
فرصت از دست برفت
مرگ هم قسمتی از تقدیر است
کاش قدری قدمی در گذر یار زنیم
قبرها می خوانند
این گذرگاه که ماندیم در آن آبادست
مقصد از دور چه پیدا، پیداست
و هراس و همه غمهای من از تأخیر است
منتظر باید بود
شاید این بار بیاید وقتش
در شب پائیزی
بابا می خواست بره شیراز، یه هفته بود برنامه هاش رو جفت و جور می کرد، دیگه حسابی دلتنگ بی بی خانوم شده بود، اون روز ديگه رفته بود تا بلیط بگیره که توی همون آژانس بهش خبر دادند. انگار قسمت بود همه كاراش رو مرتب كنه و بدون دغدغه براي مراسم بي بي راهي بشه.
الان ديگه سالها مي گذره، هنوزم وقتي به سمت شيراز مي ريم آرزوي ديدار بي بي خانوم رو دارم، اي كاش فقط يكباره ديگه بغلم مي كردم و صورت پر چين و چوروكش رو به صورتم مي چسبوند و پيشونيم رو مي بوسيد و آروم تو گوشم مي گفت: خوش اومديد مادر! خوش اومدید!
امّا افسوس كه اين چرخ گردون بي مرام حتي فرصت ديدار آخر رو هم از من گرفت!
مرگ هر عزيزي آدم را بي واسطه با مرگ روبرو مي كنه! مرگ، تجربه ايست كه همه بايد خودشون امتحان كنند. فكر كردن بهش آزاردهنده است! شايد بيشتر از اينكه از مردن بترسم از رفتن زير اون همه خاك مي ترسم. جالب اينجاست كه اكثر مواقع خيلي راحت باهاش كنار مي يايم انگار اصلاً چيزي به اسم مرگ وجود نداره، فكر مي كنم اگر واقعاً به مرگ باور داشتيم به اين راحتي و بي خيالي نمي تونستيم زندگي كنيم. در واقع اكثر آدما مرگ رو باور ندارند، حتي تا لحظه مردن و شايد هم بعد مردن! ييهو مي بينن مردن!
۱- امروز طرح مبارزه با بي حجابي و زينت كلان شهرهاي ايران زمين با صداي جيغ و داد دختران و پريشان كردن موهاي زيبارويان و شكستن سر و هوچي بازي زنان و كولي بازي مادران حال و آينده. مسلماً آنها مجرمان جاني هستند كه كمترين جرم آنها زن بودنشان در اين خراب شده است.
۲- امروز بنزين سهميه بندي مي شود، ما كه مسئول خوشگذراني شما نيستيم. تا قبل از اين از شمال تا جنوب مملكت را با ۶۰۰ ليتر بنزين و قيمت ۴۸۰۰۰ تومان گز می کردی و خيلي هم حالش را مي بردي، حالا جانت بالا بيايد، با بدبختي و گيس و گيس كشي و دم اين آشنا و آن آشنا بليط قطار بگير، كلي پياده شو، راست برو مشهد و برگرد. اگر هم پول نداري كه چه غلطا كه هوس ولگردي و ايران گردي كني، همين تهران وامانده بمان و از هواي تميزي كه توليدي خودمان است، لذت ببر. اصلا مرخصي بگير برو دو شب دركه چادر بزن و حال و هول كن. اگر هم سهميه مجلس نشينان دو برابر شد، به تو چه دخلي دارد! اصلاً كوره هاي مهروزي، اصول گرايي و عدالت پروري نيازشان بيش از اين حرفهاست بچه!
۳- انرژي هسته اي حق مسلم ماست؟ از همين جا اعلام مي كنيم اجنبيان هيچ غلطي نمي توانند بكنند، ما اگر شده كل مملكت را بدهيم روي هوا، توي اين كل كل عمراًناش كم بياوريم، همين الان شاهد متحول شدن و نادم شدن عناصر فکل کرواتی و مهرپرور و پريدن تو جناح خودمان هستيم، احتمالاً فلفور يه هاله نوراني دوره فيس ممد البرره اي رويت مي شود!
۴- شب تو مي خوابي و صبح او بيدار مي شود و يك سازمان دود مي شود! تصميم گيريها با كارشناسي هاي چند ساعته؟(چقد ديگه بايد منتظر جوابيه يه نامه باشم! تو اون ساختمون وامونده هيچ كس پاسخ گو نيست؟ سگ صاحبشو نمي شناسه!)
۵- قيمتهاي سرسام آور مسكن واقعاً حيرت انگيز، بحث انگيز، تهوع انگيز، شورانگيز، مهرانگيز و در نهايت بسيار مقوله پيچيده اي است! همه صدقه سر دولت مهرپرور صله رحمي بجا آوردن و پدرانشان را كه اين اواخر به دليل تورم مشكلات به چشم نمي آومدند، ديدند. واقعآ من يك سوالي از محضر انورتان دارم: "محله رئیس جمهور کجاست!"
۶- گراني! به سوي آينده بدون فقير. از آنجا كه جز همان معدود قشر خاص و از ما بهتران همه به سلامتي زير خط فقر ولو شدیم و یکمان گره نهمان است، لذا ديگر به طور كلهم (به قول ژنرال كلُ يوم) فقر ريشه كن شده است. آخه ديگ به ديگ ميگه سه پايه؟
۷- برو كارت بنزين قاچاقي بخر! ۶۰۰ ليتر، ۶۵۰۰۰ تومان!
۸- اعلان هزينه هاي فوق برنامه مدارس دولتي كه كاملاً رايگان ثبت نام مي كنند و واقعا و للهِ والدين خودشان از ته ته دلشان راضي هستند به مدارس كمك كنند ولي خدمتان عارضيم كه اگر از ته ته دلتان راضي نبوديد كه ۲۰۰، ۳۰۰ تومان خودتان را بتكانيد، لاجرم روي ثبت نام فرزندتان حساب نكنيد!
بقيه اش رو خودتون فكر كنيد!
آنچه به نظر من حائز اهمیت آمد توجه به رشد و توسعه فرهنگی همگام با رشد اقتصاد و تحول مظاهر زندگی شهری است. حقیقتاً تا هنگامی که افکار و فرهنگ تک تک ما عدالتخواه، مجری عدالت، منظم، فعال و انتقاد پذیر نباشد، انتظار داشتن اجتماعی عدل پرور و نظامي قانونمند آرزویی دست نیافتنی است.
مترو نزدیک میشه، امیدواریم یه صندلی خالی واسه نشستن پیدا کنیم تا چند دقیقه ای رو استراحت کنیم.
همه به آرومی به سمت واگن ها نزدیک می شوند و مترو هم کم کم متوقف میشه. داخل واگن رو نگاه می کنم دو تا صندلی دو نفره خالی وجود داره، پس جا واسه نشستن هست. در همین حین یه خانم مسنی میاد و با سرعت جلوی ما مي ايسته که تا در مترو باز شد، بپره و سریع تر واسه خودش جا بگیره. زیاد اهمیتی نمی دیم چون ۴-۵ تا جای خالی وجود داره. درهای واگن ها باز میشن و ما هم به سمت یکی از صندلی های خالی دو نفره می ریم، خانم مسن هم با سرعت به سمت دیگری می ره. توی آخرین لحظه ای که می خواستیم بشینیم حس کردم یه چیزی از سمت خانم مسن صندلی بغلی روی صندلی ما پرت شد. مونده بودیم که یعنی چی؟ دیدیم که خانم مسن یه کیف روی صندلی خودش گذاشته و یکی هم روی صندلی که ما می خواستیم بشینیم پرت کرده و بعدش هم رو کرد به سمت یه عده دیگه ای که در حال وارد شدن به مترو بودن و با زبان شیرین فارسی گفت: علی آقا بدو بیا جا گرفتم!
ما تا انتهای مسیر رو ترجیح دادیم که ساکت باشیم یا به زبون دیگری به جز فارسی با هم حرف بزنیم.(خاطرات يك ايراني در كانادا)
حالا كه روپوشهاي صورتي و ياسي دختركان دبستاني رو مي بينم (گويا تحولي رخ داده! ديگه رنگاي طیف روشن حرام نيست؟)، ياد روزهاي دور كه جشني بود و من روپوش بنقش خوش رنگ گلدوزي شده اي كه تازه برام دوخته بودن رو با تمام ذوق بچگيم پوشيده بودم و اومده بودم مدرسه، مبصر كلاس (نه ناظم مدرسه یه مبصر کلاس پنجمی!) پرخاش كرد كه مگر مهموني اومدي؟ حالا هم بعد ۱۷، ۱۸ سال هنوز هم براي بچه هاي دهه ما اوضاع بر همين رواله!
اما حالا با كلي من موافقم چون دلم نمي خواد ديگه با اين شرايط توی اين مملكت زندگي كنم، با سرموليچ و ليلي هم موافقم چون شايد اگر فرصتي پيش بياد عطاي اين مملكت رو به لقاش ببخشم، اما از طرفي من هم مثل آريا طاقت دوري از خانواده و تحمل غربت رو ندارم.
سرموليچ گفت: "ببخشید کشورهای خارجی چی ایران نمیشه؟ "من مي گم: "كشورهاي خارجي اگر بهشت هم باشن براي ما وطن نمي شن، حتي اگر آذر بگه: "انسان امروز انسان جهان وطن است"، اين فقط يك نظريه قشنگه، حتي اگر در كشور جديد امتياز شهروندي هم بگيري باز هم به عنوان يك هموطن پذيرفته نمي شي. اگه روزي بياد كه ما احساس تعلق به سرزمين جديدي كنيم، حتماً اونروز براي يك افغاني آواره در ايران هم حق زندگي قائل می شيم!"
محمد گفت، اگر خواستي بري يا پول ببر يا مغز.
رز هم آرزوي رفتن داشته، ولي نمي دونم هنوز هم داره يا نه؟ با غربت چه مي كنه؟ شايد هم مي مونه و تحمل مي كنه و فقط آرزوي رفتن داره.
به مصطفي هم مي گم: "هنوز هم اگر پاي دفاع از تماميت ارضي اين مملكت به ميون بياد خيلي ها مرد ميدون هستن، اما اونچيزي كه امروز همه رو از ميدون فراري داده، دشمن خارجي نيست، بلكه تك تك ما هستيم كه تبر خودخواهي به دست گرفتيم و تيش به ريشه همديگه مي زنيم."
آريا گفت: "نسل ما شد نسل سوخته"، من هم مي خواستم همين را بگويم اما انگار نسل قبل هم چندان نسوخته تر از ما نيستند، جواني با ترس، عدم وجود امنيت، خفقان حاكم، انقلاب سياسي، انقلاب فرهنگي، بسته شدن دانشگاهها و جنگ و تمام جواني حرام شد و از بين رفت. چه نوعروساني كه به حجله نرفته لباس عزا به تن كردند، چه بچه هايي كه هرگز پدر نديدند و بزرگ شدند و چه جواناني كه هنوز در ميدان زندگي ندويده بودند كه پاهايشان قلم شد! پس شايد چندين نسل بايد بسوزد تا اتفاقي بيفتد و جرقه تحولي زده شود. نسل قبل هم قامتش از ضربه تبر هم نسلهاي خودش شكست و فرجام آن شد زندگي امروز نسل امروز و كلي من گفت، به آينده آيندگان هم اميدي نيست. يعني ما هيچ كاري براي نسل آينده نخواهيم كرد؟ پس ما هم امروز يكي، يكي تيشه بر مي داريم تا ....
حرفهاي بابك به نكات مهمي در زندگي ما ايرانيها اشاره داشت(نظرش رو تو پست قبلي بخوونيد). واقعاً هيچ وقت به نقش خود در غيرقابل تحمل كردن زندگي براي ديگران فكر كرده ايد؟ اگر چیزی به نظرتون می رسه بنویسید و صداقت داشته باشید!
::::: حاشیه دفتر :::::
* نکته علمی: وبلاگهای بلاگفا دچار اختلال مغزی شدن، ممکنه با این آدرس blogfa.com از کار بیفتن، به هر صورت آدرسهای جدید به صورت blogfa.ir می باشد.
* نکته ارتباطی: آی دی بنده عوض شده، دوستان به آدرس قبلی برای من نامه نفرستن، آی دی جدیدم هم اونجا، همونجا دیگه، اون بالا تو لینک پست الکترونیک، بی زحمت به آدرس جدید بفرستن.
* سوال فوق كنكوري: كسي قالب وبلاگ جوق بزم رو در هم بر هم مي بينه؟
شاید این سوال، سوال تازه ای نباشه، اونم توی جامعه جوان و سردرگم ایرانی که به ندرت آدمی پیدا می شه که بدونه دقیقاً چی می خواد.
این یک هفته به "ایران مثل الان" فکر کردم، مملکتی که برای تک تک بناهای تاریخی و طبیعت بکرش می توونم صفحه صفحه قلم فرسايي كنم، امّا حقيقتاً جامعه و زندگی شهروندی آن هر روز سنگین تر و سخت تر از دیروز می شود.
متن را نوشتم، طولاني شد، گفتم قسمت قسمت بذارم، پس شما هم به سوال فكر كنيد و نظرات و ارزيابي هاي خودتون رو در اين رابطه بنويسيد.
::::: حاشيه دفتر :::::
* اين وبلاگ گل آقاي ماركوپولواينا چيزه جالبيه! بخونيد و يه خورده تشويقش كنيد، استعداداش پرورش پيدا كنه!
* اين وبلاگ گروهي ايران شناسي ميعادگاه رو هم سر بزنيد، بنده هم توش مطلب مي ذارم، اما خب اكثر جاهايي كه معرفي كردم، خودم هنوز نديدم!
لیستی از ابیات دعاگونه دیوان شعرای شکرشکن پارسی حسن ختام پستای سال ۸۵ جوق بزمه، ایشاءالله سر سفره هفت سین که نشستید و داشتید با تمام وجود دعای تحویل سال زمزمه می کردید، یا محول الحول و الاحوال .... یاد رفقا هم باشید.
----- حافظ:
آن سفركرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
در ميخانه ببستند خدايا مپسند
كه در خانه تزوير و ريا بگشايند
بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند
كه مكدر شود آيينه مهرآيينم
----- سعدی:
يارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
يارب به خون پاك شهيدان كربلا
يارب به صدق سينهء پيران راستگوي
يارب به آب ديده مردان آشنا
دلهاي خسته را به كرم مرهمي فرست
اي نام اعظمت در گنجينهء شفا
خدايا به حق بني فاطمه
كه بر قول ايمان كنم خاتمه
خلاص بخش خدايا همه اسيران را
مگر كسي كه اسير كمند زيباييست
خدايا فضل كن گنج قناعت
چو بخشيدي و دادي ملك ايمان
به نيكمردان يارب كه دست فعل بدان
ببند بر همه عالم خصوص بر شيراز
خدايا بر آن تربت نامدار
به فضلت كه باران رحمت ببار
ختام عمر خدايا به فضل و رحمت خويش
به خير كن كه همينست غايةالآمال
----- نظامی:
خدايا توئي بنده را دستگير
بود بنده را از خدا ناگزير
خدايا ره به پيروزيم گردان
چنين پيروزيي روزيم گردان
خدايا حرف گيران در كمينند
حصاري ده كه حرفم را نه بينند
خدايا هر چه رفت از سهوكاري
بيامرز از كرم كامرزگاري
----- انوری:
زان دوست كه غمگينم، غم خوار كنش، يارب
دشمن كه نميخواهد، همخوار كنش، يارب
خدايا پردهاي بر عيب من كش
زبان حرف گيران در دهن كش
----- اوحدی مراغه ای:
يارب، امسال بدان ركن و مقامم برسان
كام من ديدن كعبه است و به كامم برسان

پسر کوچولو خودشو به سرعت کنار تشت می رسونه و وقتی حسن آقا حواسش نیست، با هیجان خاصی ماهیایی رو که نمی توونن از زیر دستش فرار کنن، نوازش می کنه. اونم چه نوازشی!
مادرش کمی اون طرفتر برای خانم همسایه از شیرین کاریای قندعسلش می گه: "ما هیچ وقت سر سفره ماهی نداریم. چون نمی ذاره ماهیا بمونن. همین دیروز دو سه تا ماهی براش خریدم، برده خونه همشونو با دستمال کاغذی گرفته خشک کرده که سرما نخورن!" بعد همین جور که می خنده، وارد مغازه می شه و می گه: "حسن آقا یه ماهی به این بچه ی من بده." حسن آقا بی درنگ دستشو تو آب می کنه و از میون خیل ماهیای اسیر یکیو می گیره و تو کیسه پلاستیکی کم آبی می ندازه. پسر بچه با خوشحالی کیسه را می گیره و به شدت تکون می ده. بعد کیسه ی ماهی را در هوا میچرخونه و به دنبال مادر چشم می گردونه: "مامان، ببین ماهی سوار چرخ فلک شده!" چند لحظه ای نمی گذره: "مامان، ماهی رو تکون بدم، حالش بد نمی شه؟!" . . . " مامان، ماهی چرا پفکا رو نمی خوره؟!" . . . "مامان، کیسه ماهی از دستم افتاد" . . . "مامان، ماهیه چه قد نرمه!" . . .
وقتی مادر کارش تموم می شه و از مغازه بیرون می آد، دوباره صدای پسرش را می شنوه که این بار گریه می کنه: "مامان، این ماهیه که دیگه راه نمی ره! یکی دیگه برام بخر." مادر دوباره برمی گرده: "حسن آقا یه ماهی دیگه به این بچه بده."
و ماهیا به خودشون می لرزن . . .
بلندتر بلندتر بلندتر
این سیگارتهای لاجون که صداش حسن مهین خانم اینا رو هم نمی ترسونه، دیگه راست کار ما نیست. فواره و کپسولی و هفت ترقه و . . . هم این بچه سوسولا رو چند دقیقه سرگرم می کنه، وگرنه برای ما تکراری شده. دلم می خواد چیزی باشه که صداش تا همیشه تن مردم را بلرزونه. مثل صدای نارنجکهای دست ساز رسول. مثل گلوله توپ منفجر می شند و همه از ترس ترکشاش پشت درختا پناه می گیرن. حتی مهدی کله خر هم که خیلی ادعایش می شه، می ره قایم می شه. چنان صدای انفجاری که همه شیشه های مغازه اکبر آقا بریزه و پدربزرگ معصومه سکته کنه! نه! اصلا دلم می خواد چنان آتش بزرگی به پا کنم که هیچکس جرات نکنه از روش بپره. که هر چی هر چی اسپری و پیف پاف توش بریزی، معلوم نشه و بعد که یکدفعه می ترکند، همه را از ترس زهره ترک کنند! آنقدر آتشش بزرگ باشه که کپسول گاز حسین اینا که چند بار خواسته بترکونش و ترسیده، تویش گم بشه و یکدفعه بمب! و همه ساختمانهای بلند یهویی بریزند پایین و خراب شند. بعد آتش من همه شهر را بسوزونه و تبدیل به ویرانه کنه. آن وقت شاید این جنون لعنتی دست از سر من برداره!
- امشب اخبار می گفت دولت خدمت گذار(!) می خواد خوار و بار به کارمندا بده تا ۳۱ هزار تومن (اووووووواَاَاَاَاَاَاَاَاَ)، امسال که دیگه مرض مرغی نیومده، پس چی می دن؟ بابا پولشو بدن، خوار و بار به چه درد می خوره؟ ضرب المثله رو که فلان کس نونش آجر شدو که همه شنیدن. آجر شدن نون کنايه از قطع درآمد و ضرر و زيان ناگهانيه. اين ضرب المثل خيلي قديمي نيست و عمري ۶۰-۵۰ ساله داره و در باب کشف آن این طور می گن که در زمان جنگ جهاني دوم که خزانه دولت ايران به گل نشسته بوده و تهشم جارو زده بودن و دولت، حتي نمي توانست حقوق کارمندان خود شو بده، يکي از نخست وزيران تصميم می گیره حقوق کارمندان دولت را به صورت غيرنقدي پرداخت کنه. ماه اول به جاي پول به کارمندای دولت، آجر می دن و نون کارمندای دولت آجر می شه. همان زمان اين ضرب المثل به صورت لطيفه بر سر زبان ها می افته و در فرهنگ ايراني ماندگار می مونه. هر چند اصلا معلوم نیست ما کارمند هستیم؟ نیستیم؟ بستگی به مصالح سازمان داره، البته توو ظاهرش که از مصالح خوبی استفاده شده، بیرونش ملت کشته، توش خودمونو.
- این سایت موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران با وجود اینکه ساختار درست و درمونی نداره ولی اگه تووش خوب بگردین و علاقه هم داشته باشین، اطلاعات سند هایی با موضوعات تحریم تنباكو، بست نشینی در مشروطه، مشروطیت و انجمن های ایالتی و ولایتی، ستارخان و باقرخان و مشروطیه رو می تونید توش پیدا کنین.
شاید بعد از ۲۸ سال امروز ما مثل اونا فکر نکنیم، این جرمه؟
برای چی انقلاب کردن؟
نظام شاهنشاهی منسوخ است، اصلا چه معنی داره همه برای یکی!
کوتاهی دست اربابان قدرت خارجی از منابع کشور
زنده کردن اسلام؟
الان اسلام زنده شده است؟
نمی خوام یه طرفه برم به قاضی، حقیقت اینه که با تحول سال ۵۷ مردم بازگشتی دوباره به فرهنگ اسلامی داشتن، نشانه های ظاهری فساد برچیده شد، سعی شد ساختاری اسلامی برای حکومت پی ریزی شه و اسلام در تمام زندگی اجتماعی مردم نهادینه شه.
اما با گذشت ۲۸ سال برای نسل امروز اسلام، عنوان اسلام، حکومت علی وار و .... چرا طعم کهنگی، پارتی بازی، سرکوب عقاید مخالف، آدم های دور، صورتهای نقاب دار، فقر، بی کاری، احتکار، تورم، پشت در دانشگاه، افسار گسیختگی خانواده ها، مردان بی غیرت، زنان هرزه، تمسخر حجاب و..... می ده؟؟؟
امروز با این شرایط دیگر جایی برای پناه بردن وجود داره؟
انقلاب ایران مسیر غیرقابل اجتناب تاریخ ایران بود، نظام شاهنشاهی منسوخ است و امروز ما قدردان زنان و مردان از جان گذشته ای هستیم که در آن برهه تاریخی ندای آزادی خواهی سردادند و با نثار خون خود این بنیاد پوسیده را ریشه کن کردن، اما امروز ۲۸ سال گذشته است آنها آنچه درست بود بر اساس اعتقادات و عقایدشان انجام دادند. خوش به حال کسی که در پیچ تاریخ حق را دریابد.
پیش خودم فکر کردم اگر ۲۸ سال به عقب برمی گشتیم من جوان ۲۵ ساله سال ۵۷ بودم آیا عظمت رسالت قیام را درک می کردم و یا شجاعت حمایت از آن را داشتم؟ الهی دیده حق بین عطا کن!
و امروز ما وارثان بی معرفت دور خودمون می چرخیم نمی دونیم چی می خوایم تاریخی ناقص را هر سال مرور می کنیم، روزی دوستی گفت این انقلاب را خود آمریکاییها راه اونداختن!
اما امروز ای کاش حرمت اسلام همچنان باقی بماند!
ای کاش نقابهای دو رویی کنار رود!
ای کاش دیگه هیچ کس تو بازار ما زهد نفروشه!
ای کاش نداهای مخالف هم بگوش برسه!
ای کاش از تاریکی نمی ترسیدم!
آنگاه افتخار داشته باشیم بعد از ۲۸ سال همچنان آزادانه و با اکثریت آرا حکومتی دلخواه را به تصویب برسانیم.
چرا برای تمام خواسته هایمان باید خون بدیم، زندانی شیم، زجر بکشیم؟
آیا در طول تاریخ پرتنش ایران هیچ حکومتی نمی توونه بر اساس نظر ملت تغییر رویه بده، در ساختار خود اصلاحات انجام بده. امروز ما جز حکومت جمهوری مسلما دنبال حکومت دیگری نیستیم، اکثریت قائل به حرمت اسلام هستیم، اما نمی خوایم اسلام نقاب سود جویی بشه، نمی خوایم عنوان اسلام علیهش بکار بره. چرا از علی برای خودمون مایه می ذاریم؟ ما کجا و علی کجا؟
ای کاش حرف امام را گوش می کردید!
ای کاش در ساختار اجرایی کشور وارد نمی شدید!
ای کاش ارزشها حفظ می شد!
ای کاش مردم همچنان به شما اعتماد داشتند!
ای کاش در سختیها مردم بی پناه نبودند!
ای کاش بی کفایتی ما را به حساب اسلام نمی گذاشتن!
باز ۲۲ بهمن می آد، خیابانها از جمعیت پر می شه، چون ما همچنان ۲۲ بهمن ۵۷ را تایید می کنیم، ما همچنان حکومت کشور خود را تایید می کنیم هر چند قائل به اصلاحات هستیم. ما کشتی و کشتیبان را تایید می کنیم اما این کشتی بعد از ۲۸ سال باید تعمیر شود.
هر سال در ۲۲ بهمن کارنامه حکومت بعد از ۵۷ بررسی می شه اما آیا بعد از ۲۸ سال مقایسه این کارنامه با کارنامه سال ۵۷ صحیح است؟ آیا نیازی به این مقایسه وجود داره؟
انتخاب رهبر از سوي مردم، به وسيله نمايندگان خبره آنان صورت ميپذيرد. به اين ترتيب كه خبرگان، منتخب مردم هستند و رهبر، منتخب خبرگان.
در صورتي كه رهبري از انجام وظايف قانوني خود كه در قانون اساسي مذكور است، ناتوان شود، از مقام خود بركنار خواهد شد كه تشخيص اين امر نيز برعهده خبرگان رهبري است.
----------------------------------
امید آدم از روی زمین قطع و چشم بر آسمان و اشک بر چشم که ای خدای عالم من چه کنم؟ جان منو بگیر و عزیرترین را زندگی دوباره ببخش. خدا می گه بنده من، راه نداره و طرف رفتنیه. آدم زار می زنه و التماس می کنه که ای مهربانترین عزیزترینم را بر من ببخش و جان منو بگیر. خدا می گه من جانت را نمی خواهم، آماده معامله باش، سه شرط می ذارم با قبول یکیش خواسته ات برآورم. آدم خوشحال می شه و امیدوار، بلاخره خدا می گه:
۱- توانایی راه رفتنتو بده، جان دوباره عزیزترین رو با فلج کامل خودت تا آخر عمر را در عوضش بگیر و او نباید هیچ وقت بفهمه.
۲- قدرت بیناییتو بده، جان دوباره عزیزترین رو با کوری کامل خودت تا آخر عمر را عوضش بگیر و او نباید هیچ وقت بفهمه.
۳- صورت متناسب و زیباتو بده، جان عزیزترین رو با صورت کریه، وحشتناک و فجیع بدون قابلیت ترمیم در عوض بگیر و او نباید هیچ وقت بفهمه.
محک عشق و علاقه نیست بلاخره هر کسی عزیزترینی داره (مادر، فرزند، همسر و ..) که برایش از جانش می گذره اما اینجا نمی خوان. وقتی جان بدی تمومه درد و رنجم تمومه آدم از ترس ادامه زندگی بدون عزیزش حاضره زنده نباشه حب ذات هم توی این ایثارش دخیله.
اما وقتی اجبار در زنده موندنه، اونم در زمانی که با نقص جدید ممکنه آدم برای عزیزترین هم قابل تحمل نباشه!!!
اما کدام شرط؟
خداییش اونقدر که آدم فک و فامیل رو تو این ماه می بینه تو کل بقیه سال نمی بینه. یه کاریکاتور دیدم توش مادربزرگه برای افطاری خونه اعضای فامیل وقت می داد!! خلاصه ملّت همینطور در حال جارو کردن ثوابن، دیشب یجا امشب اینجا فرداشب اونجا! اما دیگه نفسای آخر مهمانی بازیه و اون سفره های هزار رنگ افطاری دیگه جمع می شه. یک شب سر شام از اون بالا تا اون پایین رو نگاه می کردم از دیسای برنجهای زعفرانی، زرشکی و باغالی پلو و چه و چه تا خورشت فسنجون و مرغ و قورمه سبزی و ... ، سالاد و انواع نوشابه و....... پیش خودم فکر کردم یعنی واقعا ما توی این ماه مزه گرسنگی رو چشیدیم یا فقط یه مدتی صبر کردیم تا توی یه سور و ساط اساسی همه چی رو جبران کنیم؟؟؟
یه زمانی دلم می خواست تمام امتحانات ترم و ثلث و .. همه تو ماه رمضون بیفته احساس می کردم خیلی قویتر می شوم، گرسنگی فکر آدمو باز می کنه و وقتی بار معنوی هم داشته باشه نور علی نوره یه اعتماد به نفس متعالی به آدم می ده. پیش خودم می گفتم خدا می گه این بچه که اینقدر روزه می گیره و بچه مثبته باید یه کمکی بهش کنم حسابی تحویلش بگیرم.
و شبای قدر که عصاره تمام تعاملات عابدانه انسان در این سه ماه است، همیشه با این فکر که توی این سه شب شاید ۵۰ درصد مردم این شهر یا این کشور بیدارن و با یه قدرت نامتناهی ارتباط برقرار می کنن و سعی می کنن سیمهای قطع شده رو دوباره برای یه شبم که شده وصل کنن یه حس عجیبی احساس می کنم. آدم حتی اگه تمام سال بی خیال این مسائل باشه ولی این ماه اثر و جاذبه خاص خودشو داره.
و در نهایت نماز عید فطر، عاشق ذکر قنوتشم. یادمه یه روز چشمم باز کردم دیدم لباس و کت و کلاه تنمه و کفشامم پامه کنارمم خواهر کوچیکم آماده و حاضر خوابیده، مامان خانوم و بابا هر کدوم یکیمون بغل کردن و راه افتادن. صبح زود بود و هنوز خورشید طلوع نکرده بود. یواش یواش که بیدار شدم فهمیدم چه خبره. تو مصلا بودیم وقتی از اون دور جایگاهو دیدم و آقای خامنه ای رو تشخیص دادم تو دنیای بچگی خودم کلی ذوق کردم که اینو من تو تلویزیون دیده بودم!!
چه کیفی داره زیر آسمان خدا، قاطی اون جمعیت کثیر وایسی، مثل صحرای محشر، دستات رو به آسمون ذکر قنوت نماز عیدُ زمزمه کنی اللّهم اهل الکبریاء و العظمه و اهل الجود و الجبروت و اهل العفو و رحمه و اهل تقوی و المغفره...
و این احساس که دست محبت الهی رو سر همه جمعیت کشیده می شه و یه نگاه مهربون همه آدما رو مثل همیشه نظاره می کنه ولی اینبار اون دست و نظر قابل لمس تره.
خلقی ز پی دیـــدن رویت شده "آنکال"(!)
یکهو نکند ترک کنی شیــــوه ی معهــــود
خارج شوی ازشرع نبی ـ روم به دیفال(!) ـ
این معده ی ما منتظرالخدمت فطــر است
پس آی سر وقت و نکن این همه اهمـال!
از روزه ی سی روزه شدم چون تو هلالی
تاخیر تـــــو کم مانده سجّلـــم کند ابطال!
هر کس نظــری می دهد از وقت طلوعت
دیریست که فکر همه را کرده ای اِشغـال!
در کوچه زنــــــــــان در پی تحلیل سماوی
"گلچهـــــــره" منجّم شده و " آسیه" رمّال!
امشب ز پی رویت تــــــــــو رفت لب بـام
سُرخورد و بیفتاد و سقط گشت مش اِسمال!
کـــــــاری نکن ای مــاه! که آیم زپی جنگ
با چشم مسلّح شــــــده، دوربین دیجیتال!
سجّــــــــاده رود توی کمــــد چون تو بیایی
ای بس برکاتی که تو را هست به دنبال!
قرآن را چون ختــــــم نمودند به یک مـــــاه
بر مِصطبــه ی طاقچـــــــــه آرند به اِجلال!
موقوف شــــــود باتو حدوث همــــه طاعات!
متــروک شــــود با تو حدیث همــــه اعمال!
تا جمعــــــــــه اگــــــر لِفت دهی آمدنت را
یک روز ز تعطیلی مــــا کـم شـــود امسال!
ابرو بنمــــــا در فلــــک ای نازکِ با حال!!...
"انيس تنهايی من، غمخوار من هنگامی كه كوهی از غم مرا ميشمرد، تسليبخش قلب مجروحم هنگامی كه در آتش درد ميسوزم، در طوفانهای حوادث، در گردابهای خطر و نابودی، هنگامی كه كشتی شكستهی وجودم بر تخته سنگهای كينه و نفرت برخورد ميكند، و باران تهمت و افترا بر من ميبارد، در تاريكی ظلمت، كه ديگر هيچ اميدی ندارم و همهی راهها كور شده است و دل به نيستی نهادهام و فقط توكل عليالله قلبم را روشن كرده است، آنجا علی كشتيبان كشتی شكستهی وجود من است. علی، علی، علی، چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ چهطور نام تو را كه بر قلبم گره خورده است، بر زبان آورم؟ چگونه عشق ازليام را به تو كه در سراچهی دلم نهان شده است و گوش نامحرم را جای پيغام ملكوتی او نيست، بازگو كنم؟ علی چه بگويم؟ كه مرا ممكن است به شرك متهم كنند؟
اگر پرستش جز ذات خدا مجاز بود، بدون شك تو را ميپرستيدم. تو تجلی خدايی، تو تجسم صفات خدا و معيارهای خدايی، تو خليفهالله عليالارضی، تو هدف انسانيتی، تو خدا نيستي؛ ولی وجود تو را جز خدا پر نكرده است. علی آرزوگاه راز و نيازهای شبانهی من، آههای سوزان صبحگاهی من، نالههای دردآلود من زير شكنجهی ظلم، فريادهای پر خروش قلب سوزانم در ظلمتكدهی جهان…
من در گذشته به قلب خود مغرور بودم، بزرگترين پناهگاه خود را در عالم قلبم ميدانستم، و فكر ميكردم كه اگر در مقابل خدا در صحرای محشر مورد عتاب قرار بگيرم، فقط قلب خود را عرضه ميكنم و زمين و آسمان و فرشتگان مرا سجده ميكنند؛ اما وای بر من، چه ورشكستهام، چه ناچيز و ناتوانم، پركاهی در عالم وجود كه به قلب خود اينقدر بنازد؟! هيهات… هيهات… ای علی به تو پناه ميآورم، قلب خود را به تو ميدهم، تو مرا در مقابل خدای بزرگ شفاعت كن.
خدايا، در دنيای انسانها، آدمی بزرگتر و كاملتر و بهتر از علي(ع) نميشناسم؛ ولی حتی او را در مبارزات حيات پيروزی نبخشيدی و حكومت عدل و دادش را زير تازيانههای ظلم و ستم و فساد معاويه خرد كردی، و اجازه ندادی كه نهال عدل و آزادی و انسانيت بشكفد و حكومت حق لااقل به دست علی، بر ظلمت و كفر و جهل و ظلم پيروز گردد… هيهات من چه ميگويم؟ چه انتظار بيجايی دارم؟ چه آرزوهای شگفت، چه ادعاهايی عجيب!
خدايا آرزو داشتم كه پرچم علی را بر فرق زمين بكوبم، پردههای چركين و سياه تهمت و حسد و حقد و دروغ و كينه و تزوير را كه ستمگران تاريخ بر روی علی كشيدهاند، پاره كنم و وجود پاك و درخشانش را با افتخار و عشق به تشنگان حقيقت و عدالت بنمايانم و انسانيت را در راه كمال به دور شمع وجودش جمع كنم."
نمی دونم چرا بعد از این همه سال هنوز نتوونستیم جایگزینی برای شریعتی پیدا کنیم که پاسخ گوی سوالات نسل امروز باشه، هنوز نتوونستیم به صداقت هیچ اندیشمند اسلام شناسی اعتماد کنیم، علاوه بر اون زبونشم بفهمیم و اینقدر پاپپن بیاد تا عامه مردم رو به فکر بندازه. هنوز هم بر دامن اندیشه شریعتی چنگ می زنیم تا راه حقیقت را باز کنه و تلنگری بزنه. این حرفهای من به این معنی نیست که مثلا شریعتی و افکارشو خیلی می شناسم و همه رو قبول دارمو چشم بسته شیفته عقاید و نظراتش شدم ، نه! فقط به صداقت حرفاش اعتماد دارم و می دانم حرمت علم و حقیقت رو نگه داشته.
چرا که صفویان، قدرت تشیع را - بعنوان تشیعی که آرزوی توده های مردم بود و تاریخش هزار سال مبارزه و جهاد و شهادت و آزادی بود - ابزار دست سیاست و توجیه قدرت خویش کردند. در ظاهر به روحانیت و مقدسات مذهب شیعه تکیه کردند و به تجلیل پرداختند، اما در حقیقت "زور" را جامه تقوی و تقدس شیعه پوشاندند، که به قول "رادها کریشنان" بزرگترین فاجعه وقتی است که زور جامه تقوی و تقدس می پوشد. که هر گاه "زور" در کنار "حقیقت" قرار گیرد، این زور است که مانند موریانه حقیقت را می خورد و از درون پوک می کند و آنوقت نه دیگر می توان شناختش و نه به مبارزه اش برخاست و نه حتی می توان حقیقت و دین را تشخیص داد.
این است که مذهب زرتشت چنان پوک و پوسیده می شود که نهضتهای تازه مانی و مزدک با چنان استقبال گرمی از جانب توده روبرو می شوند و در نهایت بنای پوسیده و خالی "ساسانی- موبدی" با اولین لگد اسلام فرو می ریزد که در اوج قدرت، پوسیده و خالی از اصالت است."
مهرگان روز مهرورزی در فرهنگ ايراني است. يکي از آيين هايي که در روز جشن مهرگان بيش از روزهاي ديگر به آن توجه مي شود، مهرورزي و ابراز محبت به همه همنوعان و نزديکان، بستگان و دوستان است و افراد به آناني که عشق مي ورزند، هديه هاي گوناگون از جمله دسته اي گل بنفشه هديه مي دهند.
یه مقاله خوندم برام جالب بود چند خطشو اینجا اوردم.
اگر شرق بايد قانون مدار شود و بياموزد كه خشم خود را در چهارچوب قانون مهار كند غرب نيز بايد در فرهنگ خودمدار و خودپرست خود تجديدنظر بنياني كند.
جوامع غربي تا نزديك به يكي دو سده پيش به طور عمده جوامع بسته و همگون بودند از جمله مسيحيت تقريبا تنها دين اين جوامع بود. از اين روي اين جوامع بسيار خودمدار و خودبين بودند. بي جهت نيست كه اينان سخن از كشف قاره آمريكا و يا حتي تمدن هاي ديرپا و كهني چون چين و هند مي كردند و جهان را با مركزيت خود نامگذاري مي كردند چون خاورميانه و خاور دور. عيساي خاورميانه اي چشم هاي زاغ و موي بور داشت و حتي انديشه نژادي پاك و ناآلوده و برتر از ديگران خريداران بسيار داشت. حاصل همين بي خبري و خودمحوري است كه يهوديان بارها در غرب قتل عام شده اند و تا نيمه اول قرن بيستم براي بسياري از اين جوامع از جمله آمريكا حتي نام اسلام يا هندو ناشناخته بود چه رسد به هويت آنها و در زير مقوله باورهاي مردم غيرمتمدن مي آمد. اگر غرب به دليل سنت تاريخي اش تجربه چنداني در برخورد با ديگر مذاهب نداشته و به دنبال اصل احترام به خود و حداكثر كردن منافع شخصي قانون را حاكم كرده است و در نتيجه سر از راه حل "امنيت قانوني" به در آورده است، شرق بويژه خاورميانه و هند به دلايل كاملا متفاوت با آن به راه حل همزيستي مسالمت آميز رسيده است.
"حق" مفهومي است متعلق به جوامع مدرن و در بيشتر جوامع شرقي هنوز جاي خود را باز نكرده است. قانون نيز در اثر تسلط حكومتهاي استبدادي در اين بخش از جهان هنوز بر اريكه قدرت ننشسته است تا پاسدار حقوق افراد باشد. از سوي ديگر مذاهب بزرگ در همين بخش از جهان پديدار شده اند و طي قرون و در نهاني ترين زواياي روحي افراد و گسترده ترين لايه هاي فرهنگي جامعه نفوذ كرده اند و نقش بسيار حساس و مهمي در همه سطوح زندگي انسان ها داشته و دارند. و از آنجا كه بر باورها استوارند چندان هم مباحثه و مجادله را بر نمي تابند، لذا مردم اين بخش از جهان در طول زمان به مفهوم "تساهل و تسامح" دست يافته اند تا بدانجا كه ضرب المثل "عيسي به دين خود موسي به دين خود" ورد زبان مردم كوچه و بازار است حتي براي بيان سليقه شخص در خريد كالايي به كار مي رود و يا شعر ضرب المثل شده "جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه" حاصل همان آموزش ها و نهادينه كردن تساهل و تسامح است كه در نبود قانون و تسلط مستبدين و پايين بودن سطح سواد و عدم بهره گيري از مدرنيته پيروان اديان در همسايگي يك ديگر زندگي صلح آميزي دارند و در كشور كوچك لبنان ۱۸ مذهب در كنار يكديگر قرن ها زيست كرده اند در حالي كه پاره اي از آنان چون يزيديان و شيعيان در باورهايشان هيچ راهي براي آشتي با يكديگر ندارند. اين تازه مربوط به قلمرو اسلام و خاورميانه است كه سخن از تسلط يك دين ابراهيمي است با ادعاي دست يابي به حقيقت مطلق؛ والا اگر به هند برويم در آنجا شاهد افتخارآميزترين تجربيات بشري در اين زمينه خواهيم بود و جهان امروز چه درس ها كه از اين قوم مي تواند بياموزد.
غربيان در سطح حكومت و نهادهاي عمومي مسئله حق و قانون را دارند در حالي كه شرقيان در سطح مردمي مسئله تساهل و مدارا را. در جوامع غربي احترام به مذاهب ديگر در ميان مردم و در اخلاقيات آنان نهادينه نشده است در حالي كه در شرق در ميان مردم اخلاقيات مبتني بر احترام و مدارا بن مايه همزيستي مسالمت آميز شده است. در جهان امروز و عصر جهاني شدن تركيبي از اين دو است كه همزيستي مسالمت آميز پيروان اديان و حتي اين ناباوران را ممكن مي گرداند. اگر شرق بايد قانون مدار شود و بياموزد كه خشم خود را در چهارچوب قانون مهار كند غرب نيز بايد در فرهنگ خودمدار و خودپرست خود تجديدنظر بنياني كند. و به جاي سنگر گرفتن در پس سپر "حق آزادي بيان" با آغوش باز به پذيرش ديگران برود و اصل احترام به مقدسات و باورهاي ديگران را پذيرا شود و به اين امر نه فقط از سر ترس از قانون و گريز از مجازات قاضي بلكه از سر وجدان و اخلاق تن دهد و بپذيرد كه تكنولوژي برتر نشان فرهنگ برتر نيست و تمدن هاي ديگر و پيروان اديان ديگر با وجود اعتراف به رشد فني تمدن غرب وقتي پاي كليت فرهنگي در ميان مي آيد در بسياري از موارد خود را پيشرفته تر و مترقي تر هم ميدانند.
چنتا نکته:
۱- همه شبکه ها قبل از اعلان خبر حرفاشون یکی کنن تا شبکه ۶ و برنامه شبکه ۳ تعداد کشته ها را ۸۰ نفر و اخبار شبکه ۱، ۲۸ نفر اعلام نکنن.
۲- یادتونه اون موقه که از سفر به شیراز می نوشتم گفتم اگه می خواین هوایی بیاین وصیتنامتونو هم همراه شناسنامه برای خرید بلیط همراه داشته باشین، اینم شاهدش.
۳- کاش یک روز این شرکتای هواپیمایی چنتا مهندس پرواز و این رقم کارشناسا استخدام کنن تا بیکاری هم نیم درصد کاهش پیدا کنه.
۴- میگم خب این طیاره های بدرنخور رو از رده خارج کنن. شاید پروازا کم بشه ولی اقلاً آدم سالم می رسه. باور کنید در این شرایط پرواز بازی با مرگه. حتی اگه سالم پرواز کنید و از اون بالا نیفتین احتمالاً روی باند لاستیک می ترکه و آتش می گیرید.
دست از طلب ندارم تا این قَدَر بخوابم
بگشای در به رویم تا پشت در بخوابم
در طول روز خوابم مانند جوجه چرتی
آیا شود که یک شب مثل بشر بخوابم ؟
گویند روی معشوق تا یک نظر حلال است
آن یک نظر حرامم تا یک نظر بخوابم
همواره وقت دیدار گل می خری برایم
یک بار هم عزیزم بالش بخر بخوابم
وقتی خمار خوابم کِی بیقرار عشقم
حتی شب عروسی من تا سحر بخوابم (این مصرع سانسور شده)
گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد اما اگر بخوابم
فرقی ندارد اصلا پهلو و طاقبازش
من حاضرم عزیزم حتی یه ور بخوابم
وقتی که مست خوابم با جمله های بی ربط
در چرت و پرتِ الفاظ مانند بیت فعلی (!)
آنقدر در ترافیک خوابیده ام که دیگر
در راه می توانم مثل فنر بخوابم
از چار راه سیروس تا مولوی که سهل است
از بندر گناوه تا رامسر بخوابم
من در تلاش خوابم هِی بوق می زنی تو
بگذار یک دقیقه ای بی پدر بخوابم
حتی اگر که ماشین با من کند تصادف
بعد از دو ثانیه مکث روی سپر بخوابم
در سینما همیشه وقتی که فیلم طنز است
ششصد نفر بخندند من یک نفر بخوابم
هر وقت بار دیدم بر دوش باربرها
گفتم که کاش چون بار در گارییش بخوابم
ایران و آنگولا را شاید کمی ببینم
اما زمان پخش ایران-قطر بخوابم
شب تا سحر نوشتن از صبحدم دویدن
بیست و چهار ساعت باز است دربِ (!) خوابم
در طول روز وقتی چون اسب گرم کارم
حق مسلم ماست شب مثل خر بخوابم (دور از جونم)
مگشای تربتم را بعد از وفات و منگر
تا اندرون قبرم من بیشتر بخوابم
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
تو سر بنه به بالین من روی سر بخوابم
بین سونا و استخر من عاشق جکوزی
تا توی آب گرمش من همچنان بخوابم
هر دکتری که رفتم جز وحشتم نیافزود
هفتاد و شش پرستار رفتند وَر به خوابم
وقتی که نیمه ی شب وبلاگ می نویسم
صد بار می روم تا روی کیبورد بخوابم
تا صبح میتوانم در وصف خواب گویم
نزدیک پنج صبح است باید دگر بخوابم !
در جنگ نون و حلوا پخش نمی کنند، خانه ها خراب می شود، امکانات زیر بنایی یک کشور نابود می شود، وحشت از موشک و بمبارانهای هوایی تا سالها رویای شبانه کودکان را رها نمی کند (اینو مطمئنم چون با اینکه نزدیک ۲۰ سال از پایان جنگ خودمان می گذره هنوز بعضی شبها از هراس بمبارونهای هوایی از خواب شبانه می پرم، در پایان جنگ من کودکی ۷ یا ۸ ساله بودم، ۸ سال زندگی ام را با این وحشت گذروندم هنوز حداقل خودم تاثیرش رو در زندگی حس می کنم. پس جنگ همین چند ماه و چند سال نیست)، کودکان و مادران از هر دو کشور کشته می شوند، روحیه ها داغون میشود و خیلی ها همه هست و نیست شان را از دست می دهند.
شاید کسی بگه حالا کی گفته حزب الله پیروز جنگ ۳۳ روزه است. اما در نظر من با توجه به نتایج جنگ شش روزه اعراب که ارتش اعراب (نه لبنان تنها، ارتش قویترین کشورهای عرب در کنار هم) در طی شش روز در هم شکسته شد و دو لشکر برجسته مصر در صحرای سینا از گرسنگی و تشنگی به درجه مرگ رسیدند و توسط ارتش اسرائیل محاصره شدند. (این ارزش تاریخی) و مقایسه حرفهای آمریکا و رفقا در ابتدای جنگ ۳۳ روزه که تنها راه پایان جنگ را خلع سلاح حزب الله اعلام کرد با اتفاقاتی که امروز در جریان است که نه تنها حزب الله خلع سلاح نشد بلکه شورای امنیت -که عکشون رو تو پست قبلی دیده میشود- تن به تبادل اسرا هم داد حزب الله پیروز این نبرد خونین است، یک دفاع مقدس.
سید رشید لبنان در سخنرانی اش خطاب به اسرائیلی ها گفت امروز فرزندان محمد، علی و حسین در مقابل شما هستند، یعنی ما مسلمان محمدی هستیم، شیعه علی هستیم و فرهنگ و ارزش قیام و شهادت حسینی را می شناسیم. زمانی که ملتی به کمال نترسیدن از مرگ برسند پیروزی برای آنهاست.
"فإِنَّ حِزبَ اللهِ هُمُ الغالِبُونَ"![]()
نحمدك الله بنعمت افتتاح هذه التونل و نشهد ان هذا الافتتاح بعد من تسعه سنين ، هو معجزة وقع بيد الابيضاء عبدك الكار درست المحمد الباقر القاليباف (دامةقاليه) من البلد المشهد المقدس. اللهم نريد ان لا ريز سقفه اقلا بعد ثلاثه سنين و نميل ان لا نقف في اوله و وسطه و آخره. اللهم اغفر ذنوبنا و ذنوب طراح هذه التونل. و بحق هذه، اللهم عجل في الاتمام البرج الميلاد فهو كما مثل الميخ في عين شهرنا و مثل السيخ في حلق شهرنا. آمين يا رب العالمين.
ترجمه: خداوندا، تو را حمد و سپاس ميگوييم به خاطر افتتاح اين تونل و شهادت ميدهيم كه اين گشايش بعد از نه سال، معجزهاي است كه به دستان سپيد بنده كاردرستي از بندگان تو، به نام محمدباقر قاليباف از اهالي طرقبه شهر مقدس مشهد انجام يافت. خدايا از تو ميخواهيم كه اين سقف دست كم تا سه سال نريزد و آرزومند آنيم كه نمانيم در اول و وسط و آخر آن. خداوندا، گناهان ما را بيامرز و گناهان كرباسچي را كه طراح اين كانال بود و تمام شهرداراني كه بعد از او آمدند و تمام عوامل و كارگران اين تونل را و به حق آن، در افتتاح برج ميلاد تعجيل فرما كه اين پروژه ناتمام مثل ميخي در چشم و سيخي در حلق شهر ما مانده است. آمين يا رب العالمين.![]()

روز تولدت وقتی که در انتظار دیدن یک خواهر کوچولو بودم. خداوند تو را به ما داد. آن روز ناراحت شدم
گفتم من این داداشی را نمی خوام
، شاید داشتن یک خواهر برای من که یکیشو داشتم و شیرینی اونو چشیده بودم خیلی بهتر از یک موجود عجیب و غریب بود که می گفتن داداشی تو اِ.
امروز از اینکه من هم یک دونه از این موجودات عجیب و غریب دارم خوشحالم.
۵۰ تا ماچ این ور لپت و ۵۰ تا انور لپت![]()
انشاءالله همیشه سالم و موفق باشی![]()
![]()

خانم «آدا آهاروني» شاعره اسرائيلي ساكن حيفا، تنها يكي از اين افراد است كه اين بيزاري را با اشعار خود منعكس كرده است.برخي از اين اشعار الهام گرفته از نامههاي سربازان اسرائيلي در لبنان است.
قطعات زير، ترجمه شماري از اشعار «آهاروني» است كه به نقل از وبلاگ نقطه ته خط ميآيد:
*جهنم جنگزده The Hell With War
آنان آتشبس اعلام كردند
ولي ما به بمباران ادامه داديم
فرودگاه بيروت
و خيابانها و خانهها
ما را چه شده است؟
من از كشتن بيزارم،
از نابودي متنفرم
جنگ مخوف و رقتانگيز!
چرا ما
بايد به آنها اجازه دهيم
وادارمان كنند اينجا باشيم؟
به چه دليل؟
و چه گاه پايان خواهد يافت
اين جهنم جنگزده؟
* آقاي نخستوزير، اين كابوس كي به پايان ميرسد؟
?Mr.
Prime Minister When Will The Nightmare End
آقاي نخستوزير، اين كابوس كي به پايان ميرسد؟
- چه بدبختي بزرگي!
ميخواهم به خانه بازگردم
- به جاي گرماي خانه
رنج سرما در استخوانهاي
يخ زدهام جاري است
در حالي كه شوك وحشتناك مردي را مينگرم
كه جسد همسر
مردهاش را
زير آوارهاي خانهاش يافته است.
ما از كابوس بازگشتيم
همراه
با وحشت در قلبهايمان
و التماس در چشمانمان
آقاي نخستوزير! ما زاده
شدهايم
براي آفريدن، براي شادي و زندگي
نه براي ويراني
آقاي
نخستوزير!
لطفا اين كابوس را
كه واقعاً ميكشد نه تنها در خيال
پايان
بده
* امنيت يك دوقلوي سيامي است Safety Is A Siamese Twin
براي امنيت خود
دندانهاي آنان را ميشكنيم
براي امنيت خود
صدها تن
بمب را
بر سر آنان و امنيتشان فرو ميريزيم
به باغهاي آنان
و بر
تاكستانهاي آنان
به خانههاي آنان و بر غرور آنان
تمام اينها فقط براي
امنيت خودمان
ولي امنيت ما در كجاست؟
امنيت آنان چه ميشود!؟
واقعيت
اين است، امنيت ما و آنان
دوقلوهاي به هم چسبيده سيامي هستند
نميتوان بدون
آسيب به يكي، به ديگري آسيب برسانيد
* دروغي كه منفجر شد The Lie That Exploded
آن شب كه دروغ بزرگ
در قلب و ذهن من منفجر شد
تمام اعضاي بدن و
آرمانهايم
از هم پاشيد
آن دروغ بزرگ كه خشونت ميتواند جدالها را متوقف
كند
در اعماق قلب من
همراه بمبها منفجر شد
و در آن شب انفجار
روياهايم همراه دروغ منفجر شد
* وقتي كه به خانه بازگرديم When We Will Go Back Home
وقتي كه به خانه بازگرديم
آنها بيش از اين سر ما را كلاه نخواهند گذاشت
وقتي كه به خانه بازگرديم
به آنها نشان خواهيم داد كه صلح چيست
وقتي كه
به خانه بازگشتيم
كودكان و همسران شادمان را در آغوش خواهيم گرفت
و تلاش
خواهيم كرد كه غصهها را فراموش كنيم
در چشم همسران و كودكان آنان
سعي
خواهيم كرد، به دشواري سعي خواهيم كرد
اما ميدانم كه ما هرگز
فراموش
نخواهيم كرد
* ترس از يك پشه Fear From A Mosquito
ما مجبوريم كه پليس باشيم
در جامعهاي كه از ما متنفرند
اختلافاتي بين
مسلمانان، مسيحيان و دروزيها وجود دارد
تضادهاي پيچيده و خارمانند
اما
هنوز آنان بر يك چيز توافق دارند:
آنان همگي از ما متنفرند!
ما به يك
باتلاق وارد شدهايم
مايي كه در حال غرق شدنيم
آه خداي من! چه آشفتگياي!
و در پايان
ما تنها يك پشه يافتيم
اما نيش آن كشنده است
ما
نميبايست اينجا باشيم
آه خداي من! چه آشفتگياي!
اي چهار مادر مقدس، لطفاً
ما را نجات دهيد.
* لبنان را در صلح رها كردن Leaving Lebanon In Peace
هنگامي كه پسران سرباز در سرزمين لبنان
بودند
بگذاريد كه سربازان بروند
آنها آن قدر رنج كشيدهاند كه تحمل ندارند
بگذاريد كه سربازان بروند
برخيزيد مادران، پسران خود را آزاد كنيد
رِوكا، سارا، لياه، راشل
بگذاريد پسرانمان بروند!
سربازاني كه زير
درختان سرو هستند
نداي چهار مادر مقدس را در شادي شنيدند كه:
لبنان را ترك
كنيد، لبنان را ترك كنيد
لبنان را در صلح رها كنيد
آنان اين آواز را با
شادي خواندند و خنديدند
سربازان به خانه برويد
به خانه، به سرزمين اسرائيل
برگرديد
و اينجا را ترك كنيد، ترك كنيد.
نکته : درسته که ما با تمام چیزایی که این خانوم گفته موافق نیستیم اما تا همین جا هم می شود عمق فاجعه را فهمید.
البته تنها یک چیز از دست ما بر می آد ، یک زمانی یک سخنرانی از استاد مطهری در مورد فلسطین این تلویزیون پخش می کرد که آدم را واقعا به فکر فرو می برد یک قسمتش هم در مورد کمکهای مالی یهودیها به اسرائیل بود با آن صدای پر ابهت شهید مطهری خداییش آدم غیرتی می شد . شاید ما در عقاید دینی و منش اسلامی با هم همداستان نباشیم اما باور کنیم امروز دیگر باید به حکم وجدان انسانی خود وارد عمل شویم و تنها کمکی که از دست ما بر می آد کمک مالیه. شاید بعضی ها بگن مشکلات با پول حل نمی شه ولی من میگم پول حلال مشکلاته. خدا با ماست انشاءالله
یا علی

راهنمایی : اینها سه تفنگ دار هستند البته یکیشون نیست که بشن ۴ تا.
باید مکان را هم تشخیص دهید

