر نامیده می شود و روز مهر ماه مهر را مهرگان گویند. آن­چنان كه ابوریحان بیرونی در «آثارالباقیه»‌ از زبان «سلمان فارسی» آورده است : "...خداوند برای زینت بندگان خود یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد و فضل این دو روز بر روزهای دیگر مانند فضل یاقوت و زبرجد است بر جواهرهای دیگر...."
اما حالا چرا به جشن مهرگان گیر دادم به خاطر اینه که پارسال یه مقاله خوندم به نام "تا مهرگان داريم به والنتاين نياز نداريم !" خب برام خیلی جالب بود واقعا وقتی خودمون یه جشن بزرگ مهرورزی داریم چرا از فرهنگای غریبه باید یه جشن عاریه بگیریم و چیزی که مال خودمون نیست رو ارج بذاریم و این قدر براش تبلیغ کنیم.
توی بخشی از اون مقاله این طور اومده بود که اگر در چنين شرايطي مسئولان کشور صلاح مي ديدند و اجازه مي دادند تا جشن مهرگان آزادانه در ميان همه مردم کشور به ويژه جوانان فراگير شود، ضمن اين که يکي از سنت هاي زيباي ايراني حفظ شده بود، زمينه براي نفوذ انديشه ها و سنت هاي بيگانه به کشور فراهم نمي شد و ولنتاين به راحتي جاي خالي جشن مهرگان را در دل جوانان ما پر نمي کرد .
مهرگان روز مهرورزی در فرهنگ ايراني است. يکي از آيين هايي که در روز جشن مهرگان بيش از روزهاي ديگر به آن توجه مي شود، مهرورزي و ابراز محبت به همه همنوعان و نزديکان، بستگان و دوستان است و افراد به آناني که عشق مي ورزند، هديه هاي گوناگون از جمله دسته اي گل بنفشه هديه مي دهند.
          هم ز یکرنگی جهان عشق را                                    نوبهار و مهرگان یکسان بود
+ داروغه پانزدهم مهر 1385 |
اهانت به مقدسات دینی علی الخصوص مقدسات مسلمانان مثه اعمال یومیه واجبی شده که غربیان هر روز برای یادآوری اصل آزادی بیانشون اونو غرغره می کنن. با اینکه مدتی از این جریان می گذره اما هیچ وقت کهنه نمی شه، حقیقت اینه که حتی اگه بخوایم به روی مبارکمان نیاریم که فلان روزنامه نویس اروپایی چی گفته و فلان رهبر جلیل القدر دینی با لباس قرمز و عصای صلیبی چه افاضاتی کرده، نمی شه یعنی نمی ذارن که بشه و هر روز یه جوری اونو تجدید می کنن. می دونید انگار یه جوری حق آدمو ضایع می کنن و دست آدم به جایی بند نیست جز اینکه در و پنجره خونه شو بشکنه حتی اگه هیچ منطقی اونو توجیه نکنه. همون خشمی که بعد از هر جسارت غربی به شرقی یا اروپا به اسلام توی گوشه و کنار دنیای مسلمون نشین نمونه های اونو فراوون دیدیم و شنیدیم. خودم به شخصه چیزی که توجهم رو جالب کرده اینه که چطور یک رهبر دینی _اون هم در بالاترین سطحی که می تونه وجود داشته باشه_ با این همه مرید در سرتاسر جهان بی توجه به شرایط دنیای کنونی که ادیان و عقاید مختلف در کنار هم زندگی می کنن می تونه خشم و نفرت همسایگان پیروانش را بر سرشون خراب کنه.
من نمی خوام ارزشامو غالب کنم فقط می گم به اعتقاداتم احترام بذار و از روی نا آشنایی اونها رو تحقیر نکن.
یه مقاله خوندم برام جالب بود چند خطشو اینجا اوردم.

اگر شرق بايد قانون مدار شود و بياموزد كه خشم خود را در چهارچوب قانون مهار كند غرب نيز بايد در فرهنگ خودمدار و خودپرست خود تجديدنظر بنياني كند.

تضاد دو اصل در دو حوزه تمدني؛ از یک سو غرب كه اصل را بر آزادي بيان مي گذارد و به پيروي از آن اصل اهانت به ادیان را درست مي داند و از سوی دیگر جهان اسلام كه اصل را بر احترام به مقدسات و باورهاي ديني مي گذارد و بر طبق آن اصل آن را عملي زشت مي شمارد. مسلمانان بر آن باورند كه غرب از آنان هتك حرمت كرده است و مي بايست از اين بي حرمتي پوزش خواهي كند و غرب بر آن است كه مسلمانان مي خواهند‌ معيارهاي خود را بر غرب تحميل كنند و آزادي بياني را كه از اركان جامعه سكولار مدرن غرب است به خطر اندازند.
جوامع غربي تا نزديك به يكي دو سده پيش به ‌طور عمده جوامع بسته و همگون بودند از جمله مسيحيت تقريبا تنها دين اين جوامع بود. از اين روي اين جوامع بسيار خودمدار و خودبين بودند. بي جهت نيست كه اينان سخن از كشف قاره آمريكا و يا حتي تمدن هاي ديرپا و كهني چون چين و هند مي كردند و جهان را با مركزيت خود نامگذاري مي كردند چون خاورميانه و خاور دور. عيساي خاورميانه اي چشم هاي زاغ و موي بور داشت و حتي انديشه نژادي پاك و ناآلوده و برتر از ديگران خريداران بسيار داشت. حاصل همين بي خبري و خودمحوري است كه يهوديان بارها در غرب قتل عام شده اند و تا نيمه اول قرن بيستم براي بسياري از اين جوامع از جمله آمريكا حتي نام اسلام يا هندو ناشناخته بود چه رسد به هويت آنها و در زير مقوله باورهاي مردم غيرمتمدن مي آمد. اگر غرب به دليل سنت تاريخي اش تجربه چنداني در برخورد با ديگر مذاهب نداشته و به دنبال اصل احترام به خود و حداكثر كردن منافع شخصي قانون را حاكم كرده است و در نتيجه سر از راه حل "امنيت قانوني" به در آورده است، شرق بويژه خاورميانه و هند به دلايل كاملا متفاوت با آن به راه حل همزيستي مسالمت آميز رسيده است.
"حق" مفهومي است متعلق به جوامع مدرن و در بيشتر جوامع شرقي هنوز جاي خود را باز نكرده است. قانون نيز در اثر تسلط حكومتهاي استبدادي در اين بخش از جهان هنوز بر اريكه قدرت ننشسته است تا پاسدار حقوق افراد باشد. از سوي ديگر مذاهب بزرگ در همين بخش از جهان پديدار شده اند و طي قرون و در نهاني ترين زواياي روحي افراد و گسترده ترين لايه هاي فرهنگي جامعه نفوذ كرده اند و نقش بسيار حساس و مهمي در همه سطوح زندگي انسان ها داشته و دارند. و از آنجا كه بر باورها استوارند چندان هم مباحثه و مجادله را بر نمي تابند، لذا مردم اين بخش از جهان در طول زمان به مفهوم "تساهل و تسامح" دست يافته اند تا بدانجا كه ضرب المثل "عيسي به دين خود موسي به‌ دين خود" ورد زبان مردم كوچه و بازار است حتي براي بيان سليقه شخص در خريد كالايي به كار مي رود و يا شعر ضرب المثل شده "جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه" حاصل همان آموزش ها و نهادينه كردن تساهل و تسامح است كه در نبود قانون و تسلط مستبدين و پايين بودن سطح سواد و عدم بهره گيري از مدرنيته پيروان اديان در همسايگي يك ديگر زندگي صلح آميزي دارند و در كشور كوچك لبنان ۱۸ مذهب در كنار يكديگر قرن ها زيست كرده اند در حالي كه پاره اي از آنان چون يزيديان و شيعيان در باورهايشان هيچ ‌راهي براي آشتي با يكديگر ندارند.  اين تازه مربوط به قلمرو اسلام و خاورميانه است كه سخن از تسلط يك دين ابراهيمي است با ادعاي دست يابي به حقيقت مطلق؛ والا اگر به هند برويم در آنجا شاهد افتخارآميزترين تجربيات بشري در اين زمينه خواهيم بود و جهان امروز چه درس ها كه از اين قوم مي تواند بياموزد.
غربيان در سطح حكومت و نهادهاي عمومي مسئله حق و قانون را دارند در حالي كه شرقيان در سطح مردمي مسئله تساهل و مدارا را. در جوامع غربي احترام به مذاهب ديگر در ميان مردم و در اخلاقيات آنان نهادينه نشده است در حالي كه در شرق در ميان مردم اخلاقيات مبتني بر احترام و مدارا بن مايه همزيستي مسالمت آميز شده است. در جهان امروز و عصر جهاني شدن تركيبي از اين دو است كه همزيستي مسالمت آميز پيروان اديان  و حتي اين ناباوران را ممكن مي گرداند. اگر شرق بايد قانون مدار شود و بياموزد كه خشم خود را در چهارچوب قانون مهار كند غرب نيز بايد در فرهنگ خودمدار و خودپرست خود تجديدنظر بنياني كند. و به جاي سنگر گرفتن در پس سپر "حق آزادي بيان" با آغوش باز به پذيرش ديگران برود و اصل احترام به مقدسات و باورهاي ديگران را پذيرا شود و به اين امر نه فقط از سر ترس از قانون و گريز از مجازات قاضي بلكه از سر وجدان و اخلاق تن دهد و بپذيرد كه تكنولوژي برتر نشان فرهنگ برتر نيست و تمدن هاي ديگر و پيروان اديان ديگر با وجود اعتراف به رشد فني تمدن غرب وقتي پاي كليت فرهنگي در ميان مي آيد در بسياري از موارد خود را پيشرفته تر و مترقي تر هم ميدانند.
+ داروغه پنجم مهر 1385 |
فکر کنم هواپیمایی با عزرائیل یک قرارداد بسته که هر چند ماه یک بار چند نفر رو تقدیم کنن ولی من نمی دونم عوضش عزرائیل چه قولی داده. فاطمه می گه تنها نوع مرگ و میری که آمار کشتار پولدارا توش بالاتر از فقیر بیچاره هاست ولی مامان خانم حدس می زنه احتمالا چنتا بدبخت بیچاره جایزه مشهد بردن و به آتیش اونا پولدارا هم سوختن. جای تعجب اینجاست که راننده این طیاره نمرده ، حالا تقصیرو گردن کی بندازن.

چنتا نکته:

۱- همه شبکه ها قبل از اعلان خبر حرفاشون یکی کنن تا شبکه ۶ و برنامه شبکه ۳ تعداد کشته ها را ۸۰ نفر و اخبار شبکه ۱، ۲۸ نفر اعلام نکنن.

۲- یادتونه اون موقه که از سفر به شیراز می نوشتم گفتم اگه می خواین هوایی بیاین وصیتنامتونو هم همراه شناسنامه برای خرید بلیط همراه داشته باشین، اینم شاهدش.

۳- کاش یک روز این شرکتای هواپیمایی چنتا مهندس پرواز و این رقم کارشناسا استخدام کنن تا بیکاری هم نیم درصد کاهش پیدا کنه.

۴-  میگم خب این طیاره های بدرنخور رو از رده خارج کنن. شاید پروازا کم بشه ولی اقلاً آدم سالم می رسه. باور کنید در این شرایط پرواز بازی با مرگه. حتی اگه سالم پرواز کنید و از اون بالا نیفتین احتمالاً روی باند لاستیک می ترکه و آتش می گیرید.

۵- درسته که هوایی آدم راه ۱۶ ساعته رو یک ساعته می ره ولی این امکان هم هست که هرگز نرسه و یه مثل هم هست که می گه دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه.
+ داروغه دهم شهریور 1385 |
از اونجایی که هی بهم ایراد می گیرن که چرا اینقدر می خوابی و کار و زندگیت خوابه شعری وصف الحال خودم پیدا کردم و یک خورده تغییرش دادم اینجا گذاشتم. اما خداییش یک چیز می گم باور کنید ما خانوادگی اینطوریم خوشخواب خوشخواب. مادر بزرگ خدا بی مرزم (از طرف مادری، خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه) هنوز سرش رو بالش نرسیده خوابش می برد (باور کنند غلو نیستا) ، یه دایی دارم که اونم هنوز سرش به زمین نرسیده خور و پفش به آسمون رسیده بچه حلال زاده ام که به داییش میره. با توپ و تانکم صبحا بیدار نمی شم ساعت بالا سرم خودشو می کشه اصلا من نمی شنوم فقط یک صدا پس از هزار بار فریاد یواش یواش تو مغزم راه پیدا میکنه که "مگه نمی خوای بری سرکار ساعت ۹ شد". روزای تعطیل که یکسره تا ۲ بعدازظهر کاملا می میرم. خواهرم می گه یک وقتایی فکر می کنم واقعا مردی (میم با ضمه بخون). از اون قدیما این سخن قصار از پدر بزرگ خدا بیمرز ما به جا مونده که خطاب به مادر مکرمه بنده می فرمودن (با فریاد): " این خواب نیست مرضه مرضه" و خُب مرضه ارثیه و بر من هم حرجی نیست. یه موقعی دانشگاه می رفتم با این اتوبوسای شرکت واحد یه حالی می داد. همین که رو صندلی می شستم سرمو تکیه می دادم به پنجره و بیهوش می شدم تا آخر خط که وقتی با شلوغبازی مسافرا چشمامو باز می کردم می دیدم ای دل غافل دانشگاهو رد کردمو آخر خطه(!)

دست از طلب ندارم تا این قَدَر بخوابم
بگشای در به رویم تا پشت در بخوابم

در طول روز خوابم مانند جوجه چرتی
آیا شود که یک شب مثل بشر بخوابم ؟

گویند روی معشوق تا یک نظر حلال است
آن یک نظر حرامم تا یک نظر بخوابم

همواره وقت دیدار گل می خری برایم
یک بار هم عزیزم بالش بخر بخوابم

وقتی خمار خوابم کِی بیقرار عشقم
حتی شب عروسی من تا سحر بخوابم (این مصرع سانسور شده)

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد اما اگر بخوابم

فرقی ندارد اصلا پهلو و طاقبازش
من حاضرم عزیزم حتی یه ور بخوابم

وقتی که مست خوابم با جمله های بی ربط
در چرت و پرتِ الفاظ مانند بیت فعلی (!)

آنقدر در ترافیک خوابیده ام که دیگر
در راه می توانم مثل فنر بخوابم

از چار راه سیروس تا مولوی که سهل است
از بندر گناوه تا رامسر بخوابم

من در تلاش خوابم هِی بوق می زنی تو
بگذار یک دقیقه ای بی پدر بخوابم

حتی اگر که ماشین با من کند تصادف
بعد از دو ثانیه مکث روی سپر بخوابم

در سینما همیشه وقتی که فیلم طنز است
ششصد نفر بخندند من یک نفر بخوابم

هر وقت بار دیدم بر دوش باربرها
گفتم که کاش چون بار در گارییش بخوابم

ایران و آنگولا را شاید کمی ببینم
اما زمان پخش ایران-قطر بخوابم

شب تا سحر نوشتن از صبحدم دویدن
بیست و چهار ساعت باز است دربِ (!) خوابم

در طول روز وقتی چون اسب گرم کارم
حق مسلم ماست شب مثل خر بخوابم (دور از جونم)

مگشای تربتم را بعد از وفات و منگر
تا اندرون قبرم من بیشتر بخوابم

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
تو سر بنه به بالین من روی سر بخوابم

بین سونا و استخر من عاشق جکوزی
تا توی آب گرمش من همچنان بخوابم

هر دکتری که رفتم جز وحشتم نیافزود 
هفتاد و شش پرستار رفتند وَر به خوابم

وقتی که نیمه ی شب وبلاگ می نویسم
صد بار می روم تا روی کیبورد بخوابم

تا صبح میتوانم در وصف خواب گویم
نزدیک پنج صبح است باید دگر بخوابم !

(شعر از مهدی استاداحمد است)
+ داروغه سی و یکم مرداد 1385 |
پس از توهین به پیامبر که قلب صدها میلیون مسلمان را جریحه دار کرد، پس از دریده شدن حرمت حرمهای شریفه در سامرا، پس از قتل عام خاموش و هر روزه شیعیان در نجف، کربلا و بصره، پس از شکشته شدن غرور عربهای مسلمان با سکوت خفت بار سران و پادشاهان این کشورها در برابر جنایتهای هر روزه صهیونیست ها در لبنان، در زمانی که تنها کشور شیعه برای گرفتن حق قانونی خود در حال درست و پنجه نرم کردن با ابرقدرت دوران است، امروز ایستادگی شهدای حزب الله خون تازه در رگهای این ملت افسرده، خاموش، تو سری خور سرازیر کرد.

در جنگ نون و حلوا پخش نمی کنند، خانه ها خراب می شود، امکانات زیر بنایی یک کشور نابود می شود، وحشت از موشک و بمبارانهای هوایی تا سالها رویای شبانه کودکان را رها نمی کند (اینو مطمئنم چون با اینکه نزدیک ۲۰ سال از پایان جنگ خودمان می گذره هنوز بعضی شبها از هراس بمبارونهای هوایی از خواب شبانه می پرم، در پایان جنگ من کودکی ۷ یا ۸ ساله بودم، ۸ سال زندگی ام را با این وحشت گذروندم هنوز حداقل خودم تاثیرش رو در زندگی حس می کنم. پس جنگ همین چند ماه و چند سال نیست)، کودکان و مادران از هر دو کشور کشته می شوند، روحیه ها داغون میشود و  خیلی ها همه هست و نیست شان را از دست می دهند.

شاید کسی بگه حالا کی گفته حزب الله پیروز جنگ ۳۳ روزه است. اما در نظر من با توجه به نتایج جنگ شش روزه اعراب که ارتش اعراب (نه لبنان تنها، ارتش قویترین کشورهای عرب در کنار هم) در طی شش روز در هم شکسته شد و دو لشکر برجسته مصر در صحرای سینا از گرسنگی و تشنگی به درجه مرگ رسیدند و توسط ارتش اسرائیل محاصره شدند. (این ارزش تاریخی) و مقایسه حرفهای آمریکا و رفقا در ابتدای جنگ ۳۳ روزه که تنها راه پایان جنگ را خلع سلاح حزب الله اعلام کرد با اتفاقاتی که امروز در جریان است که نه تنها حزب الله خلع سلاح نشد بلکه شورای امنیت -که عکشون رو تو پست قبلی دیده میشود- تن به تبادل اسرا هم داد حزب الله پیروز این نبرد خونین است، یک دفاع مقدس.

سید رشید لبنان در سخنرانی اش خطاب به اسرائیلی ها گفت امروز فرزندان محمد، علی و حسین در مقابل شما هستند، یعنی ما مسلمان محمدی هستیم، شیعه علی هستیم و فرهنگ و ارزش قیام و شهادت حسینی را می شناسیم. زمانی که ملتی به کمال نترسیدن از مرگ برسند پیروزی برای آنهاست.

"فإِنَّ حِزبَ اللهِ هُمُ الغالِبُونَ"

+ داروغه بیست و سوم مرداد 1385 |
حتما همتون دیگه از افتتاح تونل رسالت باخبرید. احتمالا فیلم عروس كشون و نماز شکرخوندن رئیس جمهورو هم دیدین. اینقدر تونل تونل کردن که ما گفتیم اینا چه شق القمری کردند که گوش ملت کرکردن.
رفتیمو یک نقشه اوردیم با دادشیم و بابام کلی نقشه تهرونو بالا و پایین کردیم و بالاخره تونل یک بند و نیم انگشتی رسالت را تو نقشه پیدا کردیم . یک وقت فکر نکنین ما قدر این تونل رو نمی دونیما نه اتفاقا خوب می دونیم فقط تو کف ۹ سال مدت زمان بناش موندیم.
 البته هر كي که جاي دولتی کار می کنه دیگه می دونه برای خرید یک پرینتر و تغییر یک میز ممکنه یک صفحه A4 امضا لازم باشه. پس وای به تهیه بنا و عمله و کارشناس و طرح و نقشه و مصالح برای یک تونل.
در همین راستا برای اینکه ایشالله بی خطر از زیر پل رد شین دعای پیش از ورود انو از سایت بازتاب براتون نوشتم.

نحمدك الله بنعمت افتتاح هذه التونل و نشهد ان هذا الافتتاح بعد من تسعه سنين ، هو معجزة وقع بيد الابيضاء عبدك الكار درست المحمد الباقر القاليباف (دامة‌قاليه) من البلد المشهد المقدس. اللهم نريد ان لا ريز سقفه اقلا بعد ثلاثه سنين و نميل ان لا نقف في اوله و وسطه و آخره. اللهم اغفر ذنوبنا و ذنوب طراح هذه التونل. و بحق هذه، اللهم عجل في الاتمام البرج الميلاد فهو كما مثل الميخ في عين شهرنا و مثل السيخ في حلق شهرنا. آمين يا رب العالمين.

ترجمه: خداوندا، تو را حمد و سپاس مي‌گوييم به خاطر افتتاح اين تونل و شهادت مي‌دهيم كه اين گشايش بعد از نه سال، معجزه‌اي است كه به دستان سپيد بنده كاردرستي از بندگان تو، به نام محمدباقر قاليباف از اهالي طرقبه شهر مقدس مشهد انجام يافت. خدايا از تو مي‌خواهيم كه اين سقف دست كم تا سه سال نريزد و آرزومند آنيم كه نمانيم در اول و وسط و آخر آن. خداوندا، گناهان ما را بيامرز و گناهان كرباسچي را كه طراح اين كانال بود و تمام شهرداراني كه بعد از او آمدند و تمام عوامل و كارگران اين تونل را و به حق آن، در افتتاح برج ميلاد تعجيل فرما كه اين پروژه ناتمام مثل ميخي در چشم و سيخي در حلق شهر ما مانده است. آمين يا رب العالمين.

+ داروغه بیستم مرداد 1385 |
خوشا شیراز و وضع بی مثالش                                                           خداوندا نگه دار از زوالش
 
زرکن آباد ما صد لوحش الله                                                                 که عمر خضر می بخشد زلالش
 
میان جعفر آباد و مصلی                                                                    عبیر آمیز می آید شمالش
 
بشیراز آی و فیض روح قدسی                                                            بجوی از مردم صاحب کمالش
 
ما که دیگه رفتنی شدیم، خوبی و بدی دیدین ببخشین
به قول محمد ایشاءالله دستتون به ضریح برسه
یک هفته اینجا بی صاحابه راحت باشین
+ داروغه چهاردهم مرداد 1385 |

روز تولدت وقتی که در انتظار دیدن یک خواهر کوچولو بودم. خداوند تو را به ما داد. آن روز ناراحت شدم گفتم من این داداشی را نمی خوام، شاید داشتن یک خواهر برای من که یکیشو داشتم و شیرینی اونو چشیده بودم خیلی بهتر از یک موجود عجیب و غریب بود که می گفتن داداشی تو اِ.

 

 امروز از اینکه من هم یک دونه از این موجودات عجیب و غریب دارم خوشحالم.

۵۰ تا ماچ این ور لپت و ۵۰ تا انور لپت

 

انشاءالله همیشه سالم و موفق باشی

 داداشی کوچولوی من تولدت مبارک

 

+ داروغه یازدهم مرداد 1385 |
آنقدر تصاویر وحشتناک بود که حتی دلم نیامد یکی از آنها را توی این پست بگذارم.  می گن حتی یک بانویی تو بلاد کفر بر علیه این عدالت بی پایان ندایی سرداده اما حیف که سران کشورهای عربی از زنهای گوشه حرمسراهاشونم کمترن.

خانم «آدا آهاروني» شاعره اسرائيلي ساكن حيفا، تنها يكي از اين افراد است كه اين بيزاري را با اشعار خود منعكس كرده است.برخي از اين اشعار الهام گرفته از نامه‌هاي سربازان اسرائيلي در لبنان است.

قطعات زير، ترجمه‌ شماري از اشعار «آهاروني» است كه به نقل از وبلاگ نقطه ته خط مي‌آيد:

*جهنم جنگ‌زده The Hell With War

آنان آتش‌بس اعلام كردند
ولي ما به بمباران ادامه داديم
فرودگاه بيروت
و خيابان‌ها و خانه‌ها
ما را چه شده است؟

من از كشتن بيزارم،
از نابودي متنفرم
جنگ مخوف و رقت‌انگيز!
چرا ما بايد به آنها اجازه دهيم
وادارمان كنند اينجا باشيم؟
به چه دليل؟

و چه گاه پايان خواهد يافت
اين جهنم جنگ‌زده؟

* آقاي نخست‌وزير، اين كابوس كي به پايان مي‌رسد؟
?Mr. Prime Minister When Will The Nightmare End

آقاي نخست‌وزير، اين كابوس كي به پايان مي‌رسد؟
- چه بدبختي بزرگي!
مي‌خواهم به خانه بازگردم
- به جاي گرماي خانه
رنج سرما در استخوان‌هاي يخ زده‌ام جاري است
در حالي كه شوك وحشتناك مردي را مي‌نگرم
كه جسد همسر مرده‌اش را
زير آوارهاي خانه‌اش يافته است.
ما از كابوس بازگشتيم
همراه با وحشت در قلب‌هايمان
و التماس در چشمان‌مان
آقاي نخست‌وزير! ما زاده شده‌ايم
براي آفريدن، براي شادي و زندگي
نه براي ويراني
آقاي نخست‌وزير!
لطفا اين كابوس را
كه واقعاً مي‌كشد نه تنها در خيال
پايان بده

 * امنيت يك دوقلوي سيامي است Safety Is A Siamese Twin

براي امنيت خود
دندان‌هاي آنان را مي‌شكنيم
براي امنيت خود
صدها تن بمب را
بر سر آنان و امنيت‌شان فرو مي‌ريزيم
به باغ‌هاي آنان
و بر تاكستان‌هاي آنان
به خانه‌هاي آنان و بر غرور آنان
تمام اينها فقط براي امنيت خودمان
ولي امنيت ما در كجاست؟
امنيت آنان چه مي‌شود!؟
واقعيت اين است، امنيت ما و آنان
دوقلوهاي به هم چسبيده سيامي هستند
نمي‌توان بدون آسيب به يكي، به ديگري آسيب برسانيد

 * دروغي كه منفجر شد The Lie That Exploded

آن شب كه دروغ بزرگ
در قلب و ذهن من منفجر شد
تمام اعضاي بدن و آرمان‌هايم
از هم پاشيد
آن دروغ بزرگ كه خشونت مي‌تواند جدال‌ها را متوقف كند
در اعماق قلب من
همراه بمب‌ها منفجر شد
و در آن شب انفجار
روياهايم همراه دروغ منفجر شد

 * وقتي كه به خانه بازگرديم When We Will Go Back Home

وقتي كه به خانه بازگرديم
آنها بيش از اين سر ما را كلاه نخواهند گذاشت
وقتي كه به خانه بازگرديم
به آنها نشان خواهيم داد كه صلح چيست
وقتي كه به خانه بازگشتيم
كودكان و همسران‌ شادمان را در آغوش خواهيم گرفت
و تلاش خواهيم كرد كه غصه‌ها را فراموش كنيم
در چشم همسران و كودكان آنان
سعي خواهيم كرد، به دشواري سعي خواهيم كرد
اما مي‌دانم كه ما هرگز
فراموش نخواهيم كرد

* ترس از يك پشه Fear From A Mosquito

ما مجبوريم كه پليس باشيم
در جامعه‌اي كه از ما متنفرند
اختلافاتي بين مسلمانان، مسيحيان و دروزي‌ها وجود دارد
تضادهاي پيچيده و خارمانند
اما هنوز آنان بر يك چيز توافق دارند:
آنان همگي از ما متنفرند!
ما به يك باتلاق وارد شده‌ايم
مايي كه در حال غرق شدنيم
آه خداي من! چه آشفتگي‌اي!
و در پايان
ما تنها يك پشه يافتيم
اما نيش آن كشنده است
ما نمي‌بايست اينجا باشيم
آه خداي من! چه آشفتگي‌اي!
اي چهار مادر مقدس، لطفاً ما را نجات دهيد.

* لبنان را در صلح رها كردن Leaving Lebanon In Peace

هنگامي كه پسران سرباز در سرزمين لبنان بودند
بگذاريد كه سربازان بروند
آنها آن قدر رنج كشيده‌اند كه تحمل ندارند
بگذاريد كه سربازان بروند
برخيزيد مادران، پسران خود را آزاد كنيد
رِوكا، سارا، لياه، راشل
بگذاريد پسران‌مان بروند!
سربازاني كه زير درختان سرو هستند
نداي چهار مادر مقدس را در شادي شنيدند كه:
لبنان را ترك كنيد، لبنان را ترك كنيد
لبنان را در صلح رها كنيد
آنان اين آواز را با شادي خواندند و خنديدند
سربازان به خانه برويد
به خانه، به سرزمين اسرائيل برگرديد
و اينجا را ترك كنيد، ترك كنيد.

نکته : درسته که ما با تمام چیزایی که این خانوم گفته موافق نیستیم اما تا همین جا هم می شود عمق فاجعه را فهمید.

 البته تنها یک چیز از دست ما بر می آد ، یک زمانی یک سخنرانی از استاد مطهری در مورد فلسطین این تلویزیون پخش می کرد که آدم را واقعا به فکر فرو می برد یک قسمتش هم در مورد کمکهای مالی یهودیها به اسرائیل بود با آن صدای پر ابهت شهید مطهری خداییش آدم غیرتی می شد . شاید ما در عقاید دینی و منش اسلامی با هم همداستان نباشیم اما باور کنیم امروز دیگر باید به حکم وجدان انسانی خود وارد عمل شویم و تنها کمکی که از دست ما بر می آد کمک مالیه. شاید بعضی ها بگن مشکلات با پول حل نمی شه ولی من میگم پول حلال مشکلاته. خدا با ماست انشاءالله

یا علی

+ داروغه هشتم مرداد 1385 |

راهنمایی : اینها سه تفنگ دار هستند البته یکیشون نیست که بشن ۴ تا.

باید مکان را هم تشخیص دهید

+ داروغه هشتم مرداد 1385 |